•  صفحه اصلي  •  دانشنامه  •  گالري  •  كتابخانه  •  وبلاگ  •
منو اصلی
home1.gif صفحه اصلی

contents.gif معرفي
· معرفي موسسه
· آشنايي با مدير موسسه
· وبلاگ مدير
user.gif کاربران
· لیست اعضا
· صفحه شخصی
· ارسال پيغام
· ارسال وبلاگ
docs.gif اخبار
· آرشیو اخبار
· موضوعات خبري
Untitled-2.gif كتابخانه
· معرفي كتاب
· دريافت فايل
encyclopedia.gif دانشنامه فارس
· ديباچه
· عناوين
gallery.gif گالري فارس
· عكس
· خوشنويسي
· نقاشي
favoritos.gif سعدي شناسي
· دفتر اول
· دفتر دوم
· دفتر سوم
· دفتر چهارم
· دفتر پنجم
· دفتر ششم
· دفتر هفتم
· دفتر هشتم
· دفتر نهم
· دفتر دهم
· دفتر يازدهم
· دفتر دوازدهم
· دفتر سيزدهم
· دفتر چهاردهم
· دفتر پانزدهم
· دفتر شانزدهم
· دفتر هفدهم
· دفتر هجدهم
· دفتر نوزدهم
· دفتر بیستم
· دفتر بیست و یکم
info.gif اطلاعات
· جستجو در سایت
· آمار سایت
· نظرسنجی ها
· بهترینهای سایت
· پرسش و پاسخ
· معرفی به دوستان
· تماس با ما
web_links.gif سايت‌هاي مرتبط
· دانشگاه حافظ
· سعدي‌شناسي
· كوروش كمالي
وضعیت کاربران
در حال حاضر 0 مهمان و 0 کاربر در سایت حضور دارند .

خوش آمدید ، لطفا جهت عضویت در سایت فرم مخصوص عضویت را تکمیل نمائید .

ورود مدير
مديريت سايت
خروج مدير

مذهب عشق الهي در غزليات سعدي

دكتر غلامرضا اعواني/ عضو هيأت علمي انجمن حكمت و فلسفه ايران



چكيده:

سعدي اهل عرفان است و اين عرفان عشق است، يعني امري كه در غزليات او موج مي‌زند و خاستگاه انديشه و بيان او مي‌شود. او با عشق تمام اسرار وجود را رصد مي‌كند و برايش راه وصول به حقيقت است. سعدي عشق اين سري و عشق آن سري را توأمان دارد و به جايگاهي مي‌رسد كه اين دو به وحدت مي‌رسند. اگرچه برخي مضامين اين عشق را زميني دانسته‌اند، اما او عارفي است كه در سرتاسر غزل‌هايش به تبيين عشق الهي پرداخته و بر همين اساس است كه به نزاع هميشگي ميان عقل و عشق با توجهي خاص نگريسته است. در اين مقاله كوشيده شده تا ضمن بررسي ويژگي‌هاي عشق الهي در غزليات سعدي، به عرفان شناختي سعدي در اين عرصه پرداخته شود.

كليد واژه: غزليات سعدي، عشق الهي، عقل و عشق.

چندي پيش براي شركت در يك كنگره بزرگ سفري به هند داشتم. دو استاد بسيار معروف هندي كه استاد دانشگاه شيكاگو بودند نيز در اين كنگره حضور داشتند. وقتي كه متوجه شدند كه من ايراني هستم، بسيار خوشحال شدند؛ چرا كه سال‌ها مترصد بودند كه يك ايراني را پيدا كنند. پس شروع كردند به خواندن شعر سعدي و حافظ. و يك مسئله عجيبي را مطرح كردند و گفتند كه ما اين‌ها را در دبستان خوانده‌ايم. گفتند كه اشعار زيادي از بوستان و گلستان و غيره حفظ مي‌كرديم و تا سن 30ـ40 سالگي نمي‌دانستيم كه اين‌ها ايراني هستند و خيال مي‌كرديم كه شاعران هندي هستند. يعني شعر ، ادب، فرهنگ فارسي، فرهنگ ايراني آنچنان قوي است كه جزو هويت ملي ملت‌ها شده است از تاجيكستان گرفته تا هند. در دوران دبستان به ما قرآن ياد مي‌دادند و گلستان را املا مي‌كردند و حالا چه بخواهيم و چه نخواهيم، اين متون جزو هويّت فرهنگي ماست و خوشا به حال شيرازيان.


