•  صفحه اصلي  •  دانشنامه  •  گالري  •  كتابخانه  •  وبلاگ  •
منو اصلی
home1.gif صفحه اصلی

contents.gif معرفي
· معرفي موسسه
· آشنايي با مدير موسسه
· وبلاگ مدير
user.gif کاربران
· لیست اعضا
· صفحه شخصی
· ارسال پيغام
· ارسال وبلاگ
docs.gif اخبار
· آرشیو اخبار
· موضوعات خبري
Untitled-2.gif كتابخانه
· معرفي كتاب
· دريافت فايل
encyclopedia.gif دانشنامه فارس
· ديباچه
· عناوين
gallery.gif گالري فارس
· عكس
· خوشنويسي
· نقاشي
favoritos.gif سعدي شناسي
· دفتر اول
· دفتر دوم
· دفتر سوم
· دفتر چهارم
· دفتر پنجم
· دفتر ششم
· دفتر هفتم
· دفتر هشتم
· دفتر نهم
· دفتر دهم
· دفتر يازدهم
· دفتر دوازدهم
· دفتر سيزدهم
· دفتر چهاردهم
· دفتر پانزدهم
· دفتر شانزدهم
· دفتر هفدهم
· دفتر هجدهم
· دفتر نوزدهم
· دفتر بیستم
· دفتر بیست و یکم
info.gif اطلاعات
· جستجو در سایت
· آمار سایت
· نظرسنجی ها
· بهترینهای سایت
· پرسش و پاسخ
· معرفی به دوستان
· تماس با ما
web_links.gif سايت‌هاي مرتبط
· دانشگاه حافظ
· سعدي‌شناسي
· كوروش كمالي
وضعیت کاربران
در حال حاضر 0 مهمان و 0 کاربر در سایت حضور دارند .

خوش آمدید ، لطفا جهت عضویت در سایت فرم مخصوص عضویت را تکمیل نمائید .

ورود مدير
مديريت سايت
خروج مدير

ممدوح محبوب در غزل‏هاي عاشقاﻧﮥ سعدي

دكتر بهروز ثروتيان


اي نسيم صبح اگر باز اتفاقي افتدت
 
آفرين‏گويي بر آن حضرت كه ما را بار نيست
قادري بر هر چه مي‏خواهي مگر آزار من
 
ز آن كه گر شمشير بر فرقم نهي آزار نيست
دوستان گويند سعدي خيمه بر گلزار زن
 
من گلي را دوست مي‏دارم كه در گلزار نيست
قصيده‏هاي مدﺣﻴﮥ سعدي حكايت از دعا و پند و مصلحت‏انديشي دارد و مدّاحي و گزافه‏گويي در آنها نيست و او خود بر آن باور است كه مديحه‏سرايي شيوﮤ درويشي نيست و به زباني بسيار ساده به ممدوح مي‏گويد: سرِ بندگي بر زمين اطاعت بگذار و بدان كه من در مدح تو مبالغه نمي‏كنم:
مديح شيوﮤ درويش نيست تا گويم
 
مثال بحر محيطي و ابر آذاري
نگويمت كه به فضل از كِرامِ ممتازي
 
نگويمت كه به عدل از ملوك مختاري
به بندگي سرِ طاعت بنه كه بربايي
 
به رفعت از سر گردون كلاه جباري
چو كار با لحد افتاد هر دو يكسانند
 
بزرگ‏تر ملك و كمترينه بازاري
هزار سال نگويم بقاي عمر تو باد
 
كه اين مبالغه، دانم ز عقل نشماري
(كليات، ص 695)
سعدي در مدح فرمانروايان و كارداران از خدا مي‏ترسد و به خاطر نان آبرو نمي‏دهد و مرگ را پيش طايفه‏اي از بيماريِ، بهتر مي‏داند:
جماعتي شعراي دروغ شيرين را
 
اگر به روز قيامت بود گرفتاري
مرا كه شكر و ثناي تو گفته‏ام همه عمر
 
مگر خداي نگيرد به راست گفتاري
من آبروي نخواهم ز بهر نان دادن
 
كه پيش طايفه‏اي مرگ به كه بيماري
(كليات، ص 696)
شرح بزرگواري‏ها و شخصيت والاي سعدي در اين مقال مطرح نيست و كافي است چند بيتي از سخنان وي در مدح امير انكيانو در اين مجال ذكر شود كه اين شاهزادﮤ مغول سپهسالار عراق و فارس و نمايندﮤ تامّ‏الاختيار هلاكوخان بوده و سعدي به او مي‏گويد: تو پند از پدر نشنيده‏اي، از عمو بشنو و اهل ادب و كنايه، معني نهاده در اين سخن را مي‏دانند:
جهان سالار عادل انكيانو
 
