•  صفحه اصلي  •  دانشنامه  •  گالري  •  كتابخانه  •  وبلاگ  •
منو اصلی
home1.gif صفحه اصلی

contents.gif معرفي
· معرفي موسسه
· آشنايي با مدير موسسه
· وبلاگ مدير
user.gif کاربران
· لیست اعضا
· صفحه شخصی
· ارسال پيغام
· ارسال وبلاگ
docs.gif اخبار
· آرشیو اخبار
· موضوعات خبري
Untitled-2.gif كتابخانه
· معرفي كتاب
· دريافت فايل
encyclopedia.gif دانشنامه فارس
· ديباچه
· عناوين
gallery.gif گالري فارس
· عكس
· خوشنويسي
· نقاشي
favoritos.gif سعدي شناسي
· دفتر اول
· دفتر دوم
· دفتر سوم
· دفتر چهارم
· دفتر پنجم
· دفتر ششم
· دفتر هفتم
· دفتر هشتم
· دفتر نهم
· دفتر دهم
· دفتر يازدهم
· دفتر دوازدهم
· دفتر سيزدهم
· دفتر چهاردهم
· دفتر پانزدهم
· دفتر شانزدهم
· دفتر هفدهم
· دفتر هجدهم
· دفتر نوزدهم
· دفتر بیستم
· دفتر بیست و یکم
info.gif اطلاعات
· جستجو در سایت
· آمار سایت
· نظرسنجی ها
· بهترینهای سایت
· پرسش و پاسخ
· معرفی به دوستان
· تماس با ما
web_links.gif سايت‌هاي مرتبط
· دانشگاه حافظ
· سعدي‌شناسي
· كوروش كمالي
وضعیت کاربران
در حال حاضر 0 مهمان و 0 کاربر در سایت حضور دارند .

خوش آمدید ، لطفا جهت عضویت در سایت فرم مخصوص عضویت را تکمیل نمائید .

ورود مدير
مديريت سايت
خروج مدير

سعدي و اساطير ايراني

دكتر منصور رستگارفسايي

مؤسسه آموزش عالي حافظ شيراز


زاد روز سعدي در حدود 606ﮪ.ق است و مرگ وي را در حدود سال 691ﮪ.ق دانسته‌اند (صفا 3/599) و عصر سعدي دوران هجوم مغول و تاتار به ايران و حكمراني ايلخانان و اتابكان سلغري در فارس است كه دوراني است برآشفته چون موي زنگي و شكست‌هاي تاريخي، حمله مغول، بحران اقتصادي و اجتماعي و متلاشي شدن مراكز بزرگ سياسي و فرهنگي عصر، يأس و فقر و نابساماني و بي‌فرهنگي را توسعه داده است و معني حبّ وطن را پس از تجزيه حكومت‌هاي يكپارچه ملّي مورد ترديد قرار داده، مقاومت‌ها را شكسته و عصر حماسه‌ها را به پايان آورده است و تصوف پيش از آن كه به عرفان واقعي دست يابد، رضا و قناعت و انزواجويي و ترك علايق مادي و اجتماعي را در زندگي مادي پيشه كرده است، در نتيجه زندگي شكلي رنگ باخته و قابل ترديد را به خود گرفته است، فساد اجتماعي در صورت‌هاي متضاد و رياكارانه خود، زندگي تمام طبقات جامعه را تحت تأثير قرار داده و اعتقاد به جبري محتوم و نادلپذير، بر جامعه سايه گسترده است و در نتيجه شناخت چهره واقعي اين عصر، حتي براي سعدي بزرگوار با آن بينش دقيقي كه از يك استاد و حكيم اخلاق عملي انتظار مي‌رود، با چنان دشواري و سردرگمي همراه است كه گاهي اين مرد سفر، اين جهان ديده پير، اين عارف رند، اين زبان فصيح تفكر قرن خويش، در چنبره تضادهاي خاص در جهان‌بيني و شناخت مردم عصر، گرفتار مي‌شود، مرد تسليم و رضا و سازش مي‌گردد تا آن‌جا كه گاهي به جد و گاهي به هزل و طنز، رو مي‌آورد و از قصيده به غزل، از داستان به قطعه، از نظم به نثر، از فارسي به عربي و لهجه شيرازي، از غناييات به حماسه‌ها و از حماسه به مدح يا ذم و بالاخره به پند و اندرز رو مي‌آورد. از فرهنگ اسلامي و ادبيات عرب سرشار است و درس و بحث استادان بزرگ را ديده است، ولي در نهايت به حكيمي متشرع و اخلاق‌گرايي بزرگ بدل شده است كه در برابر كلاف سردرگم پديده‌هاي اجتماعي مرموز و هزار چهره عصر خويش، به طور موضعي واكنش نشان مي‌دهد و چون به عرفان پناه مي‌جويد، راه كمال را در ديدي وسيع، امّا فردي دنبال مي‌كند و آن را رواج مي‌دهد: «هر كس به زمان خويش بودند، من سعدي آخرالزمانم».
من‌آن‌مرغ‌سخنگويم كه در خاكم رود صورت
هنوز آواز مي‌آيد كه سعدي در گلستانم
سعدي، خيرخواهِ انسان، مرشد راه و عريان كنندﮤ حقايق اجتماعي و فردي انسان است و جنبه زهد و وَرَعِ خود را همه جا از خلال نقل آيات و احاديث و سخنان بزرگان تفكر و انديشه‌هاي ديني بيان مي‌كند و راه و رسم زندگي عرفا و وزرا، سلاطين و گروه‌هاي مختلف مردم را با آرزوهاي متفاوت و متضاد بروز مي‌دهد و بيان عرفاني‌اش بيش از آن كه جنبه اصطلاحي و فني به خود گيرد، بيشتر در قالب تمثيلات و حكايات ملموس مطرح مي‌شود تا عرفان را بدين ترتيب پديده‌اي قابل دسترسي و سلوك را شيوه‌اي عملي براي وصول به حقيقت جلوه دهد و هدفش ساختن انساني است بي‌مرز و بي‌سرزمين كه در گير و دار شرايط و اوضاع و احوال اجتماعي، گذشت و ميانه‌روي و سازش و انعطاف‌پذيري لازم را براي زنده ماندن و خوب زيستن داشته باشد. بنابراين حتي تسليم را، كه فردوسي هرگز آن را نمي‌پذيرد، قابل توجيه مي‌داند، زيرا انسان‌هايش انسان‌هاي معمولي هستند، با همه شكنندگي‌هاي انسان خاكي:
سست بازو به جهل مي‌فكند
پنجه با مرد آهنين چنگال
جنگ و زورآوري مكن با مست
پيش سرپنجه در بغل نِهْ دست
حال آن كه انسان‌هاي فردوسي، انسان‌هاي نمونه و ممتازند، براي نام زندگي مي‌كنند و از ننگ مي‌هراسند و زيستن در ننگ و سستي براي آنها از مرگ بدتر است، بنابراين ستم را برنمي‌تابند، دروغ را حتي به مصلحت، باور ندارند و جان بركف، بر سر حقيقت ايستاده‌اند. رستم را دريابيم در دوراهي انتخاب نام و ننگ در برابر اسفنديار:
ز من هر چه خواهي تو فرمان كنم
به ديدارت آرامش جان كنم
مگر بند، كز بند عاري بود
شكستي بود، زشتكاري بود
نبيند مرا زنده با بند كس
كه روشن، روانم بر اين است و بس
 (6/249)
يا:
به نام ار بريزي مرا گفت خون
