فولكلور و گلستان سعدي صادق همايوني
قرن هفتم هجري قمري را از نظر نثر فارسي بايد قرن گلستان سعدي1ناميد كه نه تنها اين كتاب با نثرشيرين و جادوگرانه و ز يبايش كتاب قرن هفتم، بلكه از نظر ادب فارسي كتاب قرنهاي قرن است. زيرا چنانفضاي پهناور و گستردهاي را در ادبيات و زبان فارسي در بر گرفته كه پس از هفتصد سال، هنوز در اوجتوانايي و افسونگري است و به قول «دكتر محمدجعفر محجوب» استاد فقيد و گرانقدر ادب فارسي، اين ماييمكه براي سخن، زبان پاك سعدي گلستان را برگزيدهايم و اين هنر و قدرت خلاقه و توانايي شگرف سعدي درخلق و پيوند نثر پارسي است كه ما را بياختيار به دنبال خود ميكشد و شكوه و زيبايي و شوكت زندگاني راشادكامانه و پايمردانه و موزون و زيبا، در آميخته با زلال شعري ارايه ميدهد. اين كتاب نفيس و پر مغز وعميق در سال 656 هجري قمري تأليف شده است.2
هيچ كتاب نثري از ديرباز تاكنون در ادبيات پارسي چون گلستان مورد توجه خاص و عام قرار نگرفته وهيچ دانشور هنرشناسي نتوانسته است بيتفاوت از كنار آن بگذرد.
امرسون درباره سعدي معتقد است كه «...سعدي با آن كه در غزل اوج حافظ را ندارد، به جاي آن گفتارشسرشار از طنز و تدبير زندگي و احساسات درست معنوي است. او طبعي آموزنده دارد و همچون فرانكلين ازهر رويدادي عبرتي اخلاقي بر ميگيرد. او شاعر دوستي، صفا، محبت و فداكاري است. نوشتههايش همهيكدست و به طرزي آشكار، آكنده از نشاط است، آن سان كه نامش را با اين موهبت بزرگ مترادف ساخته،جايي شاديپذير دارد و در برابر درد از پا نميافتد...سعدي در قلب خواننده اميد ميآفريند. وه! چه مايه فرق است ميان سخن نوميدي زاي باپرون و حكمت كريمانه سعدي»3. «او در قالب زبان پارسي سخن را روي باهمه ملتها آورده و همچون هومر HOMER شكسپير SHEXPEAR و سروانتس CERVANTES ومونتني MONTAIGNE هيچ گاه رنگ كهنگي نخواهد پذيرفت...»4و سعيد نفيسي استاد نامدار دربارهگلستان مينويسد «...سعدي در گلستانش روش نثر مسجع و مقّفي را به منتهي درجه زيبايي خود رسانده ودر اين فن چنان مهارت به كار برده است كه بيشتر اسجاع و قوافي آن كاملاً طبيعي است و به هيچ وجه جنبهتصنع و تكلف در آن نيست اما سخت آشكار است كه اين هنر همواره منحصر به او خواهد بود و ديگر كسينتواند نثر مسجع و مقفي و مصنوع و متكلف را مانند وي به اين سادگي و رواني درآورد...».5
ولي يك نكته اساسي و مهم درباره گلستان گفته نشده است و آن همانا پيوند حيرتانگيز و ذاتي و عجيبياست كه با محيط و مردم و زندگي روزمره آنان داشته و دارد. كفشدوز، ملّاح، مكتبدار، دزد، كشتيگير، پارسا،درويش، پياده سر و پا برهنه، اشتر و كاروان از جمله قهرمانان او در اين كتاب هستند و تجارب شخصي او،درآميخته با پشتوانهاي غني و حيرتانگيز از ذوق و استعداد و توانايي و بينش در اين كتاب به كار گرفته شدهاست و همين عناصرند كه عصاره و روح اين كتاب را به وجود ميآورند و با هر انساني در هر گوشه و كنارجهان الفت مييابند و انس ميگيرند و به حكايتپردازي و شيرين زباني مينشيند كه نه تنها بار گران و ارزندهفرهنگ ادبي پارسي را حمل ميكند، بلكه فرهنگ جهان بيني و ذوقي زمان خود را در ذات خويش هضم و جذبميكند و به شيوهاي دلارام و زيبا عرضه ميكند.