سپهدار عراق و ترك و ديلم
چنين پند از پدر نشنوده باشد
 
اَلا گر هوشمندي بشنو از عم
نه هر كس حق تواند گفت گستاخ
 
سخن ملكي است سعدي را مسلّم
مقامت از دو بيرون نيست فردا
 
بهشت جاوداني يا جهنم
(كليات، ص 672)
و در اين بي‏باكي‏ها و نصيحت گفتن‏ها بر آن باور است كه صيقلي، زنگ از آﻳﻨﮥ دل مي‏زدايد و سخن درشت اثري بهتر دارد و خطاب به شاه مي‏گويد: من اگر درشت نگويم تو نمي‏شنوي،‌ گوش كن:
دنيا نيارزد آن كه پريشان كني دلي
 
زنهار بد مكن كه نكرده است عاقلي
بايد كه قهر و لطف بود پادشاه را
 
ورنه ميسّرش نشود حلّ مشكلي
هرگز به پنج روزه حيات گذشتني
 
خرّم كسي شود؟ مگر از موت غافلي
اي پادشاه بدان كه همه رفته‏اند، تابوت تو را نيز ساخته‏اند و رفتني هستي:
ني كاروان برفت و تو خواهي مقيم بود
 
ترتيب كرده‏اند تو را نيز محملي
گر من سخن درشت نگويم، تو نشنوي
 
بي‏جهد از آينه نبرد زنگ، صيقلي
عمرت دراز باد نگويم هزار سال
 
زيرا كه اهل حق نپسندند باطلي
همواره بوستان اميدت شكفته باد
 
سعدي دعاي خير تو گويان چو بلبلي
(كليات، ص 701)
شيخ سعدي از اين گونه پند و دعا و ثنا گفتن نيز خرسند نيست و اما به رسم مرسوم در ايران زمين و به اقتضاي زمان و خواﺳﺘﮥ دل فرمانروايان ناگزير از شعر گفتن دربارﮤ پادشاهان است، چون او سعدي آخرالزمان و مشهور جهان است. اين گره پيچيده را سعدي به انگشت ناز هنر باز مي‏كند و در تاريخ ادبيات فارسي پرده‏اي مي‏نگارد كه سابقه ندارد و شاعري فقيه و صوفي شيوه و شگردي رازناك به كار مي‏برد كه ﻫﻤﮥ اهل ادب را انگشت حيرت بر دهان مي‏ماند و گويا نخستين كسي كه به راز شگفت‏كاري سعدي پي مي‏برد، خواجه حافظ شيرازي است كه اگر چه خود در اين باره چيزي نمي‏گويد و گفتني نيز نيست، وليكن اين هنر رمز ساده را از سعدي مي‏گيرد و در كارگاه خيال قرآن‏شناس خويش به هفت ﭼﺸﻤﮥ ديگر مي‏برد و به هفت رنگ مي‏آرايد آن چنان كه برخي از گره‏هايش تا امروز باز نشده و تا قيامت شايد كسي نداند در غزل زير نظر خواجه حافظ از ﮐﻠﻤﮥ «فلان» كيست و حرف دل او نيز چيست:
نسيم صبح سعادت بدان نشان كه تو داني
 
گذر به‏كوي فلان كن در آن زمان كه تو داني
خيال تيغ تو با ما حديث تشنه و آب است
 
اسير خويش گرفتي بكش چنان كه تو داني
يكي است تركي و تازي در اين معامله حافظ
 
حديث عشق بيان كن بدان زبان كه تو داني
ما نمي‏دانيم غرض خواجه «كدام معامله» است كه در آن «تركي و تازي» يكي است و معني مقصود از كلام خواجه حافظ را نمي‏فهميم، وليكن مي‏دانيم اين غزل و اين شگرد و شيوﮤ سخن گفتن و حتي وزن و قاﻓﻴﮥ آن را از سعدي گرفته است كه مي‏فرمايد:
سر از كمند تو سعدي به هيچ روي نتابد
 
اسير خويش گرفتي، بكش چنان كه تو داني
سخن سعدي را مي‏فهميم، وليكن راز نهاده در آن نيز چندان آشكار نيست و خواندن و شرح كوتاه كنايات آن نيز اشاره كردني است به شرط آن كه به ديدﮤ تحقيق در آن بنگريم و بدانيم «خواب و خمار چشم» زيباست، وليكن اگر چشم كسي از خواب و خمار مستي باز نشود، او گرفتار درد غفلت از مسئوليت است و اين غزل از سر تا پا ابهام دارد. يعني هر جمله‏اي دو معني ضد دارد و محتمل‏الضدين است، هفت بيتي نقل مي‏شود.
ندانمت به حقيقت كه در جهان به كه ماني
 
جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جاني
به پاي خويشتن آيند عاشقان به كمندت
 
كه هر كه را تو بگيري ز خويشتن برهاني
مرا مپرس كه چوني؟ به هر صفت كه تو خواهي
 
مرا مگو كه چه نامي؟ به هر لقب كه تو خواني
تو پرده پيش گرفتي وز اشتياق جمالت
 
ز پرده‏ها به در افتاد رازهاي نهاني
بر آتش تو نشستيم و دود شوق برآمد
 
تو ساعتي ننشستي كه آتشي بنشاني
تو را كه ديده ز خواب و خمار باز نباشد
 
رياضتِ من شب تا سحر نشسته نداني
من اي صبا ره رفتن به كوي دوست ندانم
 
تو مي‏روي به سلامت، سلام من برساني
سر از كمند تو سعدي به هيچ روي نتابد
 
اسير خويش گرفتي، بكش چنان كه تو داني
(كليات، ص 955)
اين غزل پندنامه‏اي زيبا براي صاحب زور و قدرتي است كه زندگي همه در دست اوست و معاني ظاهري كلام براي همه روشن است و سعدي آن را آن چنان هنرمندانه به رشته كشيده است كه زيبايي و شيريني كلام مجال تحقيق و انديشه به شنونده نمي‏دهد، شرح همراه با استدلال و استنتاج آن دراز و ملال‏آور خواهد بود، تنها اشاره‏اي مي‏شود اگر كسي تأمل بكند و در اين رشته تمرين داشته باشد، در مي‏يابد كه سخن از چه رنگي است‏، تنها معني ضدّ ظاهر و صورت كلام نقل مي‏شود تا سخن به دراز نكشد.
بيت 1. به حقيقت نمي‏دانم به كه مي‏ماني و شبيه چه كسي هستي، چون هيچ كسي را نديدم كه چنين كارهاي ناپسندي بكند. تو روح هستي و ﻫﻤﮥ جهان و هر چه در جهان هست صورت و جسم هستند‎؛ يعني تو اين چنين فكر مي‏كني و اگر من كه سعدي هستم اين سخن را دربارﮤ تو بگويم تو و هر كس ديگر كه عقل داشته باشد، مي‏فهمد كه چنين چيزي ممكن نيست و تو روح نيستي بلكه همانند ﻫﻤﮥ مردم جهان هستي و جهان و هر چه در او هست، همه جسم و جان هستند.
بيت 2. تو هر كس را بگيري از خويشتن رها مي‏كني و مي‏كشي يعني كسي از عاشقان تو را راه رهايي نيست و همه به دست تو كشته مي‏شوند.
بيت 3. اختيار من نيز در دست تو است. به هر نام و لقبي كه بخواهي مي‏تواني مرا صدا بزني و ناخوشي و خوشي زندگي من و يا حتي مرگ و زندگي من در دست تو است، همه اسير و عاشق تو هستيم.
بيت 4. تو در خلوت مانده‏اي و بيرون نمي‏آيي و از شوق ديدار «جمال» تو رازهاي نهاني به در افتاده و همه مي‏دانند كه تو چه كار مي‏كني، چون همه شوق جمال تو و ديدار تو را دارند. در اين دو بيت دو نكته به كوتاهي تمام از نظامي گنجه‏اي گفتني است،‌ يكي اين كه دربارﮤ خلوت نشيني فرمانروايان شراب خواره مقاله‏اي بلند نوشته و در آغاز آن خلوت ايشان را «گوﺷﮥ جنون» مي‏نامد و مي‏گويد: «قرآن و شمشير را انداخته، آيينه و شانه به دست گرفته‏اند».
اي سپر افكنده ز مردانگي
 
غول تو بيغوﻟﮥ ديوانگي
مصحف و شمشير بينداخته
 
جام و صراحي عوضش ساخته
آينه و شانه گرفته به دست
 
چون زن رعنا شده گيسوپرست
(مخزن الاسرار، بند 25)
دربارﮤ «جمال» نيز بايد گفت: اين كلمه در لغت به معني زيبايي است، وليكن در اصطلاح به معني قيافه است و معلوم نيست زيبا باشد يا زشت و نازيبا، چنان كه نظامي گنجه‏اي در مثنوي ليلي و مجنون مي‏گويد: «زيد» در ميان ليلي و مجنون نامه و پيغام مي‏برد و مي‏آورد تا مردم بگويند: زيد آدم خوبي است و بر او آفرين بخوانند و بعد شاعر اين دو بيت را مي‏آورد:
بسيار خصال‏هاست در مرد
 