خوشا شيراز و وضع بي‌مثالش
خداوندا نگه‌دار از زوالش


(حافظ، 1369: 382)


خوشا به شيراز كه اين دو شاعر را كه از شعراي بزرگ دنيا هستند، در دامن خود پرورانده است. من هميشه از خود سؤال مي‌كنم كه اين چه فرهنگ و چه شهري بوده كه توانسته است در كمتر از يك قرن چند شاعر بزرگ، كه بزرگ‌ترين آنها بي‌شك سعدي و حافظند، به منّصه ظهور برساند؟ بي‌شك، اين فرهنگ، فرهنگ عظيمي بوده است، ولي بنده به يك نكته اشاره مي‌كنم كه به نظر من قابل توجه است و آن، اين است كه چرا مانند شاعران بزرگ ما در هيچ جاي دنيا ظهور نكرده‌اند؟ امري كه در فرهنگ ما و در شعر ما اتفاق افتاد و در هيچ جاي دنيا نظير ندارد، اين است كه شاعران ما يا عارفان بزرگي هستند، در واقع از (بزرگ‌ترين عرفاي دنيا هستند) يا حكيمند. همانند حكيم نظامي. بيخود اين لقب حكيم نظامي و حكيم فردوسي را به آنها نداده‌اند. چرا ما در انگلستان و هند حكيم شاعر نداريم؟ البته ما در هند منظومة مهابهارتا داريم كه مـنظومه‌اي آكنده از حكمت است قدري حكمت و منظومه دارد، ولي اين استثناست، قاعده نيست، ولي در فرهنگ ما قاعده است كه حكما و شعراي بزرگ ما حكيم و عارف بودند و آنهايي كه حكيم و عارف نبودند، هيچ عظمتي به دست نياوردند نه دقيقي و نه فرخي و نه امثال ايشان. بنده اين امر را اين‌گونه توجيه مي‌كنم كه در واقع شعر در سرزمين وحي قرآني با حكمت و عرفان متصل مي‌شود. همين‌طور ما بايد بين هنر جديد و هنر اسلامي و هنر ديني فرق بگذاريم. هنر ديني، هنر در سرزمين وحي است. حالا وحي چه خصوصياتي دارد؟ از خصوصيات وحي تعليم حكمت الهي در عميق‌ترين ابعاد آن است. همه جا در وصف حضرت رسول(ص) تعليم كتاب با حكمت آمده است «يُعَلِمُهم الكِتابَ وَ الحِكمَه». قرآن از اين لحاظ زيباترين كتاب است و معجزه است و بنابراين ما شاعراني داريم كه از لحاظ بيان متأثر از قرآنند. يعني بيان آنها زيباترين بيان است. حالا اگر ما بگوييم كه كلام آنها معجزه نيست، ولي شبيه به معجزه است، سخن درستي است. كلام حافظ و سعدي حكمت است كه به زيباترين زبان يعني زبان شعر بيان شده است. «يعلمهم الكتاب و الحكمه» نه تنها درباره حضرت رسول(ص)، بلكه درباره حضرت عيسي و خيلي از پيامبران ديگر، لفظ كتاب با حكمت بيان شده و حكماي ما توانسته‌اند اين حكمت را با زبان استدلال بيان كنند و هنرمندان ما اين حكمت را در زبان هنر بيان كردند. شاعران ما اين حكمت الهي را در قالب زيباترين بيان يعني زبان شعر بيان كردند.