بِهْ از زندگاني به ننگ اندرون
 (5/1154)
يا:
همان مرگ خوش‌تر به نام بلند
از اين زيستن با هراس و گزند
 (4/917)
يا:
جهان‌جوي اگر كشته آيد به نام
بِهْ از زنده، دشمن بر او شادكام
 (8/2491)
يا:
جز از نيكنامي و فرهنگ و داد
ز رفتار گيتي مگيريد ياد
 (6/1805)
سعدي رسالت خويش را در شيوه زهد و طامات و پند و وجوه حكمت عملي و اخلاق اجتماعي مي‌شناسد و انديشه‌هاي غنايي و حكمي را به كمك جلوه‌هايي فراوان از فرهنگ حماسي و اساطيري ايران كه كوتاه‌ترين فاصله را با روحيات اجتماعي مخاطبانش دارد، وسيله‌اي براي راهنمايي مردم مي‌سازد. بيان هنري سعدي نشان دهندﮤ شيفتگي و علاقه او به فرهنگ قومي خويش و درآميخته با ارزش‌هاي عصر خود با معيارهاي روزگاري است كه فردوسي زبان آن بوده است و اگر سعدي چنين روشي نداشت، در تاريخ ادب و فرهنگ ايران اين همه نفوذ نمي‌يافت و شعر سهل و ممتنع او زبان ايرانيان نمي‌گشت و گلستان و غزليات و بوستان او در كنار شاهنامه در دل‌هاي مردم ايران نفوذ پيدا نمي‌كرد و شعر او از قرن هفتم به بعد به عنوان يك فرياد رس ارزشمند، در وحشت‌بارترين ادوار تاريخي و مصيبت‌بارترين لحظات عمر فارسي‌زبانان، به تسلاي خاطر شكسته اين مردم اين همه اهميت نمي‌يافت. درست همانند كاري كه فردوسي در جواب نياز مردم عصر خويش با سرودن شاهنامه در قرن پنجم انجام داد و به همين دليل است كه به قول دكتر صفا، سعدي شعر پارسي را به همان درجه از كمال و زيبايي و حلاوت رساند كه فردوسي رسانيده بود.
استفاده سعدي از شخصيت‌هاي اساطيري، حماسي
پهلوانان و اسطوره‌هاي مندرج در شاهنامه، انعكاس آرزوهاي ديرين مردم ايران و بيانگر فراز و نشيب‌هاي تاريخي شگفت‌انگيز اين ملت است؛ چه هر يك از اساطير بنا به قول كوياجي: «سرگذشت تمامي يك قوم را در وجود يك تن از آن قوم تجسّم مي‌بخشد» و سعدي شاهنامه و مفاهيم اساطيري و پهلواني آن را درمي‌يابد و از آنها سخن مي‌گويد و به كار مي‌گيرد: «انسان اساطيري» را مي‌يابد و مي‌شناساند و شگفتا كه «مسايل» اين انسان اساطيري، صرفنظر از بعضي جلوه‌هاي خاص آن، با آن‌چه سعدي در سفرها و از ميان كتاب‌ها و با لمس واقعيّات حيات اجتماعي انسان عصر خويش، بدان دست يافته است، همانند يافته‌هاي فردوسي است با اين تفاوت كه فردوسي «تفصيل» را به خدمت بيان مي‌گيرد و داستان‌هاي شگفت‌انگيز ايستادگي، شكست، رنج، پيروزي، اميد و عشق انسان را در مسير بي‌پايان خورشيدي كلامش باز مي‌گويد و سعدي «اختصار» ناشي از شتابزدگي عمري گذران را در حكايت و غزل و با بياني به درخشندگي برق، مطرح مي‌سازد، ولي از كلام هر دو «روشنگري» مي‌تراود و «تاريخ» چه زشت و چه زيبا و «انسان» چه خوب و چه بد و «حقيقت» چه با صراحت و چه با ابهام، جلوه مي‌كند و راز و رمزها آشكار مي‌گردد، ولي هر دو «رسالت» بيان را مي‌شناسند و بدان «متعهد» هستند و چهره‌هاي واقعي را مي‌شناسند. يكي «ديو» را در نمادي توجيه‌گر، تصويري از بدي و مردمان بد مي‌سازد و ديگري «تلخي» حقيقت را در شيرين زباني خود مي‌پوشاند تا «اثربخشي كلام» را بيشتر سازد:
تو مر ديو را مردمِ بدشناس
كسي كاو ندارد ز يزدان سپاس
هر آن كاو گذشت از ره مردمي
ز ديوان شمر، مشمر از آدمي
خرد گر بر اين گفته‌ها نگرود
مگر نيك مغزش همي نشنود
گر آن پهلواني بود زورمند
به بازو ستبر و به بالا بلند
«گوان»خوان‌و«اكوان‌ديو»ش مخوان
كه بر پهلواني، بگردد زبان
(فردوسي 4/311)
نگر تا چه گويد سخنگوي تلخ
كه باشد سخن گفتن راست، تلخ
(فردوسي 9/3703)
چو حق تلخ است با شيرين زباني
حكايت سر كنم آن سان كه داني
(سعدي)
به طور كلي شخصيت‌هاي اساطيري ايراني و اسلامي و داستان‌هايشان، جزيي از فرهنگ وسيع ذهني سعدي و معاصران اوست و سعدي نه تنها آنها را از خلال كتب مقدس ديني و حماسه‌هايي چون شاهنامه اخذ مي‌كند كه بسياري از آنها را، از زبان مردم كوچه و بازار و در سفرها و حضرهاي خويش مي‌يابد و مي‌شناسد.
سعدي در ذهنيت ناخودآگاه فردي و جمعي خويش، همه جا با اين اسطوره‌ها و مضامين نيك و بد مربوط به آنها آشنا شده و دريافته است كه استفاده از آنها در شعر و نثر فارسي ـ با توجه به شناختي كه توده مردم از آنها و داستان‌هايشان دارند ـ مي‌تواند تأثيربخشي كلام را در ذهن جامعه افزون و نتيجه‌گيري‌هاي اجتماعي را تسهيل كند. بنابراين سعدي هوشمندانه از اين مجموعه فرهنگي براي بيان مقاصد متفاوت و اغلب آموزنده خويش در طرح و نتيجه‌گيري از گذشت زمان، شكل‌گيري و زوال قدرت‌ها، دادگري و ستم، ايستادگي و مقاومت انساني، نيك و بد اعمال و... استفاده مي‌كند و مي‌كوشد تا گذشته را به دور از حبّ و بغض به عنوان واقعياتي قابل بررسي و تعمق بشكافد و نتايج را به صورتي عريان و ملموس در اختيار خوانندگان خويش قرار دهد و بدين ترتيب است كه با آنچه فردوسي در شاهنامه به عنوان اساطير يا تاريخ ارايه مي‌كند، با ديدي متفاوت مي‌نگرد؛ زيرا آن‌چه فردوسي در داستان‌هايش به عنوان «واقعيت‌ها» مطرح مي‌سازد، سعدي به عنوان «نتايج» مورد نظر قرار مي‌دهد و از آن «آيينه عبرت» مي‌سازد، بنگريد به اين مثال‌ها:
حديث پادشاهان عجم را
حكايت‌نامه ضحاك و جم را
بخواند هوشمند نيك فرجام
نشايد كرد ضايع خيره ايام
مگر كز خوي نيكان پند گيرند
وز انجام بدان عبرت پذيرند
***
در سيرت اردشير بابكان آمده است: «حكيم عرب را پرسيد كه روزي چه مايه طعام بايد خورد؟...».