حوادثي كه بر گلستان و در گلستان ميروند، همه چنان مايههايي از تجربه و بينش به همراه دارند كه هيچذهني ـ هر چقدر كاهل ـ نميتواند آنها را از زندگي جدا و دور تصور كند. هر حكايتي طرحي است بسيار قويو استخوان دار از داستاني كه روي داده. طرحي تقليدناپذير و سخت استوار و غني و ريشهدار و از همينروست كه كساني كه خواستند شيوه گلستان را تقليد كنند با همه استعداد و ذوق و توانايي و رنج، در راهواماندند و هيچ اثري كه به پاي آن برسد ـ صرف نظر از قدرت ابداع و ابتكار ـ عرضه نكردند. بهارستان جامي،پريشان قاآني، خارستان اديب كرماني، جان جهان حاج ميرزا علياكبر قائم مقامي، روضه خلد يار و روضهالخلد مجدالدين خوافي، لطائف الطوايف علي بن حسين واعظ كاشفي هم در شمار كتبي هستند كه به شيوه وروال گلستان نگاشته آمدهاند ولي حتي نتوانستهاند شيوه آن را ـ به گونهاي كه ذوق نيازارد و بوي تقليد ندهد ـحفظ كنند و يكي از علل مهم عدم توفيق آنان در اين مصاف، از يك سو مجرّب نبودن آنان و دور بودن كيفيتحوادث از زندگي توده مردم از ديگر سواست. آنها بيشتر در پي طرح يك نثر فاخر بودهاند و شايد ابا داشتهانداز اين كه سخن از نان و پياز و سركه گويند و يا از كار گل در غربت و يا خدمت در كشتي بنالند و حال آن كه:
اي سير تو را نان جوين خوش ننمايد
|
معشوق من استآنكهبهنزديكتو زشتاست6
|
***
|
روده تنگ به يك نان تهي پر گردد
|
نعمت روي زمين پر نكند ديده تنگ7
|
***
|
هر كه زر ديد، سر فرود آورد
|
ور ترازوي آهنين دوش است8
|
و در اين مصاف، از انديشه عميق، ذهن منطقي، فكر پويا، پختگي و توانايي انديشه و روشني پندار او نيزنبايد غافل ماند، چرا كه خوب ميفهمد و خوب استدلال ميكند.
چون سگ درنده گوشت يافت نپرسد
|
كاين شتر صالح است يا خر دجالّ9
|
***
|
با گرسنگي قوّت پرهيز نماند
|
افلاس، عنان از كف تقوي بستاند10
|
و از همين روست كه هيچ كتابي به اندازه گلستان سعدي در زندگي و ذهن و طرز فكر و انديشه مردم اينآب و خاك تأثير نگذاشته است و شايد به حق توان گفت در ايران هيچ شاعر و نويسندهاي و در جهان كمترشاعر و نويسندهاي تا بدين حد در اين روال موفق بوده است.
بسياري از اشعار و مصاريع و جملات ضربالمثل گونهاي كه مردم هر روز بر لب ميآورند و به عنوانحجت و پند و مثل از آنها بهره ميگيرند، از گلستان سعدي است و اين قدرت كلام حيرتانگيز پردازنده اثري راميرساند كه دنيايي از زيبايي و تجربه و شناخت زندگي و محيط و فرهنگ زمانه خويش توأم با قدرتخلاقهاي عجيب به همراه دارد و از همين روست كه حتي به روزگار خودش «ذكر جميل او در افواه افتاده» و«صيت سخنش در بسيط زمين» رفته و «حديثش همچون نيشكر» ميخوردهاند و «رقعه منشأتش چون كاغذزر» ميبردهاند و به درجهاي از كمال و پختگي رسيده كه زبان پارسي با همه باروري و غنا و گسترش شيوهشيرين او را براي خود، به عنوان نمونهاي عالي و پايدار پذيرفته است. بسياري از ضربالمثلهاي رايج در بينمردم ايران، از گلستان سعدي نشأت گرفته، يعني اين قدرت سحّار گونه سعدي در گلستان بوده كه بر تاركذوق و بينش جامعه نشسته و از ميان كتاب به زندگي مردم رخنه كرده و از ديواره قرون گذشته و جاري شدهو صداي دلپذير آن را من و تو هر روزه از زبان اين و آن ميشنويم و چه بسا تكرار ميكنيم.