كز آن نتوان حكايتي كرد
تو نيز گر آن خصال داري
 
بر چهره همان جمال داري
بيت 5. بر آتش ﻓﺘﻨﮥ تو نشستيم و صبر كرديم و دود شوق ديدار تو ما را خفه كرد تا بيايي و اين آتش خانمانسوز را خاموش بكني و تو ساعتي نيامدي تا اين آتش را بنشاني، راستي تو چرا غافل و بي‏درد هستي؟
بيت 6. تو كه همه‏اش شراب مي‏خوري و مست هستي و مي‏خوابي و چشمانت از خواب و خماري باز نمي‏شود، از رياضت و سختي شب زنده‏داري سعدي خبري نداري كه از غم و ﻏﺼﮥ اين فتنه‏ها و بدبختي‏ها تا صبح نشسته‏ام و چشم نبسته‏ام. بدان كه «رياضت» به معني عشق و هوسبازي غم نفس پرستي نيست.
بيت 7. من هيچ راه و دليلي براي آمدن به پيش تو را نمي‏دانم و آمدن سعدي فقيه به نزد تو مست خمار آلود موجه نيست، تنها باد صبا به خلوت تو راه دارد و سلام مي‏رساند.
بيت 8. من هميشه سرِ اطاعت بر زمين گذاشته‏ام و همانند ﻫﻤﮥ مردم اسير تو هستم، اگر مي‏كشي بكش چنان كه تو داني.
الحق غزل سعدي زيبا و عاشقانه است، وليكن هنر سعدي در اين غزل عاشقانه حيرت‏آور و شگفت‏انگيز است، البته براي كساني كه با كلام و كلمات سعدي آشنايي دارند فهم و درك زيبايي نهاده در كنايات شيخ شيراز و استاد مسلّم سخنوري و هنر ادبيات بسيار آسان و خوش‏آيند است، وليكن كساني كه در گود ورزش باستاني ادب فارسي استخوان نشكسته و در سكّوي فن بيان كشتي نگرفته‏اند و مخصوصاً كساني از همگان مردمان كه استعداد نكته‏داني ذاتي ندارند، از درك اين زيبايي محروم مي‏مانند و به ﮔﻔﺘﮥ نظامي گنجه‏اي اين انجير ﻃﻌﻤﮥ هر مرغي نيست و همگان توانايي كارشناسي در ﻫﻤﮥ هنرها را ندارند.
گر همه مرغي شدي انجير خوار
 
سفرﮤ انجير شدي صفر وار
حال ممكن است يكي بگويد پس اگر ﻫﻤﮥ مردم نفهمند اين ادبيات به چه درد مي‏خورد، تكليف چيست؟ بايد گفت همه در حدّ خود مي‏فهمند و لذت مي‏برند؛ از جوان هفده ساله تا پيرمرد هشتاد ساله از شعر حافظ و سعدي و نظامي و فردوسي و ديگر شاعران و هنرمندان لذت مي‏برند و از بر دارند، وليكن هر بار كه مي‏خوانند به نكته‏اي تازه پي مي‏برند و اين است راز هنر سخنوري و جز اين نيست كه مي‏بينيم سعدي و حافظ غزلي به رمز براي ممدوح محبوب خود گفته و يا حديث خونباري را به زبان عاشقانه سروده‏اند و امروز به سرود و ترانه بر سر كوي و بازار مي‏خوانند و اي بسا از شدت تأثر اشك مي‏ريزند و تنها صورت قضيه را مي‏شنوند و هيچ نمي‏دانند‏، كافي است بدانيم كه غزلي عليه حافظ و براي ريشخند به مكتب حافظ ساخته‏اند و همان نيز از ديوان غزلياتش انتخاب و بر سنگ قبر خواجه حكّ شده است. حافظ گفته است:
بر سر تربت ما چون گذري همت خواه
 
كه زيارتگه رندان جهان خواهد بود
و بر روي قبرش نوشته‏اند:
بر سر تربت من بي مي و مطرب منشين
 
تا به بويت ز لحد رقص‏كنان برخيزم
نه در عالم اسلام كسي وصيّت مي‏كند بر سر قبرش مي بخورند و مطربي بكنند و نه حافظ اين چنين سخن ياوه‏اي مي‏گويد كه از لحد رقص‏كنان به بوي مي و مطرب برخيزد و نه كسي مي‏تواند از زير آن خاك بيرون آيد. قطعاً چنين سخني را عقل نمي‏پسندد.
سخن از سعدي و ممدوح محبوب اوست كه اغلب و در همه جا مردي به صورت معشوقه‏اي زيبا مجسم شده است و اين معما با شرح و گزارش يك يا دو غزل حل نمي‏شود، بلكه قدرت و فرمانروايي، خشم و آدم‏كشي و برعكس بخشش‏ها و جان بخشش‏هاي وي با وصف‏هاي همراه با رعايت ادب سعدي در مجموﻋﮥ غزليات وي قابل مطالعه است تا بدانيم وقتي سعدي گردن به خدمت اين معشوق زيبا مي‏نهد و گوش به ﮔﻔﺘﮥ او دارد، حسن طلب و صله‏خواهي خود را با آن چنان زيبايي در وصف عاشقانه نهان مي‏دارد كه با كوشش و زحمت و دقت مي‏توان بيتي را از ميان كشيده زير ذره‏بين بگذارند تا بدانند دوست و يار و معشوق سعدي يك پادشاه است نه يك دلبر طنّاز و شكن‏كار و معشوق شيرين‏كار.
اي پادشاه سايه ز درويش وامگير
 