***
«اسكندر رومي را پرسيدند: ديار مشرق و مغرب به چه گرفتي كه ملوك پيشين را خزاين و عمر و ملك و لشكر بيش از اين بوده است و ايشان را فتحي مسير نشده؟ گفتا: كه عنوان خداي عزوجل هر مملكتي را كه گرفتم، رعيتش نيازردم...».
***
كسي مژده پيش انوشيروان عادل آورده، گفت: «شنيدم كه فلان دشمن تو را خداي عزوجل برداشت؛ گفت: هيچ شنيدي كه مرا گذاشت؟».
***
اگر بريان كند بهرام گوري
نه چون پاي ملخ باشد ز موري
 (52)
نبشته است بر گور بهرام گور
كه دست كَرَم بِهْ كه بازوي زور
(62)
به پرخاش جستن چو بهرام گور
كمندي به كتفش بر از خام گور
(268)
نكو گفت بهرام شه با وزير
كه دشوار با زيردستان، مگير
(259)
چو بهمن به زاولستان خواست شد
چپ افكند آواز و از راست شد
(197)
لب‌شيرينت‌ار شيرين‌بديدي در سخن گفتن
بر او شكرانه بودي گر بدادي ملك پرويزت
(357)
بيا بگوي كه پرويز از زمانه چه خورد
برو بپرس كه خسرو از اين زمانه چه بَرَد
گر او گرفت خزاين به ديگران بگذاشت
ور اين گرفت ممالك به ديگران بسپرد
(815)
شنيدم كه بگريست سلطان روم
بَرِ نيك مردي ز اهل علوم
كه پايابم از دست دشمن نماند
جز اين قلعه و شهر با من نماند...
(171)
كه را داني از خسروان عجم
ز عهد فريدون و ضحاك و جم
كه بر تخت و ملكش نيامد زوال
نماند به جز ملك ايزد تعال
(172)
چنين گفت شوريده‌اي در عجم
به كسري كه اي وارث ملك جم
اگر ملك بر جم بماندي و بخت
تو را كي ميسر شدي تاج و تخت
اگر گنج قارون به دست آمدي
نماند مگر آن‌چه بخشي، بري
(184)
فرو رفت جم را يكي نازنين
كفن كرد چون كرم ابريشمين
به دخمه درآمد پس از چند روز
كه بر وي بگريد به زاري و سوز
چو پوسيده ديدش حرير كفن
به فكرت چنين گفت با خويشتن
من از كرم بر كنده بودم به زور
بكندند از او باز كرمان گور
(323)
بر تخت جم پديد نيايد شب دراز
من دانم اين حديث كه در چاه بيژنم
(525)
به‌سعي‌اي‌آهنين دل مدتي باري بكش كآهن
به سعي آيينه گيتي‌نما و جام جم گردد
(689)
گر به مثل جام جم است آدمي
سنگ اجل بشكندش چون سفال
(712)
به نقل از اوستادان ياد دارم
كه شاهان عجم كيخسرو و جم
ز سوز سينه فرياد خواهان
چنان پرهيز كردندي كه از سم
(715)
فريدون را سرآمد پادشاهي
سليمان را برفت از دست خاتم
(715)
اگر ممالك روي زمين به دست آري
وز آسمان بربايي كلاه جبّاري
وگر خزاين قارون و ملك جم داري
نيرزد آن كه وجودي ز خود بيازاري
(839)
«اول كسي كه علم بر جامه كرد و انگشتري در دست، جمشيد بود. گفتندش چرا به چپ دادي و فضيلت راست راست گفت: «راست را زينت راستي تمام است». (141)
شنيدم كه داراي فرّخ تبار
ز لشكر جدا ماند روز شكار...
نگهبان مرعي بخنديد و گفت
نصيحت ز منعم نبايد نهفت
نه تدبير محمود و راي نكوست
كه دشمن نداند، شهنشه ز دوست
(168)
شنيدم كه جمشيد فرّخ سرشت
به‌سرچشمه‌اش بر، به سنگي نوشت
بر اين چشمه چون ما بسي دم زدند
برفتند چون چشم برهم زدند
گرفتيم عالم به مردي و زور
وليكن نبرديم با خود به گور
(168)
نه سام و نريمان و افراسياب
نه كسري و دارا و جمشيد ماند
تو هم دل مبند اي خداوند ملك
چو كس را نداني كه جاويد ماند
(819)
نگر تا ننالي ز ظلم شهي
كه از ظلم او سينه‌ها چاك بود
از ايرا كه ديديم از بد بدتر
بسي اندرين عالم خاك بود
چو شد روز، آمد شب تيره رنگ
چو جمشيد بگذشت، ضحاك بود
(824)
وجود خلق بدل مي‌شود وگرنه زمين
همان ولايت كيخسرو است و تور و قباد
(751)
خبر داري از خسروان عجم
كه كردند بر زيردستان ستم؟
نه آن شوكت و پادشاهي بماند
نه آن ظلم بر روستايي بماند
خطا بين كه بر دست ظالم برفت
جهان ماند و او با مظالم برفت
(175)
مجنون رخ ليلي چون قيس بني عامر
فرهاد لب شيرين چون خسرو پرويزم
(520)
شنيده‌اي كه سكندر برفت تا ظلمات
به چند محنت و خورد آن كه خورد آب حيات
(135)
سكندر كه با شرقيان حرب داشت
در خيمه گويند در غرب داشت
(197)
سكندر كه بر عالمي حكم داشت
درآن دم كه بگذشت و عالم گذاشت
ميسر نبودش كز او عالمي
ستانند و مهلت دهندش دمي
(326)
ترسم كه به عاقبت بماند
در چشم سكندر آب حيوان
(542)
دلم گرد لب لعلت سكندروار مي‌گردد
نگويي كاخر اين مسكين فراز آب حيوان آي