بنابراين اين حكمت قرآني مي‌تواند در زبان شعر هم بيان شود و اگر در زبان شعر بيان شود، بسيار عظيم است؛ براي اينكه آن زيبايي كلام را دارد. «خير الكلام ما قَلَّ وَ دَّل» حكمت را از باطن وحي مي‌گيرد و انصافاً عرفا و حكماي ما در اين باره بي‌نظير هستند. هم حكماي ما در حوزه حكمت اين كار را كردند و هم هنرمندان ما در حوزه هنر و هم شاعران ما در حوزة شعر يعني همه اين‌ها با الهام گرفتن از وحي الهي بدين مهم دست يافتند، اما امروزه متأسفانه وقتي صحبت از اين بزرگان مي‌شود، به جنبة عرفاني و حكمي آنها توجه نمي‌شود و فقط به جنبه شعري آنها اكتفا مي‌شود. اين درست نيست. من هميشه مي‌گويم هر وقت شما از اهل ادب براي ايراد سخن، دعوت مي‌كنيد، از اهل حكمت هم دعوت كنيد كه آن جنبه حكمي و عرفاني مغفول نماند كه بسيار عظيم است و اين را هم بايد جزو حكمت بدانيم و حكمت را فقط به فلسفه محدود نكنيم. ادبيات عرفاني ما هم جزو حكمت است و بخش عظيمي از فرهنگ ماست، اما يك مسئله و آن اينكه چرا ما هميشه عشق را براي اين امر مطرح مي‌كنيم؟ وقتي بحث عشق مطرح مي‌شود، هميشه بحث اشعريت به كنار مي‌رود متكلمان همان بحث‌هايي را مطرح مي‌كنند كه اهل فلسفه و فيلسوفان مطرح مي‌كنند. فيلسوفان هم همان بحث‌هايي را مطرح مي‌كنند كه بسياري از عرفا مطرح مي‌كنند. در مسايل ظاهراً با هم شريكند، ولي روش كار آنها با هم فرق دارد. متكلّم چه معتزلي و چه اشعري مانند فيلسوف بحثي از حقيقت عشق بيگانه است. عرفان و حكمت ذوقي از عشق آغاز مي‌شود.

و اما من سؤالم اين است كه چرا ما نظامي را حكيم مي‌گوييم، ولي سعدي را به اين معني نمي‌شناسيم؟ چرا لقب حكيم را براي سعدي نمي‌آوريم؟ يا مثلاً براي فردوسي مي‌گوييم حكيم. آنها واقعاً حكيم بودند و در سخنانشان حكمت بيان شده است. قرآن اين مسئله را زيبا بيان كرده است. در سورة شعراء آمده است: «الشعراء يتبعهم الغاوون» اينان فقط شاعرند و مثل شعراي جاهليت. «الم تر انهم في كل وادٍ يهيمون و انهم يقولون ما لا يفعلون» اما وحي مي‌گويد، «الا الذين آمنوا» حكمت نظري است. «وعملوا الصالحات» حكمت عملي. «و ذكروا الله كثيرا» اين عرفان است. عرفاي ما اين‌ها بودند. كمال عرفان چنانكه گفتم در آنها متجلي شده است. ما حافظ را عارف مي‌دانيم، اما چرا سعدي را عارف نمي‌گوييم، چرا؟ بعضي از مستشرقين سعي كردند كه او را عارف نبينند. يك زماني همه جا اين سوال مطرح بود كه آيا سعدي عارف بزرگ‌تري است يا حافظ؟ چنانكه در درس انشاء مي‌پرسيدند علم بهتر است يا ثروت؟ امروز مي‌گويند علم همان ثروت است. علمي كه ثروت نباشد، علم نيست. علمي كه ثروت بياورد، علم است و علمي كه ثروت نياورد، علم نيست. از بزرگي از همين شيراز نقل شده است كه شعري از سعدي خوانده و گفته است كه سعدي عارف بزرگ‌تري از حافظ است. البته حافظ خيلي عظيم است، برخي اعتقاد داشتند كه سعدي در عرفان بزرگ‌تر از حافظ است. براساس اين عرفان عشق است يعني چيزي كه واقعاً متكلم و حكيم الهي را از حكيم بحثي و فيلسوف به معناي جديد كلمه متمايز مي‌كند عشق الهي است و اصلاً عشق در غزليات سعدي موج مي‌زند. عشق الهي نه عشق زميني. من از تعبير مولانا استفاده كردم و گفتم مذهب عشق و به اصطلاح:


 مذهب عاشق ز مذهب‌ها جداست
عشق اسطرلاب اسرار خداست


 (مولوي، 1382: 10)


هم در مثنوي و هم در كتاب فيه ما فيه مولانا بحث كرده كه چگونه عشق اسطرلاب اسرار خدا است. شما با اسطرلاب تمام ستارگان را رصد مي‌كنيد. با عشق الهي هم تمام اسرار وجود را رصد مي‌كنند. عشق اسطرلاب اسرار خداست. از تعبير ديگري از مولانا استفاده مي‌كنم چون مولانا اصطلاحي به كار مي‌برد كه خيلي مطالب را ساده مي‌كند. تعبير عشق اين سري و عشق آن سري.