ناچار خوشه‏چين بود آن جا كه خرمن است
اين بيت در ميان غزلي افتاده است كه شاعر در بزم شاه و در باغي بهشت‏گونه سروده و گفته است:
امشب به راستي شب ما روز روشن است
 
عيد وصال دوست علي‏رغم دشمن است
باد بهشت مي‏گذرد يا نسيم باغ
 
يا نكهتِ دهان تو يا بوي لادن است
هرگز نباشد از تن و جانت عزيزتر
 
چشمم كه در سراست و روانم كه در تن است
گردن نهم به خدمت و گوشت كنم به قول
 
تا خاطرم معلق آن گوش و گردن است
اي پادشاه سياه ز درويش وامگير
 
ناچار خوشه چين بود آن جا كه خرمن است
و بلافاصله سخن را بر مي‏گرداند و رنگ عاشقانه مي‏دهد و با شيرين زباني به شكر و شيرين نظامي گنجه‏اي اشاره مي‏كند:
عاشق گريختن نتواند ز دست شوق
 
هر جا كه مي‏رود متعلق به دامن است
شيرين به در نمي‏رود از خانه بي‏رقيب
 
واندر شكر كه دفع مگس، بادبيزن است
و در خاتمه اشاره مي‏كند كه ﻫﻤﮥ سرداران و سپهسالاران شاه بر سعدي حسد مي‏برند كه او همچون شاهبازي بر دل سعدي نشسته و سعدي در چنگ اين شاهباز اسير شده و شكار اوست:
بازان شاه را حسد آيد بدين شكار
 
كآن شاهباز را دل سعدي نشيمن است
(كليات، ص 788)
بي‏گمان طرح اين مطلب ضرورت دارد كه عشق، ـ از ديدگاه سعدي، ـ محبت و آرزومندي بيش از حدّ و اندازه است، وليكن غرض از آن نفس‏پرستي يا به كلامي بي‏پرده و روشن‏تر، غريزﮤ جنسي نيست.
هر كسي را نتوان گفت كه صاحب نظر است
 
عشقبازي دگر و نفس پرستي دگر است
نه هر آن چشم كه بينند سياه است و سپيد
 
يا سپيدي ز سياهي بشناسد، بصر است
آدمي صورت اگر دفع كند شهوت نفس
 
آدمي‏خوي شود ور نه همان جانور است
(كليات، ص 783)
گاهي در شعرهاي عاشقاﻧﮥ سعدي مخاطب و دوست او به نام شناخته مي‎‏شود اگر چه با ديدن زيبايي ممدوح و دوست شاعر فاسق هزار عذر به گناه مي‏گويد و سعدي از روي او صبر نمي‏تواند و اين كار عشق را براي خانقاه خويش عيب مي‏شمارد و به ممدوح دعا مي‏گويد:
آن روي بين كه حسن بپوشيد ماه را
 
و آن دام زلف و داﻧﮥ خال سياه را
گر صورتي چنين به قيامت برآورند
 
فاسق هزار عذر بگويد گناه را
يوسف شنيده‏اي كه به چاهي اسير ماند
 
اين يوسفي است بر زنخ آورده چاه را
من صبر بيش از اين نتوانم ز روي او
 
چند احتمال كوه توان بود كاه را
سعدي حديث مستي و فرياد عاشقي
 
ديگر مكن كه عيب بود خانقاه را
دفتر ز شعر گفته بشوي و دگر مگوي
 
الّا دعاي دولت سلجوق شاه را
(كليات، ص 765)
و گاهي نيز از ممدوح نام نمي‏برد، وليكن آشكارا مي‏گويد كه ممدوح پادشاه و دوست شاعر است و او آن چنان زيباست كه اگر روي نپوشد در پارس پارسايي نمي‏ماند:
تفاوتي نكند قدر پادشايي را
 