(564)
فرمان بر خداي و نگهبان خلق باش
اين هر دو قرن اگر بگرفتي سكندري
(743)
جهان زير پي چون سكندر بريدم
چون يأجوج بگذشتم از سدّ سنگي
(744)
به سكندر نه ملك ماند و نه مال
به فريدون نه تاج ماند و نه تخت
پيش از آن كن حساب خود كه تو را
ديگري در حساب گيرد سخت
(808)
شنيدم كه شاپور دم در كشيد
چو خسرو به رسمش قلم دركشيد
چو شد حالش از بينوايي تباه
نبشت اين حكايت به نزديك شاه
چو بذل تو كردم جواني خويش
به هنگام پيري مرانم ز خويش
(158)
شنيدم كه خسرو به شيرويه گفت
درآن دم كه چشمش ز ديدن بخفت
بر آن باش تا هر چه نيّت كني
نظر در صلاح رعيّت كني
(157)
غلام آن لب ضحّاك و چشم فتّانم
كه كيد سحر به ضحاك و سامري آموخت
(354)
گفتم كه نياويزم با مار سر زلفت
بيچاره فرو ماندم پيش لب ضحّاكت
(403)
لب خندان شيرين منطقش را
نشايد گفت جز ضحّاك جادو
(557)
در شكنج سر زلف تو دريغا من
كه‌گرفتار دو مار است بدين ضحّاكي
(606)
روي تو، چه جاي سحر بابل؟
موي تو، چه جاي مار ضحاك؟
(639)
كه ملك و دولت ضحاك بي‌گنه آزار
نماند و تا به قيامت بر او بماند رقم
(717)
چو شد روز، آمد شب تيره رنگ
چو جمشيد بگذشت، ضحاك بود
(824)
گر فريدون شود به نعمت و ملك
بي‌هنر را به هيچ كس مشمار
(68)
كس اين رسم و ترتيب و آيين نديد
فريدون با آن شكوه، اين نديد
(152)
هر آنك استعانت به درويش برد
اگر بر فريدون زد، از پيش برد
(197)
گرش بر فريدون بُدي تاختن
امانش ندادي به تيغ آختن
(266)
گدا را كند يك درم سيم، سير
فريدون به ملك عجم نيم سير
(280)
فريدون وزيري پسنديده داشت
كه روشن دل و دوربين، ديده داشت
(294)
فريدون را سرآمد پادشاهي
سليمان را برفت از دست خاتم
(715)
كه روز بزم بر تخت كياني
فريدون است و روز رزم رستم
(716)
به سكندر نه ملك ماند و نه مال
به ملك نه تاج ماند و نه تخت
(808)
«گروهي از حكما به حضرت كسري در، به مصلحتي سخن همي گفتند و بزرگمهر كه مهتر ايشان بود، خاموش؛ گفتند چرا با ما در اين بحث سخن نگويي؟ گفت: چون ببينم كه رأي شما بر صواب است، مرا بر سر آن سخن گفتن حكمت نباشد». (ص 37).
نه سام و نريمان و افراسياب
نه كسري و دارا و جمشيد ماند
(819)
بر تاج كيخسرو نبشته بود:
چه سال‌هاي فراوان و عمرهاي دراز
كه خلق بر سر ما بر زمين خواهد رفت
چنان‌كه‌دست به دست آمده است ملك به ما
به دست‌هاي دگر هم‌چنين بخواهد رفت
اشاره سعدي به موجودات و اعتقادات اساطيري
سعدي ننهد هر كه تو را نشناسد
حال ديوانه نداند كه نديده است پري
(586)
اين چه وجود است نمي‌دانمت
آدميمي يا مَلَكي يا پري؟!
(586)
در انديشه سعدي، اساطير ديني ايرانيان چون اساطير زردشتي و مانوي و مجموعه باورهاي كهن اجتماعي و اخلاقي اين قوم، همسنگ با بسياري از يافته‌هاي فردوسي است و به همين جهت اشاره به اين گونه باورها در جابه‌جاي كلام سعدي مشهود است:
الف. اشاره به كتاب‌هاي ديني ايران پيش از اسلام:
گر التفات خداونديش بيارايد
نگارخانه چيني و نقش ارتنگي است
(314)
مهين برهمن را ستودم بلند
كه اي پير تفسير اوستا و زند
(314)
فتادند گبران پا زند خوان
چو سگ در من از بهر آن استخوان
(314)
به تقليد كافر شدم روز چند
برهمن شدم در مقالات زند
(315)
اشاره به موجودات اساطيري
اژدها: در صورت‌هاي تشبيهي و استعاري و يا بر همان معناي اساطيري:
گر چه كس بي اجل نخواهد مرد
تو مرو در هان اژدرها
(76)
به صيد هژبران پرخاش ساز
كمند اژدهاي دهان كرده باز
(267)
مردان قدم به صحبت ياران نهاده‌اند
ليكن نه همچنان كه تو در كام اژدها
(679)
مرگ آن كه اژدهاي دمان است پيچ پيچ
ليكن تو را چه غم كه به خواب خوش اندري
(743)
عاشق كه بر مشاهده دوست دست يافت
در هر چه بعد از آن نگرد اژدهاي اوست
(779)
پري: در صورت‌هاي تشبيهي،‌ استعاري و اعتقادات اساطيري...
مي‌دانيم كه پريان در اوستا از جنس مؤنث جاودان هستند كه به رهبري اهريمن مردمان را از دين منحرف مي‌سازند، اينان در زمره سپاه اهريمن، بر ضدّ زمين و آب و گياه در كارند، گاهي به شكل ستاره دنباله‌دار درمي‌آيند و با «تيشتر» فرشته باران مي‌ستيزند و با زيبايي و لطافت خود مردم را فريب مي‌دهند.