 عاشقي گر زين سر و گر زان سر است
عاقبت ما را بدان شه رهبر است



 (مولوي، 1382: 10)


عشق راه وصول است و سعدي بين عشق اين سري و عشق آن سري را جمع كرده است؛ يعني به مقامي رسيده كه اين دو تا يكي مي‌شود و عشق اين سري با آن سري ارتباط دارد. مضمون عشق، موضوع بيشتر غزليات و اشعار سعدي را تشكيل مي‌دهد. كمتر غزلي را در سعدي مي‌توان يافت كه يا دربارة عشق نباشد و يا حداقل يك بيت از آن به موضوع عشق اشاره نكرده باشد. برخي مي‌گويند اينكه معشوقي يا دلبري را وصف كرده است، اين عشق زميني است و بنابراين او عارف نبوده. بالاخره به تعبير امروزي مي‌گويند عشق دنيوي است و سكولار است. در حالي‌كه اين اصلاً درست نيست. خوب عشق اساس وجود است اگر عشق نبود «گر عشق نبودي و غم عشق نبودي» چنانكه در بيت معروف آمده است، اصلاً وجود و هستي نبود «كنت كنزاً مخفياً فاحببتُ ان اعرف فخلقت الخلق لكي اُعرف» اين اساس هستي است. «و هل الدين الا الحب؟» اگر عشق نباشد، دين نيست. ديندار واقعي كسي است كه محّب و محبوب است. حضرت رسول(ص) حبيب‌الله است. يعني حبيب خيلي بالاتر از محّب است. اسوة حبّ الهي است و دين هم جز محبت نيست. «قل ان كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله» كلمه حبّ در قرآن زياد آمده است؛ چنانكه در قرآن به اين آيه اشاره شده است: «قل ان كنتم تحبونَ الله فاتبعوني يحببكم الله». يعني از من پيامبر تبعيت كنيد تا محبوب حق قرار گيريد.


مپندار سعدي كه راه صفا
توان رفت جز بر پي مصطفي




 (سعدي، 1385: 307)



***



سعدي اگر عاشقي كني و جواني
عشق محمّد بس است و آل محمّد




 (سعدي، 1385: 1071)


و به هر تقدير با اين بيان، عرفان اسلامي با  عرفان‌هاي ديگر فرقي دارد. حالا نمي‌خواهم وارد اين بحث بسيار پيچيده شوم. عارف كسي است كه به مقام فنا رسيده باشد. هر كس بخواهد به مقام وحدت محض برسد و از كثرت بگذرد، احتياج به سير و سلوك دارد. اين سير و سلوك استدلالي و تصوري و ذهني نيست. حالا ما در كتاب چيزي مي‌خوانيم و تصوري در ذهن حاصل مي‌شود. البته خوب است، اما سلوك براي تحقق و رسيدن به مقام حق اليقين است. يعني تا انسان سلوك نكند، ممكن است به علم‌اليقين برسد، ولي خيلي آفت‌ها بر سر راه است كه ممكن است او را به مقصد نرساند، ولي بالاخره در نهايت هم اگر راه درست برود، به علم‌اليقين منتهي مي‌شود. آن وقت به عين‌اليقين و حق‌اليقين نرسيده است. عارف كسي است كه به حق‌اليقين رسيده. اين است كه عرفا علم خودشان را علم تحققي و خودشان را محقق مي‌گويند.


مشتريِ علم تحقيقي حق است
دائماً بازار او با رونق است



 (مولوي، 1382: 313)



از محقق تا مقلد فرق‌هاست
كاين چو داوود است و آن ديگر صَداست




 (مولوي، 1382: 200)


كسي كه به مرتبه علم تحققي و به مرتبه حق اليقين نرسيده باشد، يا به تعبير مولانا محقق نباشد ـ اصطلاحي كه ابن عربي هم در مورد عرفا هميشه محقق مي‌گويد ـ مقلد است. شنيده، ولي نرسيده است. مي‌گويند شنيدن كي بود مانند ديدن و رسيدن.