گر التفات كند كمترين گدايي را
به جان دوست كه دشمن بدين رضا ندهد
 
كه در به روي ببندند آشنايي را
حديث عشق نداند كسي كه در همه عمر
 
به سر نكوفته باشد درِ سرايي را
اگر تو روي نپوشي بدين لطافت حُسن
 
دگر نبيني در پارس پارسايي را
در بسياري از غزل‏هاي عاشقانه‏، نام و نشاني از پادشاه نيست، وليكن به قراين لفظي معلوم مي‏شود كه سرِ سخن او كسي است كه ﻫﻤﮥ دوستان مشتاق ديدار او هستند:
بنده‏وار آمدم به زنهارت
 
كه ندارم سلاح پيكارت
مشتري را بهاي روي تو نيست
 
من بدين مفلسي خريدارت
گرچه بي‏طاقتم چو مور ضعيف
 
مي‏كُشم نفس و مي‏كشم بارت
من هم اول كه ديدمت گفتم
 
حذر از چشم مست خونخوارت
تو ملولي و دوستان مشتاق
 
تو گريزان و ما طلبكارت
چشم سعدي به خواب بيند خواب
 
كه ببستي به چشم سحارت
برخي از غزل‏ها همه عاشقانه و در وصف معشوق و محبوب سعدي و شرح زيبايي‏هاي اوست، ليكن رعايت ادب و نيّت پاي‏بوسي به جاي بوسيدن لب‏، غزل عاشقانه را به مدحيّه‏اي زيبا و دلنشين بدل مي‏كند و معلوم مي‏شود مردي فرمانروا به صورت زني زيبا از دست سعدي جامه وصف گرفته است.
ميان باغ حرام است بي تو گرديدن
 
كه خار با تو مرا به كه بي تو گل چيدن
وگر به جام بَرَم بي تو دست در مجلس
 
حرام صرف بود بي تو باده نوشيدن
خم دو زلف تو بر لاله حلقه در حلقه
 
به سنگ خاره درآموخت عشق ورزيدن
اگر جماعت چين صورت تو بت بينند
 
شوند جمله پشيمان ز بت پرستيدن
كساد و نرخ شكر در جهان پديد آيد
 
دهان چو بازگشايي به وقت خنديدن
به جاي خشك بمانند سروهاي چمن
 
چو قامت تو ببينند در خراميدن
منِ گداي كه باشم كه دم زنم ز لبت
 
سعادتم چه بود؟ خاك پات بوسيدن
به عشق و مستي و رسوايي‏ام خوش است از آنك
 
نكو نباشد با عشق، زهد ورزيدن
نشاط زاهد از انواع طاعت است و ورع
 
صفاي عارف از ابروي نيكوان ديدن
عنايت تو چه با جان سعدي است چه باك؟
 
چه غم خورد گه حشر از گناه سنجيدن
اگر چه همين مطالب در اكثر غزل‏ها تكراري است و قد سرو و خنده و زلف و بازوي سيمين و عطاي محبوب و ممدوح با خشم و قهر و چيرگي او مطرح است، با اين همه گاهي شيخ شيراز آن چنان قيامتي برپا مي‏دارد كه شنوندﮤ ابيات را هوش و حواس همه غرق لذت مي‏شود و از آن جمله است نزديك به چهار صد غزل از غزليات سعدي كه از قاﻓﻴﮥ حرف «ي» دو سه نمونه ذكر مي‏شود.
سر آن ندارد امشب كه برآيد آفتابي
 