اين كلمه اگرچه قبل از سعدي نيز مكرر در ادبيات به كار رفته ولي سعدي آن را با دامنه و تنوعي بيشتر از ديگران به كار مي‌برد:
بس آدمي كه ديو به زشتي غلام اوست
ور صورتش نمايد زيباتر از پري
(742)
عذر سعدي ننهد هر كه تو را نشناسد
حال ديوانه نداند كه نديده است پري
(586)
اي مرغ اگر پري به سر كوي آن صنم
پيغام دوست برساني بدان پري
(584)
حلقه‌اي گرد خويشتن بكشم
تا نيايد درون پرده، پري
(585)
گر تو پري چهره، نپوشي نقاب
توبه صوفي به زيان آوري
(586)
مه، بر زمين نرفت و پري، ديده برنداشت
تا ظن برم كه روي تو ماهست يا پري
(588)
حور بهشت خوانمت، ماه تمام گويمت
كآدميي نديده‌ام چون تو پري به دلبري
(588)
دانمت آستين چرا پيش جمال مي‌بري
رسم بود كز آدمي روي نهان كند پري
(587)
روزي آخر در ميان مردم آي
تا ببيند هر كه مي‌بيند پري
(589)
و ابرو كه تو داري اي پريزاد
در صيد چه حاجت كمانت
(407)
تو پري‌زاده ندانم ز كجا مي‌آيي
كآدميزاد نباشد به چنين زيبايي
(467)
پري‌كه در همه عالم به حسن موصوف است
ز شرم چون تو پري‌زاد، مي‌رود پنهان
(725)
بر خاك، چو من بيدل و ديوانه نشاندش
اندر نظر هر كه پري‌وار برآمد
(434)
ديو: هم به معني متداول در اساطير و هم به معني شيطان و اهريمن در كلام سعدي به كرّات به كار برده مي‌شود:
اگر به چشم ارادت نظر كني بر ديو
فرشته‌ايت نمايد، به چشم كرّوبي
«معلّم دوّمين را خلاق مَلَكي ديدند و يك يك ديو شدند» (110)
گر نشيند فرشته‌اي با ديو
وحشت آموزد و خيانت و ريو
(130)
شنيد اين سخن بخت برگشته ديو
به زاري برآورد بانگ و غريو
(164)
نديدم چنين ديو زير فلك
كه از وي گريزند چندين مَلَك
(166)
كمر بسته دارد به فرمان ديو
به گردون بر از دست جورش غريو
(185)
اگر مار زايد زن باردار
بِهْ از آدميزاده ديوسار
(186)
به دست تهي بر نيايد اميد
به زر پركني چشم ديو سپيد
(202)
بدانديش را جاه و فرصت مده
عدو در چَهْ و ديو در شيشه بِهْ
(221) 
كه هامون و دريا و كوه و فلك
پري آدميزاد و ديو و ملك
(232) 
شبي ديو خود را پري چهره ساخت
در آغوش آن مرد و بر روي بتاخت
(235) 
وگر مرد لهوست و بازي و لاغ
قوي‌تر شود ديوش اندر دماغ
(236) 
كه زنهار از اين مكر و دستان و ديو
به جاي سليمان نشستن چو ديو
(261) 
وليكن چو ظلمت نداند ز نور
چه ديدار ديوش، چه ديدار حور
(275)
سخن ديو بند است در چاه دل
به بالاي كام و زبانش مهل
توان باز دادن ره نره ديو
ولي باز نتوان گرفتن به ريو
تو داني كه چون ديو رفت از قفس
نيايد به لاحول كسي باز پس
(285) 
ز لاحولم آن ديو هيكل بجست
پري پيكر اندر من آويخت دست
(289) 
ببرد از پريچهره زشت‌خوي
زن ديو سيماي خوش طبع گوي
(296) 
مذمّت كنندش كه زرق است و ريو
ز مردم چنان مي‌گريزد كه ديو
(301) 
سعدي آن ديو نباشد كه به افسون برود
هيچت افتد كه چو مردم به سخن بازآيي
(301)  
سنان دولت او دشمنان دولت و دين را
چنان زند كه سنان ستاره، ديو لعين را
(682)  
ديو با مردم نياميزد مترس
بل بترس از مردمان ديو سار
(706) 
مُهر فرمان ايزدي بر لب
نَفْس در بند و ديو در زندان
(721)
سعدي، از انواع مفاهيم اساطيري ديگري نيز استفاده مي‌كند كه اختصاراً به ذكر نام آنها اشاره مي‌شود:
جاودان بابك، ص 476ـ665، چاپ مصفا. / جادو فريب،‌ ص 873 / جادوي ارمني، ص 859 / جادوي عابد فريب، ص 345 / چشم جادو، ص 545 / جام گيتي‌نماي، ص 301 / جم مرتبه، ص 873 / چاه بابل، ص 374 / چشم بند، ص 634 / چشم بندان، ص 543 / چشم بندي، ص 511 / حرز به بازوي كس بستن، ص 624 / خون سياوش، ص 50. / خون سياوشان، ص 750 و 747 / رويين‌تن، ص 651 و 705 / زندان چاه بابل، ص 474 / ديو سيما، ص 296 / زهره جبين، ص 873 / ساحر چشم، ص 432 / سحر بابل، ص 555 و 639 و 759 / سحر سامري، ص 743 / سحر كردن، ص 549 / سحر هاروت بابلي، ص 446 / سد سكندر، ص 496 / سد يأجوج، ص 153 / سيمرغ، ص 794، چاپ مصفا. / ضحاك جادو، ص 557 / طلسم جادو، ص 349 / طوفان نوح، ص 762. / ظلمات اسكندر، ص 95 و 135 / فال گرفتن، ص 648 / فال ميمون، ص 379 / فتنه آخرالزمان، ص 614 و 665 / فتنه سامري، ص 453 / كوه كني فرهاد، ص 423 و 431 / فريب چشم بندان، ص 543 / قارون، ص 281.
استفاده از فضاي حماسي، نام و اوصاف جنگ‌افزارها
والايي پيام عارفانه و انسان‌دوستاﻧﮥ سعدي و شهرت او در غزلسرايي لطيف و شورانگيزش، سبب شده است كه پيام سعدي پيام محبت و مهرباني، گذشت و رضا، ورع و زيبايي باشد و طبيعي است كه سعدي را «سرجنگ» نباشد، اما در آن دم كه سعدي تيغ زبان را برمي‌كشد و از در نبرد و ستيز برمي‌آيد و از زبان خود با يكي از شخصيت‌هاي داستان‌هاي كوتاهش، سخن از پيكار و نبرد مي‌گويد، چنان فضاي مناسب اين تفكر را ايجاد مي‌كند كه همه كلام، در خدمت مقصود وي رنگ تجانس و هماهنگي حماسي به خود مي‌گيرد و از همين‌جاست كه اصطلاحات جنگ و نبرد چون چالش كردن، زور و مردي نمودي، پنجه در پنجه افكندن، پنجه زورآزما نمودن، ترك سر گفتن، شيرگيران، سرافشاندن و سلاح ساختن، سلاحداري كردن و عنان پيچيدن، نمايش خروج سعدي را از حوزه غناييات و ورودش را به پهنه رزم و حماسه‌ها، نشان مي‌دهند،‌ پس از آن با به خدمت گرفتن عوامل خاص ايجاد فضاي حماسي، سخنان مي‌سرايد كه مردي از آن با مي‌زايد و مخصوصاً در آن دسته اشعاري كه بر وزن شاهنامه سروده شده است، انسان را به دنياي شاهنامه مي‌كشاند و بعضي از ابيات وي به راستي يادآور ابيات شاهنامه و گاهي قابل اشتباه با آن مي‌گردد:
بيار آن‌چه داري ز مردي و زور
كه دشمن به پاي خود آمد به گور
(116، مصفا)
بسيج سخن گفتن آن گاه كن
كه داني كه در كار گيرد سخن
(647)
نيفتاده در دست دشمن اسير
به گردش نباريده باران تير
جنگ افزارها
گاهي سعدي، صرف‌نظر از صحنه‌پردازي‌هاي حماسي كه در منظومه‌اي چون بوستان مي‌آرايد، در گلستان نيز مجالي مي‌يابد كه نمونه‌اي از نثرهاي حماسي را ارايه كند كه به موقع از آن سخن خواهيم راند. سعدي در بيان مقاصد گوناگون حماسي، غنايي و حكمي خود هرگز در نمي‌ماند و متناسب‌ترين جامه‌ها را بر تن مفاهيم مورد نظر خويش مي‌آرايد، به همين جهت با به كارگيري مجموعه عوامل زباني، هنرمندي‌هاي معنوي و رعايت اصول و قواعد حاكم بر ادب، كلامش را مظهر سخن فصيح و بليغ و مناسب با اقتضاي حال و مقام مي‌سازد و در بيان حماسي خود نيز از مجموعه عواملي كه لازمه جنگاوري‌ها و دلاوري‌هاست، سود مي‌جويد. از همين‌جاست كه جنگ‌افزارها هم در بيان حماسي و هم در كلام غنايي سعدي جايگاهي ممتاز مي‌يابند و او نه تنها از نام فارسي سلاح‌ها و لوازم نبرد و اصطلاحات رزمي كه فردوسي به كار برده است، استفاده مي‌كند، بلكه نام عربي برخي از جنگ‌افزارها را نيز بر آن مجموعه مي‌افزايد؛ نام‌هايي كه از اين دست در كلام فردوسي و سعدي به اشتراك به كار رفته است به شرح زير مي‌باشد:
برگستوان، بيلك، بلارك، پيكان، تير، تير خدنگ، تبر زين، تركش، تيغ، جوشن، جوشن فولاد، خايسك، خشت، خفتان، خنجر، دراي، دهل زوبين، زين، سنان، سوفار، شمشير، طبل، فتراك، كارد، كلاه، كمان، كمر، كند، كوپال، كوس.