همه ما شنيدهايم و شايد چه بسيار بر زبان راندهايم كه «دروغ مصلحتآميز به كه راست فتنهانگيز» و ايننتيجهاي است كه سعدي از يكي از حكايات خود گرفته است:
«پادشاهي را شنيدم به كشتن اميري اشارت كرد. بيچاره در آن حالت نوميدي، ملك را دشنام دادن گرفت وسقط گفتن كه گفتهاند هركه دست از جان بشويد هرچه در دل دارد بگويد:
وقت ضرورت چو نماند گريز
|
دست بگيرد سر شمشير تيز
|
ملك پرسيد چه ميگويد؟ يكي از وزراء نيك محضر گفت: اي خداوند، همي گويد «والكاظمين الغيظ والعافين عن الناس» ملك را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت. وزير ديگر كه ضد او بود گفت: ابناي ما رانشايد در حضرت پادشاهان جز به راستي سخن گفتن. اين ملك را دشنام داد و ناسزا گفت. ملك روي از اينسخن در هم آورد و گفت آن دروغ وي پسنديدهتر آمد مرا از اين راست كه تو گفتي كه روي آن در مصلحتيبود و بناي اين بر خبثي و خردمندان گفتهاند: دروغي مصحلتآميز به كه راستي فتنهانگيز».11
ابياتي و مصاريعي از گلستان سعدي به صورت امثال سايره در ميان مردم جاري است:
سرِ چمشه شايد گرفتن به بيل
|
چو پر شد نشايد گذشتن به پيل12
|
***
|
پسر نوح با بدان بنشست
|
خاندان نبوتش گم شد
|
سگ اصحاب كهف روزي چند
|
پي نيكان گرفت و مردم شد13
|
***
|
داني كه چه گفت زال با رستم گرد
|
دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد14
|
كه از يكي از حكايات مفصل گلستان، از باب اول در سيرت پادشاهان حكايت چهارم كه چنين آغازميشود گرفته شده:
«طايفه دزدان عرب بر سر كوهي نشسته بودند و منفذ كاروان بسته و رعيت بلدان، از مكايد ايشان مرعوبو لشكر سلطان مغلوب...».15
و نيز شعر زيباي
باران كه در لطافت طبعش ملال نيست
|
در باغ لاله رويد و در شوره زار خس16
|
كه اين نيز بر گرفته از همان حكايت است.
كم و بيش شنيدهايم كه ميگويند «آن را كه حساب پاك است از محاسبه چه باك است؟» اين نيز از گلستاناست، در آنجا كه:
«حكما گويند: چاركس از چاركس به جان به رنجند حرامي از سلطان و دزد از پاسبان و فاسق از غمّاز وروسپي از محتسب و آن را كه حساب پاك است از محاسبه چه باك است؟».17
ضربالمثل «تا ترياق از عراق آرند مار گزيده مرده باشد» از اين حكايت گلستان است:
«گفتم حكايت آن روباه مناسب حال تو است كه ديدندش گريزان و بيخويشتن افتان و خيزان، كسي گفتشچه آفت است كه موجب مخافت است؟ گفتا: شنيدهام كه شتر را به سخره ميگيرند. گفت: اي سفيه! شتر را با توچه مناسبت است و تو را بدو چه مشابهت؟ گفت: خاموش كه اگر حسودان به غرض گويند شتر است و گرفتارآيم كه را غم تخليص من دارد تا تفتيش حال من كند وتا ترياق از عراق آورده شود؛مار گزيده مرده بود...»18.