چه خيال‏ها گذر كرد و گذر نكرد خوابي
سَرَم از خداي خواهد كه به پايش اندر افتد
 
كه در آب مرده بهتر كه در آرزوي آبي
دل همچو سنگت اي دوست به آب چشم سعدي
 
عجب است اگر نگردد، كه بگردد آسيابي
برو اي گداي مسكين و دري دگر طلب كن
 
كه هزار بار گفتي و نيامدت جوابي
***
 
 
هرگز حسد نبردم بر منصبي و مالي
 
الّا بر آن كه دارد با دلبري وصالي
صوفي نظر نبازد جز با چنين حريفي
 
سعدي غزل نگويد جز بر چنين غزالي
***
 
 
تو از هر در كه بازآيي؛ بدين خوبي و زيبايي
 
دري باشد كه از رحمت به روي خلق بگشايي
به زيورها بيارايند وقتي خوب رويان را
 
تو سيمين‏تن چنان خوبي كه زيورها بيارايي
قيامت مي‏كني سعدي بدين شيرين سخن گفتن
 
مسلّم نيست طوطي را در ايامت شكرخايي
***
 
 
من ندانستم از اول كه تو بي‏مهر و وفايي
 
عهد نابستن از آن به كه ببندي و نپايي
دوستان عيب كنندم كه چرا دل به تو دادم
 
بايد اول به تو گفتن كه چنين خوب چرايي
سعدي آن نيست كه هرگز ز كمندت بگريزد
 
تا بدانست كه در بند تو خوش‏تر كه رهايي
خلق گويند برو دل به هواي دگري ده
 
نكنم خاصه در ايام اتابك دو هوايي
***
 
 
هر كس به تماشايي رفتند به صحرايي
 
ما را كه تو منظوري، خاطر نرود جايي
گويند تمنايي از دوست بكن سعدي
 
جز دوست نخواهم كرد، از دوست تمنايي
بي‏گمان اين بحث و راز شگفت‏انگيز و اين كشف به ديد شيخ سعدي، موضوع كتابي است تا بدانيم شيخ فقيه و دانا در عالم شاعري چگونه از تكليف شرعي مديحه‏سرايي هنرمندانه گريخته و پادشاهان و سپهسالاران و فرمانروايان را در پيراهن دلبران و زيبارويان به روي صحنه آورده و از نظر ديگران اين جاﻣﮥ حرير و لطيف دوخته را پنهان داشته است و همه معشوقي دلربا به روي صحنه مي‏بينند و هيچ نمي‏دانند او خنجرگذاري از مردان و جوانمردان و يا آدم‏كشان عالم است.
سعديا اين همه فرياد تو بي‏چيزي نيست
 
آتشي هست كه دود از سر آن مي‏آيد
و اين صحنه‏سازي‏ها، منظومه‏اي از نظامي گنجه‏اي را به خاطر مي‏آورد كه پس از پيروزي اسكندر بر سپاه روس و در پايان جنگ‏هاي آن جهانگير فاتح، پير گنجه، چنگ را به دست دختر پادشاه چين مي‏دهد تا براي اسكندر ترانه بخواند و آن دختر خويشتن را بالاتر از ﻫﻤﮥ شاهان شاهنامه مي‏داند و به تعبيري ديگر ﻫﻤﮥ مردان و حتي اسكندر مقدوني را ويژه ريزه‏خوار خوان مادران و زنان مي‏خواند و زنان را مبارك درخت بر دوست و گل برآور مي‏نامد؛ يعني زنان را خوار مشماريد و بدانيد كه آن دختر چيني نيست، بلكه نظامي گنجه‏اي است كه مي‏گويد:
ملك گر ز جمشيد بالاتر است
 
رُخ من ز خورشيد زيباتر است
شه ار شُد فريدون زرينه كفش
 
به فتحش منم كاوياني درفش
شه ار كيقباد بلند افسر است
 
مرا افسر از مشك و از عنبر است
شه ار هست كاووس فيروزه‏تاج
 
ز من بايدش خواستن تخت عاج
شه ار چون سليمان شود ديو بند
 
مرا در جهان هست ديوانه چند
شه ار زان كه عالم گرفت اي شگفت
 
من آن را گرفتم كه عالم گرفت
(شرفنامه، بند 56)
 اين منظومه از يك صد و شصت بيت بيشتر است كه دختر چيني مي‏گويد: فرزند را دوست دارم و اين سرشت من است.
مبارك درختم كه بر دوستم
 
برآور گلم گر چه در پوستم
من و آب سرخ و سرسبز شاه
 
جهان گو فرو شو به آب سياه
و اما در قرن هفتم هجري اين شيخ شيرين سخن شيراز است كه با نوشتن گلستان و سرودن غزليات بي‏مانند خود جاودانه مي‏شود و اگر با فرمانروايي درِ دوستي بزند، او را به آسمان هفتم مي‏برد و پيغام وي را نَفَسي روح‏پرور مي‏شمارد و به خاطر آشتي وي در قدمش مي‏اندازد:
از هر چه مي‏رود سخن دوست خوش‏تر است
 
پيغام آشنا نفس روح‏پرور است
هرگز وجود حاضر و غايب شنيده‏اي؟
 
من در ميان جمع و دلم جاي ديگر است!
و در غزلي ديگر:
حناست آن كه ناخن دلبند رشته‏اي
 
يا خون بي‏دلي است كه در بند كشته‏اي
من آدمي به لطف تو ديگر نديده‏ام
 
اين صورت و صنعت كه تو داري، فرشته‏اي
و اين طرفه‏تر كه تا دل من دردمند توست
 
حاضر نبوده يك دم و غايب نگشته‏اي
در هيچ حلقه نيست كه يادت نمي‏رود
 
در هيچ بقعه نيست كه تخمي نكشته‏اي
ما دفتر از حكايت عشقت نبشته‏ايم
 
تو سنگدل حكايت ما درنوشته‏اي
من در بيان وصف تو حيران بمانده‏ام
 
حدي است حسن را و تو از حد گذشته‏اي
سر مي‏نهند پيش خطت عارفان فارس
 
بيتي مگر ز ﮔﻔﺘﮥ سعدي نوشته‏اي
(با مقدمه اقبال، ص 420، غزليات)
و اما آن جا كه سعدي سر جنگ دارد و ديگر حتي نمي‏خواهد يك‌ آبجو از دست ممدوح بگيرد، سخناني را از قلم جاري مي‏كند كه ننوشتني و نگفتني است و برخي ابيات آن حذف مي‏شود:
اي لعبت خندان لب لعلت كه ميكده ا‏ست
 