اما واژه‌هايي كه سعدي علاوه بر آن‌چه در فوق بدان اشاره شد، به كار مي‌برد، عبارتنداز: بيل، پرچم، تارك، سنان، رماح، ساطور، سپر جفت، سكين، سلاسل، سهام، سيف، غاشيه، قبضه، تير و تيغ، قوس، كلاه تتري، كمان چاچيان، گوش كمان، نشاب.
بدين ترتيب كلام سعدي، با تركيبات غني حماسي فراوان همراه مي‌شود:
پسر چاوشان ديد و تيغ و تبر
قباهاي اطلس كمرهاي زر
استفاده از وزن شاهنامه در داستان‌ها و حكايات منظوم
وزن شاهنامه يعني بحر متقارب مثمن مقصور يا محذوف، براي بيان مقاصد حماسي و انديشه‌هاي غنايي و حكمي مورد توجه سعدي است، اما ميزان شدت و ضعف به كارگيري اين وزن در آثار مختلف سعدي متفاوت است، اگر كاربرد وزن متقارب را در آثار مختلف بررسي نماييم، مي‌بينيم كه اگرچه فردوسي اين وزن را به تقليد از دقيقي براي حماسه برگزيد و ديگر حماسه‌سرايان راه فردوسي را دنبال كردند، وليكن سعدي اين وزن را با چنان تسلطي براي بيان مضمون‌هاي غنايي و عرفاني و حكمي خود به كار مي‌گيرد كه گويي اين وزن را براي همين منظورها ساخته‌اند:
1. بيشترين استفاده سعدي از اين بحر در بوستان است كه سراسر اشعار آن، در اين وزن سروده شده است و ما بحثي مستقل درباره باب پنجم اين كتاب در رابطه با عقيده برخي مبني بر تعارض سعدي با فردوسي خواهيم داشت، اما مسلم است كه بوستان يك كتاب تعليمي و حكمي است و اگرچه بعضاً مسايلي حماسي داشته باشد، اما اساس سخن بر حماسه نيست و انتخاب وزن متقارت نشان مي‌دهد كه سعدي اين وزن را از آن جهت براي سخن خود برگزيده است كه تجربه موفق بيان حكيمانه و غيرحماسي فردوسي را در اندرزها و پندهاي موجود در شاهنامه در پيش‌رو داشته است.
2. سعدي در گلستان نيز از اين وزن بسيار استفاده مي‌كند، در ميان تك بيت‌هاي گلستان 40 بيت، در مثنوي‌هاي گلستان 16 و در دوبيتي‌ها، 4 دوبيتي و در قطعات گلستان 11 قطعه بر اين وزن سروده شده‌اند كه اگرچه مضامين برخي از آنها حماسي است، ولي اكثراً داراي محتواي غيرحماسي مي‌باشند. نمونه مضامين حماسي يا غيرحماسي در وزن حماسي:
نبشته است بر گور بهرام گور
كه دست كرم بِهْ ز بازوي زور
(343)
نيفتاده در چنگ دشمن اسير
به گردش نباريده باران تير
(593)
چو آيد ز پي دشمن جانستان
ببندد اجل پاي اسب روان
در آن دم كه دشمن پياپي رسيد
كمان كياني نبايد كشيد
(434)
بني آدم اعضاي يك پيكرند
كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوي به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو كز محنت ديگران بي‌غمي
نشايد كه نامت نهند آدمي
(19)
بيار آن‌چه داري ز مردي و زور
كه دشمن به پاي خود آمد به گور
(116)
نيفتاده در دست دشمن اسير
به گردش نباريده باران تير
(115)
به تندي سبك دست بردن به تيغ
به دندان گزد پشت دست دريغ
(526)
همان بِهْ كه لشكر به جان پروري
كه سلطان به لشكر كند سروري
(186)
چو نرمي كني خصم گردد دلير
وگر خشم گيري شوند از تو سير
درشتي و نرمي بِهْ هم در به است
چو رگ‌زن كه جرّاح و مرهم نه است
چو جنگ‌آوري با كسي بر ستيز
كه از وي گزيرت بود يا گريز
(645)
چو دارند گنج از سپاهي دريغ
دريغ آيدش دست بردن به تيغ
(193)
خداوند تدبير و فرهنگ و هوش
نگويد سخن تا نبيند خموش
(489)
درختي كه اكنون گرفته است پاي
به نيروي مردي درآيد ز جاي
وگر همچنان روزگاري هلي
به گردونش از بيخ برنگسلي
(181)
به دست آهن تفته كردن خمير
بِهْ از دست بسته به پيش امير
(215)
برو هر چه مي‌بايدت پيش گير
سرِ نامداري، سر خويش گير
(513)
بسيج سخن گفتن آن‌گاه كن
كه داني كه در كار گيرد سخن
(647)
اوزان حماسي غزل‌ها
طبيعي است كه در غزليات سعدي، وزن حماسه چندان مطلوب نباشد و بنابراين سعدي در اين نوع از شعر، به استفاده از وزن متقارب علاقه‌اي نشان نمي‌دهد و در غزليات معدودي كه به اين وزن سروده است، از لغات و اصطلاحاتي كه معمولاً در حماسه‌ها و منظومه‌هاي اساطيري مورد استفاده قرار مي‌گيرد، كمتر سود برده است؛ در حالي كه در اوزان غيرحماسي كاربرد اين گونه مفاهيم بسيار بيشتر است، به عنوان مثال به بخشي از اين غزل در وزن شاهنامه بنگريد:
نشايد كه خوبان به صحرا روند
همه كس شناسند و هر جا روند
حلال است رفتن به صحرا و ليك
نه انصاف باشد كه بي ما روند
نه‌سعدي‌در اين گل فرو رفت و بس
كه آنان كه بر روي دريا روند...