مصرع «بده وگرنه ستمگر به زور بستاند» را كم و بيش شنيده و به كار بردهايم.
به روزگار سلامت شكستگان درياب
|
كه جبر خاطر مسكين بلا بگرداند
|
چو سائل از تو به زاري طلب كند چيزي
|
بده وگرنه ستمگر به زور بستاند19
|
***
|
ترسم نرسي به كعبه اي اعرابي كاين
|
رهكهتو ميروي به تركستان است
|
كه از اين حكايت است:
«زاهدي مهمان پادشاهي بود چون به طعام بنشستند كمتر از آن خورد كه ارادت او بود و چون به نمازبرخاستند بيش از آن كرد كه عادت او بود تا ظن صلاحيت در او زيادت كند.
ترسم نرسي به كعبه اي اعرابي
|
كاينرهكهتو ميروي به تركستان است
|
چون به مقام خويش آمد سفره خواست تا تناولي كند. پسري صاحب فراست داشت گفت: اي پدر باري بهمجلس سلطان در طعام نخوردي؟ گفت: در نظر ايشان چيزي نخوردم كه به كار آيد گفت: نماز را هم قضا كنكه چيزي نكردي كه به كار آيد.
اي هنرها گرفته بر كف دست
|
عيبها برگرفته زير بغل
|
تا چه خواهي خريدن اي مغرور
|
روز درماندگي به سيم و دغل»
|
«درويش هركجا كه شب آيد سراي اوست» از اين دو بيت است:
چون مرد درفتاد ز جاي و مقام خويش
|
ديگرچه غم خورد همه آفاق جاي اوست
|
شب هر توانگري به سرايي همي رود
|
درويشهر كجا كه شب آيد سراياوست21
|
«نقصان مايه و شماتت همسايه» در اين حكايت است:
«بازرگاني را هزار دينار خسارت افتاد. پسر را گفت: نبايد كه اين سخن با كسي در ميان نهي. گفت: اي پدرفرمان تو راست نگويم و لكن خواهم مرا بر فايده اين مطلع گرداني كه مصلحت د ر نهان داشتن چيست؟ گفت:تا مصيبت دو نشود، يكي نقصان مايه و ديگر شماتت همسايه.
مگو انده خويش با دشمنان
|
كه لاحول گويند شادي كنان22».
|
ضربالمثل «مرا به خير تو اميد نيست، شر مرسان» نيز از حكايت گلستان در باب فوايد خاموشي گرفتهشده و نيز بستن سنگ و رها كردن سگ:
«يكي از شعرا پيش امير دزدان رفت و ثنايي بر او گفت فرمود تا جامه از او بر كنند و از ده به در كنندمسكين، برهنه به سرما همي رفت. سگان از قفاي وي افتادند. خواست تا سنگي بردارد و سگان را دفع كند. درزمين يخ گرفته بود عاجز شد، گفت: اين چه حرامزده مردمانند مانند! سگ را گشادهاند و سنگ را بسته. امير ازغرفه بديد و بشنيد و بخنديد و گفت: اي حكيم از من چيزي بخواه. گفت: جامه خود ميخواهم اگر انعام فرماييرضياً من توالك بالرحيل»
اميدوار بود آدمي به خير كسان
|
مرا به خير تو اميد نيست شر مرسان
|
سالار دزدان بر او رحمت آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستيني بر او مزيد كرد و درمي چند...».23
شعر مشهور و زبانزد:
خر عيسي گرش به مكه برند
|
چون بيايد هنوز خر باشد
|
از اين حكايت آمده:
«يكي از وزراء را پسري كودن بود. پيش يكي از دانشمندان فرستاد كه مراين را تربيتي ميكن كه عاقلشود، روزگاري تعليم كردش و مؤثر نبود، پيش پدرش كس فرستاد كه اين عاقل نميباشد و مرا ديوانه كرد:
چون بود اصل گوهري قابل
|
تربيت را در او اثر باشد
|
هيچ صيقل نكو نداند كرد
|
آهني را كه بد گهر باشد
|
سگ به درياي هفتگانه مشوي
|
كه چو تر شد پليدتر باشد
|
خر عيسي گرش به مكه برند
|
چو بيايد هنوز خر باشد24»
|
جمله سائره «اميد نان و بيم جان» نيز از اين پايه مايه گرفته است:
«گفتم عمل پادشاه اي برادر دو طرف دارد؛ اميد نان و بيم جان و خلاف رأي خردمندان است بدان اميد دراين بيم افتادن...».