وي باغ لطافت گل روي تو كه چيده است
آن خون كسي ريخته‏اي يا مي سرخ است
 
يا توت سياه است كه بر جامه چكيده است
با جمله برآميزي و از ما بگريزي
 
جرم از تو نباشد گنه از بخت رميده است
در دجله كه مرغابي از انديشه نرفتي
 
كشتي رود اكنون كه تتر جسر بريده است
رفت آن كه فقاع از تو گشاييم دگر بار
 
ما را بس از اين كوزه كه بيگانه مكيده است
سعدي درِ بستان هواي دگري زن
 
و اين كشته رها كن كه در او گله چريده است
شعرهاي عاشقاﻧﮥ ممدوح محبوب در ميان غزليات سعدي اگر به دقت شماره‏گذاري شود، شايد از چهار صد غزل بيشتر باشد كه ذكر اين مطلب حتي ضبط مطلع غزل‏ها خسته كننده و ملال‏آور است، وليكن ﻫﻤﮥ غزل‏ها خواندني و شيرين و شگفت‏آور است، سخن به غزلي ختم مي‏شود كه سعدي نمي‏تواند دست معشوق را ببوسد پاي او را مي‏بوسد و اما حيرت‏آور است كه اين‏چنين بزرگواري را آن چنان غمّاز و دلبند و دلاويز به روي پرده مي‏آورد كه گويي سخن در وصف زني زيباست نه آن كسي كه تير و كمان دارد و مرگ پهلوانان به دست اوست و دستش را مي‏بوسند:
وآنگه كه به تيرم زني اول خبرم ده
 
تا پيشترت بوسه دهم دست و كمان را
و اين است غزلي كه بايد تأمّل بشود و ما هيچ نمي‎‏دانيم شيخ بزرگوار چگونه مي‏انديشيده است!
ساقي بده آن كوزﮤ ياقوت روان را
 
ياقوت چه ارزد بده آن قوت روان را
اول پدر پير خورد رطل دمادم
 
تا مدعيّان هيج نگويند جوان را
تا مست نباشي نبري بار غم يار
 
آري شتر مست كشد بار گران را
اي روي تو آرام دل خلق جهاني
 
بي روي تو شايد كه نبينند جهان را
آنك عسل اندوخته دارد مگس نحل
 
شهد لب شيرين تو زنبور ميان را
و آنگه كه به تيرم زني اول خبرم ده
 
تا پيشترت بوسه دهم دست و كمان را
سعدي ز فراق تو نه آن رنج كشيده‏ است
 
كزشادي وصل تو فرامش كند آن را
و نمي‏توان چشم بست و دست باز داشت كه غزل بعد از آن نيز ديدني است كه شيخ روي در پاي محبوب مي‏مالد و جز آن چاره‏اي نيست، وليكن همان را به حساب ممدوح مي‏نويسد:
من بدين خوبي نديدم روي را
 
و اين دلاويزي و دلبندي نباشد موي را
روي اگر پنهان كند سنگين دل سيمين بدن
 
مشك غماز است، نتواند نهفتن روي را
اي موافق صورت و معني كه تا چشم من است
 
از تو زيباتر نديدم روي و خوش‏تر خوي را
گر به سر مي‏گردم از بيچارگي عيبم مكن
 
چون تو چوگان مي‏زني، جرمي نباشد گوي را
هر كه را وقتي دمي بوده است و دردي سوخته است
 
دوست دارد ناﻟﮥ مستان و هاي و هوي را
ما ملامت را به جان جوييم در بازار عشق
 
كنج خلوت پارسايان سلامت جوي را
اي گل خوشبوي اگر صد قرن باز آيد بهار
 
مثل من ديگر نبيني بلبل خوشگوي را
سعديا گر بوسه بر دستش نمي‏ياري زدن
 
چاره آن دانم كه در پايش بمالي روي را
 




© کپی رایت توسط دانشنامه فارس کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت است.)
برداشت مقالات فقط با اجازه کتبی و ذکر منبع امکان پذیر است.

نوشته شده در تاریخ: 1386/3/5 (1082 مشاهده)

[ بازگشت ]

وب سایت دانشنامه فارس
راه اندازی شده در سال ٬۱۳۸۵ کلیه حقوق این سایت محفوظ و متعلق به موسسه دانشنامه فارس می باشد.
طراحی و راه اندازی سایت توسط محمد حسن اشک زری