اما در بعضي غزليات سعدي كه در وزني غير از وزن شاهنامه سروده شده‌اند، اغلب اصطلاحات فراوان حماسي به كار مي‌رود كه خانه‌زاد و بومي سرزمين سخن سعدي شده‌اند و گويي هويت حماسي و جنگاورانه خود را از دست داده‌اند:
ازدست‌دوست‌هرچه ستاني شكر بود
وز دست غير دوست تبرزد، تبر بود
دشمن‌گرآستين‌گل‌افشاندت به روي
از تير چرخ و سنگ فلاخّن بتر بود
شرط ‌وفاست‌آن‌كه‌چوشمشيربركشد
يار عزيز، جان عزيزش سپر بود
 بيان‌هاي حماسي در اوزان ديگر
همچنان كه سعدي وزن حماسي شاهنامه را براي بيان مطالب غيرحماسي بوستان به كار مي‌گيرد و تسلط شگرف او بر پهنه لفظ و معني، حاصل كلامش را داراي اعتدالي شايسته و بي‌نقص مي‌سازد، اوج طبع و سخن وي نيز قادر است كه در بيان حالات سلحشورانه و مردانه، مضمون‌هاي حماسي را در وزن‌هاي غيرحماسي بگنجاند و نتيجه‌اي موفق را ارايه نمايد و نشان دهد كه هنر شاعر در تلفيق لفظ و معني است، نه در تعقيب مقلدانه شيوه‌هاي بياني ديگران. موضوع اين دسته سخنان سعدي اغلب مفاخرت‌ها، رجزخواني‌ها و مسايل مربوط به جنگ و نبرد است:
جوشن بيار و نيزه و بر گستوان رزم
تا روي آفتاب مغبّر كنم به گرد
گر بردبار باشي و هشيار و نيك مرد
دشمن گمان برد كه بترسيدي از نبرد
(815)
به كارهاي گران مرد كارديده فرست
كه شير شرزه برآرد به زير خم كمند
جوان اگرچه قوي‌يال و پيلتن باشد
به چنگ دشمنش از هول بگسلد پيوند
(594)
گرچه تير از كمان همي گذرد
از كماندار بيند اهل خرد
(47)
من نه آن باشم كه روز جنگ بيني پشت من
آن منم گر در ميان خاك و خون بيني سري
(179)
چه خورد شير شرزه در بن غار
بازافتاده را چه سير بود
تا كه در خانه صيد خواهي كرد
صيد دام تو عنكبوت بود
(443)
هان اي نهاده تير جفا در كمان حكم
انديشه كن ز ناوك دلدوز در كمين
(148)
پشه چو پرشد بزند پيل را
با همه تندي و صلابت كه اوست
مورچگان را چو فتد اتفاق
شير ژيان را بدرانند پوست
(441)
چو كردي با كلوخ انداز پيكار
سرخود را به ناداني شكستي
چو تير انداختي در روي دشمن
حذر كن كاندر آماجش نشستي
(205)
سايه پرورده را چه طاقت آن
كه رود با مبارزان به قتال
سست بازو به جهل مي‌فكند
پنجه با مرد آهنين چنگال
(625)
اگر خود بردرد پيشاني پيل
نه‌مرد است آن كه در وي مردمي نيست
(340)
به روز معركه ايمن مشو ز خصم ضعيف
كه مغز شير برآرد چو دل ز جان برداشت
(646)
وقت ضرورت چو نماند گريز
دست بگيرد سرِ شمشير تيز
(53)
نه هر كه موي شكافد به تير جوشن خاي
به روز حمله جنگاوران بدارد پاي
(594)
پيل كو تا كتف و بازوي گردان بيند
شير كو تا كف و سرپنجه مردان بيند
(593)
چون‌فروماني به سختي،تن به عجز اندر مده
دشمنان را پوست بركن دشمنان را پوستين
(318)
پادشاهي كاو روا دارد ستم بر زير دست
دوستدارش روز سختي دشمن زورآور است
با رعيت‌صلح كن وز جنگ خصم ايمن نشين
ز آن كه‌شاهنشاه عادل را رعيت لشكر است
***
امروز بكش كه مي‌توان كشت
كآتش چو بلند شد جهان سوخت
مگذار كه زه كند كمان را
دشمن كه به تير مي‌توان دوخت
(643)
مو چگان را چو فتد اتفاق
شير ژيان را بدرانند پوست
(441)
نثرهاي حماسي سعدي
در باب‌هاي اول، هفتم و هشتم گلستان،‌ حكايات يا عباراتي وجود دارد كه بايد آنها را نثرهاي حماسي سعدي ناميد. اين قبيل حكايت‌ها و داستان‌ها كه لحني حماسي دارند، در فضا و صحنه‌هايي دلاورانه، به القاي ستيزه‌جويي‌هاي گستاخانه و پيكارها و دلاوري‌هاي شجاعانه مي‌پردازند و گهگاه نيز با ابياتي در بحر متقارب همراه مي‌شوند و صرف‌نظر از نتايج معنوي مورد نظر، به نثر سعدي ويژگي و رنگ خاصي مي‌بخشند:
«شنيدم كه ملك را در آن قرب، دشمني صعب روي نمود، چون لشكر از هر دو طرف روي درهم آوردند، اول كسي كه اسب در ميدان جهانيد آن پسر بود و گفت:
آن نه من باشم كه روز جنگ بيني پشت من
آن منم گر در ميان خاك و خون بيني سري
آن كه‌جنگ آرد به خون خويش بازي مي‌كند
روز ميدان و آن كه بگريزد به خون لشكري
اين بگفت و بر سپاه دشمن زد و تني چند از مردان كاري بينداخت و چون پيش پدر بازآمد، زمين خدمت ببوسيد و گفت: اي پدر كوتاه خردمند به كه نادان بلند... آورده‌اند كه سپاه دشمن بي‌قياس بود و اينان اندك، جماعتي آهنگ گريز كردند، پسر نعره‌اي بزد و گفت: اي مردان بكوشيد يا جامه زنان بپوشيد، سواران را به گفتن او تهوّر زيادت گشت و به يك بار حمله آوردند، شنيدم كه هم در آن روز بر دشمن ظفر يافتند...».
در حكايتي ديگر نيز سعدي،‌ حمله دلاوران را به طايفه دزدان عرب با لحني حماسي و فضايي حماسي و حتي اشعاري بر وزن شاهنامه ترسيم مي‌كند:
درختي كه اكنون گرفته است پاي
به نيروي مردي درآيد ز جاي
ورش همچنان روزگاري هلي
به گردونش از بيخ برنگسلي
سرچشمه شايد گرفتن به بيل
چو پُر شد نشايد گذشتن به پيل
... تني چند از مردان واقعه ديده جنگ‌آزموده را بفرستادند تا در شعب جبل پنهان شدند، شبانگاه كه دزدان باز آمدند، سفر كرده و غارت آورده، سلاح از تن بگشادند و رخت و غنيمت بنهادند، اولين دشمني كه بر سر ايشان تاخت، خواب بود، چندان كه پاسي از شب درگذشت؛
قرص خورشيد در سياهي شد
يونس اندر دهان ماهي شد
مردان دلاور از كمين به در جستند و دست يكان يكان بر كتف بستند...».
باب اول گلستان:
«هرمز را گفتند وزيران پدر را چه خطا ديدي كه بند فرمودي، گفت:... ترسيدم از بيم گزند خويش آهنگ هلاك من كنند.
نبيني كه چون گربه عاجز شود
برآرد به چنگال چشم پلنگ؟
از آن مار بر پاي راعي زند
كه ترسد سرش را بكوبد به سنگ».
باب اول گلستان:
«يكي از پادشاهان پيشين در رعايت مملكت سستي كردي و لشكر به سختي داشتي، لاجرم دشمن صعب روي نمود، همه پشت بدادند.