و نيز «بنياد ظلم در اين جهان اول اندكي بوده است، هر كه آمد بر او مزيدي كرد تا بدين غايت رسيد».
«آوردهاند كه نوشيروان عادل را در شكارگاهي صيد كباب كردند و نمك نبود. غلامي به روستا رفت تانمك آورد. نوشيروان گفت: نمك به قيمت بستان تا رسمي نشود و ده خراب نگردد. گفتند از اين قدر چه خللآيد؟ گفت: بنياد ظلم در جهان اول اندكي بوده است، هر كه آمد بر او مزيدي كرد تا بدين غايت رسيد».
از سوي ديگر بسياري از نوشتهها و گفتههاي سعدي از فولكلور مايه گرفته است و شايد بهرهگيري وتغذيه از همانهاست كه آثارش را تازگي و شكوفايي بخشيده و عطر جاودانگي در آن باز پيچيده است.
افسانه «پوستين دوزي گرگ» را كم و بيش با روايات مختلف شنيدهايم و سعدي در يكي از اشعار گلستانبدين شرح از آن ياد ميكند و اين خود ميرساند كه اين قصه در آن روزگار در افواه جاري بوده است:
گر نشسته فرشتهاي با ديو
|
وحشت آموزد و خيانت و ريو
|
از بدان نيكويي نياموزي
|
نكند گرگ پوستين دوزي25
|
در گلستان سعدي حكايتي است كه پادشاهي چند فرزند دارد كه كوچكترين شان خردمندتر و بافراستتر و تواناتر است به گونهاي كه مورد رشك ديگران قرار ميگيرد. اين افسانه با افسانه «آلبرزنگي» دركتاب افسانههاي ايراني تأليف نگارنده، فوق العاده نزديك است و شايد بتوان گفت كه افسانههايي شبيه آنمنبع الهام سعدي براي پرداخت و نگارش اين حكايت بوده است. حكايت سوم از باب اول در سيرت پادشاهان.
بيشتر مردم فارس عقيده دارند كه بر زبان راندن كلمه «خير» در گفتگو و احوال پرسي شكوم دارد و حتيبسياري از اوقات و به شرط ادب كلمه «نه» را «خير» ميگويند و اين به مناسبت يمني است كه از «نه» خويشتوقع دارند. در زبان و زمان سعدي از اين لغت در مفهومي ديگر استفاده ميشد:
«با طايفه دانشمندان در جامع دمشق بحث همي كردم كه جواني در آمد و گفت: در اين ميان كسي هست كهزبان پارسي بداند. غالب اشارت به من كردند گفتمش «خير است»».26
دخيل بستن براي اميد و نياز در زمان سعدي در ميان مردم رواج داشته و در حكايتي از آن ياد كرده وبهره منطقي برده است:
«مهمان پيري شدم در دياري كه مال فراوان داشت و فرزندان خوبروري. شبي حكايت كرد مرا به عمرخويش به جز اين فرزند نبوده است. درختي است در اين وادي زيارتگاه هست كه مردم به حاجت خواستنآنجا روند. شبهاي دراز در پاي آن درخت بر حق بناليدهام تا مرا اين فرزند بخشيده است. شنيدم كه پسر بارفيقان آهسته همي گفت: چه بودي اگر من آن درخت بدانستمي كجاست تا دعا كردمي و پدر بمردي و خواجهشادي كنان كه پسرم عاقل است و پسر طعنه زنان كه پدرم فرتوت:
سالها بر تو بگذرد كه گذار
|
نكني سوي تربت پدرت
|
تو به جاي پدر چه كردي خير؟
|
تا همان چشم داري از پسرت؟27»
|
كه در عين حال پوچي بسياري از باورهاي عاميانه را القا ميكند.