چو دارند گنج از سپاهي دريغ
دريغ ‎آيدش دست بردن به تيغ
چه مردي كند در صف كارزار
كه دستش تهي باشد و كار، زار».
باب اول:
«پسر چون پيل مست اندر آمد، به صدمتي كه اگر كوه آهنين بودي، از جاي بركندي. استاد، بدان بند غريب كه از او نهان داشته بود، با وي درآويخت؛ پسر دفع آن ندانست، استاد به دو دست، از زمينش بالاي سر برد و فرو كوفت، غريو از خلق برخاست...».
باب اول:
«نان خود خوردن و نشستن به كه كمر زرين به خدمت بستن.
به دست آهن تفته كردن خمير
به از دست بسته به پيش امير»
«جواني به بدرقه همراه ما شد، سپر باز، چرخ انداز، سلحشور، بيش‌زور كه به ده مرد، كمان او زه كردندي و زورآوران روي زمين پشت او بر زمين نياوردندي، وليكن متنعم بود و سايه پرورده... رعد كوس دلاوران، به گوشش نرسيده و برق شمشير سواران نديده.
نيفتاده در دست دشمن اسير
به گردش نباريده باران تير
... در اين حالت بوديم كه دو هندو از پشت سنگي سربرآوردند و آهنگ قتال ما كردند، به دست يكي چوبي و در بغل آن ديگر كلوخ كوبي. جوان را گفتم چه پايي؟
بيار آن‌چه داري ز مردي و زور
كه‌دشمن به پاي خود آمد به گور...».
باب هفتم:
«دليلش نماند، ذليلش كردم، دست تعدّي دراز كرد و بيهوده گفتن آغاز... دشنامم داد، سقطش گفتم، گريبانم دريد، زنخدانش گرفتم...».
باب هفتم:
«دشمني ضعيف كه در طاعت آيد و دوستي نمايد، مقصود وي جز آن نيست كه دشمن قوي گردد و گفته‌اند بر دوستي اعتماد نيست تا به تملّق دشمنان چه رسد».
باب هشتم:
«هر كه دشمن را حقير مي‌شمارد، بدان مي‌ماند كه آتش اندك را مهمل مي‌گذارد».
باب هفتم:
«هر كه با دشمنان صلح مي‌كند سرآزار دوستان دارد:
بشوي اي خردمند از آن دوست دست
كه با دشمنانت بود هم نشست».
باب هشتم:
«تا كار به زر برمي‌آيد، جان در خطر افكندن، نشايد. عرب گويد: «آخر الحيل السيّف».
چو دست از همه حيلتي در گسست
حلال است بردن به شمشير دست».
باب هشتم:
«بر عجز دشمن رحمت مكن كه اگر قادر شود بر تو نبخشايد».
«پادشه بايد تا به حدّي خشم بر دشمنان نراند كه دوستان را اعتماد نماند‌ كه آتش خشم اول در خداوند افتد پس آن ‌گه، زبانه به خصم رسد يا نرسد.
نشايد بني آدم خاكزاد
كه در سر كند كبر و تندي و باد
تو را با چنين تندي و سركشي
نپندارم از خاكي، از آتشي»
باب هشتم:
«چو بيني كه در سپاه دشمن تفرقه افتاد، تو جمع باش و اگر جمع شوند، از پريشاني انديشه كن».
«دشمن چو از همه حيلتي فرو ماند، سلسله دوستي بجنباند، پس آن ‌گه به دوستي كارها كند كه هيچ دشمني نتواند...».
«سرِ مار به دست دشمن بكوب، اگر اين غالب آمد، مار كشتي وگر آن، از دشمن رستي. هر كه را دشمن پيش است، اگر نكشد دشمن خويش است».
«نصيحت پادشاهان كردن كسي را مسلّم باشد كه بيم سر ندارد و اميد زر.
موحّد چه در پاي ريزي زرش
چه شمشير هندي نهي در سرش».
اشاره سعدي به شاهنامه خواني
سعدي شاهنامه را كتاب شناخت «گذشته» و «گذشتگان» و «آيينه عبرت آيندگان» مي‌داند و با توجه به اين كه نام «شاهنامه» اسم خاص كتاب فردوسي است و تا عصر سعدي نيز كتاب ديگري بدين نام علم نشده بود و داستان‌هاي رستم و اسفنديار نيز به وسيله شاهنامه فردوسي شناسانده شده بود، حتي وقتي سعدي را «شهنامه‌ها» نيز سخن مي‌گويد، بايد مقصود كلامش شاهنامه فردوسي باشد و بنابر فحواي سخن سعدي، شاهنامه كتاب و دستور حيات و راهنماي زندگي و تجسم نيك و بد روزگاران است:
اين‌كه در «شهنامه‌ها» آورده‌اند
رستم و رويينه تن اسفنديار
تا بدانند اين خداوندان ملك
كز بسي خلق است دنيا يادگار
(سعدي، مصفا، ص 705)
ملكي بدين‌مسافت‌وحكمي‌بر اين نسق
ننوشته‌اند در همه «شهنامه» داستان
(ص 720)
نوشين روان‌كجا شد و دارا و يزدگرد
گردان «شاهنامه» و خانان قيصران
(ص 834)
سعدي، گاهي از شاهنامه به صورت «حديث پادشاهان عجم» و «حكايت‌نامه ضحاك و جم» ياد مي‌آورد:
حديث پادشاهان عجم را
حكايت‌نامه ضحاك و جم را
بخواند هوشمند نيك فرجام
نشايد كرد ضايع، خيره ايّام
(ص 856)
در مورد شاهنامه خواني نيز، گلستان سعدي يكي از ارزنده‌ترين مداركي است كه شاهنامه خواني و نفوذ شاهنامه را در انفاس مردم، نشان مي‌دهد:
«يكي را از ملوك عجم حكايت كنند كه دست تطاول به مال رعيت دراز كرده بود و جور و اذيت آغاز كرده... باري به مجلس او در، كتاب شاهنامه همي خواندند در زوال مملكت ضحاك و عهد فريدون، وزير ملك را پرسيد هيچ توان دانستن كه فريدون كه گنج و ملك و حشم نداشت، چگونه بر او مملكت مقرر شد؟ گفت: آن چنان كه شنيدي خلقي بر او به تعصب گرد آمدند و تقويت كردند و پادشاهي يافت. گفت: اي ملك چون گرد آمدن خلقي موجب پادشاهي است، تو مر خلق را پريشان چرا مي‌كني؟
همان به كه لشكر به جان پروري
كه سلطان به لشكر كند سروري
(سعدي)
(87 چاپ مصفا)




© کپی رایت توسط دانشنامه فارس کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت است.)
برداشت مقالات فقط با اجازه کتبی و ذکر منبع امکان پذیر است.

نوشته شده در تاریخ: 1386/5/1 (1164 مشاهده)

[ بازگشت ]

وب سایت دانشنامه فارس
راه اندازی شده در سال ٬۱۳۸۵ کلیه حقوق این سایت محفوظ و متعلق به موسسه دانشنامه فارس می باشد.
طراحی و راه اندازی سایت توسط محمد حسن اشک زری