«ختم قرآن» و «بذل قرباني» نيز از سنني است كه در زمان سعدي رواج داشته:
«توانگري بخيل را پسري رنجور بود. نيكخواهان گفتندش مصلحت آن است كه ختم قرآن كني از بهر وييا بذل قرباني. لختي به انديشه فرو رفت و گفت مصحف اوليتر است كه گله دور. صاحبدل شنيد و گفت:ختمش به علت آن اختيار آمد كه قرآن بر سر زبان است و زر در ميان جان:
دريغا گردن طاعت نهادن
|
گرش همراه بودي دست دادن
|
به ديناري چو خر در گل بمانند
|
ور الحمدي بخواهي صد بخوانند28».
|
به «سفره دادن» نيز در اين حكايت اشارت رفته:
«فقيره درويشي حامله بود. مدت حمل به سر آورده، مراين درويش را همه عمر فرزند نيامده بود. گفت: اگرخداي عزّوجل مرا پسري دهد جز اين خرقه كه پوشيده دارم، هرچه ملك من است ايثار درويشان كنم و اتفاقاًپسر آورده سفره درويشان به موجب شرط بنهاد...».29
مردم «هند»، «بوم» را «شوم» ميدانند و در روزگار فردوسي نيز چنين بوده است. پايه و اساس اين طرزتفكر را در اساطير ايران قبل از اسلام بايد جست سعدي گويد:
«خبري كه داني دلي را بيازارد، تو خاموش تا ديگري بيارد.
بلبلا مژده بهار بيار
|
خبر بد به بوم باز گذار30».
|
ناگفته نماند كه هنوز مردم ايران معتقدند كه خبر بد را نبايد به كسي رساند. انگشتري را بر دست چپميكنند. سعدي در اين باره روايتي دارد:
«بزرگي را پرسيدند: با چندين فضيلت كه دست راست را هست، خاتم در انگشت چپ چرا ميكنند؟ گفت:نداني كه اهل فضيلت محروم باشند:
آن كه خط آفريد و روزي داد
|
يا فضيلت دهد همي يا بخت31».
|
و نيز در همين مورد آورده است:
«اول كسي كه علم بر جامه كرد و انگشتري در دست، جمشيد بود. گفتندش: چرا به چپ دادي و فضيلتراست. گفت: راست را زينت راستي تمام است».32
پي نوشت:
1. نام سعدي در قديميترين نسخه كه در سال 728 هـ..ق نوشته شده و به شماره 876 در كتابخانه ايندياناافيس موجود است مشرفالدين مصلحالدين عبدالله سعدي نوشته شده، وي متولد 580 و متوفي 690 هـ .ق.است.
2. در اين مدت كه ما را وقت خوش بودز هجرت ششصد و پنجاه و شش بود
3 و 4. آربري. آ. ج، شيراز مهد شعر و عرفان، ترجمه منوچهر كاشف.
5. نفيسي، سعيد، شاهكارهاي نثر فارسي، چ اول. ص 9.
6. گلستان سعدي تصيح فروغي، امير كبير.
7. همان ص 215.
8. همان ص 165.
9. همان ص 199.
10. همان.
11. همان ص 19 و 20.
12. همان ص 24.
13. همان ص 26.
14. همان ص 26.
15. همان ص 24.
16. همان ص 26.
17. همان ص 40.
18. همان ص 41.
19. همان ص 79.
20. همان ص 72.
21. همان.
22. همان ص 136.
23. همان ص 136.
24. همان ص 24.
25. همان ص 25.
26. همان ص 114.
27. همان ص 176.
28 و 29. همان 186.
30 و 31. همان ص 24.
32. همان ص 239.
© کپی رایت توسط دانشنامه فارس کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت است.) برداشت مقالات فقط با اجازه کتبی و ذکر منبع امکان پذیر است. نوشته شده در تاریخ: 1389/1/15 (1780 مشاهده) [ بازگشت ] |