بعضي از عرفاي اسلامي اعتقاد دارند ـ و اين به نظر من درست است ـ عرفاي اديان ديگر بيشتر به مرحلة فنا مي‌رسند، اما به مرتبه بقا نمي‌رسند. مرتبه بقا مخصوص امت محمدي(ص) است؛ يعني رفتن از مقام كثرت به وحدت. فاني شدن در آن و رجوع به كثرت. مثل حضرت رسول(ص) كه در ميان خلق بود. اَنّا بشر مثلكم اشاره مي‌كند به مخلوق بودن او نه اينكه بشري مثل ما بود. همه مي‌گويند بشري مثل ما بود و اشاره مي‌كنند به جنبه بشري و ناسوتي او، اما به آن «يوحي» توجه نمي‌كنند، نمي‌دانند كه صاحب مقام «يوحي» تمام اين مراحل را طي كرده و رسيده و رفته و به مقام جمع الجمع رسيده است. «مقام جان فزايش جمع جمع است». از مقام جمع كه مقام وحدت باشد، گذشته و به مقام جمع الجمع رسيده است. عارفان هم همينطورند. از آن به مقام «او ادني» تعبير مي‌كنند. در سوره النجم مي‌خوانيم «والنجم اذا هوي ما ضَلَّ صاحبكم و ما غوي و ما ينطق عن الهوي. انْ هو الّا وحي يوحي». همين‌طور تا آخر كه مي‌فرمايد: «ثم دنا فتدّلا و كان قاب و قوسينِ او ادني» پيامبر اعظم صاحب مقام «او ادني» است. مردم مي‌بينند كه ظاهرِ او مثل بشر است و آنها را به شك مي‌اندازد. كفار هم حضرت رسول را مي‌ديدند كه به صورت بشر مي‌رفت و مي‌آمد و غذا مي‌خورد. مي‌گفتند «ما لهذا الرسول يأكل و يمشي في الاسواق». آنها ظاهرش را مي‌ديدند.

سعدي هم مثل كسي كه مي‌رفته و مي‌آمده، سفر مي‌كرده، پند مي‌داده. اين‌ها گمان مي‌كنند كه يك بشر  معمولي است، اما سعدي واقعاً يك عارف الهي است. عارفي كه برگشته به بشريت. براي راهنمايي، ارشاد براي اينكه به ما درس معرفت، آدميت، حقيقت و اخلاق بدهد.

الان من يك چهارم غزليات سعدي را با يك دقت نسبي خواندم. اين اشعار را استخراج كردم. ببينيد عشق او الهي است و عشق مجازي نيست. عاشق خداست و عشق خدا از سراسر وجود او موج مي‌زند.


 چون مىِ روشن در آبگينۀ صافى
خوى جميل از جمال روى تو پيدا


(سعدي، 1385: 522)


يعني عالم مثل آينه است كه در آن روي جميل حضرت حق پيداست:


 مرد تماشاى باغ حسن تو سعدى‌ست
دست، فرومايگان برند به يغما


(سعدي، 1385: 522)


خود تماشا و نظر خيلي معنا دارد. اهل نظر و تماشا، نه ديدن با چشم ظاهر. شما در تمثيل فيثاغورس مي‌خوانيد كه همه به ديدن بازي‌هاي المپيك مي‌روند. بيشتر مردم براي خريد و فروش و بعضي براي كسب مقام مي‌روند، ولي عده بسيار كمي براي تماشا مي‌روند. انسان‌هاي كامل اهل نظر و تماشاگر صحنة وجودندو سعدي به معناي واقعي اهل نظر است چنانكه خود مي‌گويد:


 ليكن آن نقش كه در روى تو من می‏بينم
همه را ديده نباشد كه ببينند آن را


 (سعدي، 1385: 533)


من به عنوان عارف چيزي را مي‌بينم كه ديگران نمي‌بينند؛ پس يك ديدة ديگري بايد باشد نه اين ديدة ظاهري. ديدن و رؤيت غير از نظر است. در قرآن هم بين نظر و رؤيت خيلي فرق هست. نظر در اين دنيا و آن دنيا هست، رؤيت در اين دنياست. وقتي موسي خواست كه خدا را ببيند، جواب آمد: «لن تراني» اما درباره قيامت آمده است: «وجوه يؤمئذ ناضرة * الي ربها ناظرة». (قيامه / 23ـ22).


 جز ياد دوست هر چه كنى، عمر ضايع است
جز سرّ عشق هر چه بگويى، بطالت است...
ما را دگر معامله با هيچ‏كس نماند
بيعى كه بى‏حضور تو كردم، اقالت است...
سعدى بشوى لوح دل از نقش غير او
علمى كه ره به حق ننمايد، جهالت است


(سعدي، 1385: 554)


«علمى كه ره به حق ننمايد، جهالت است». اين علم الهي است و اين حرف فلسفه و حكمت است. علمي كه راه به حق نداشته باشد، بريده باشد بِهْ.


به دوستى كه اگر زهر باشد از دستت
چنان به ذوق ارادت خورم كه حلوا را


(سعدي، 1385: 523)


اين عين رضا و تسليم در برابر حق است. به دوستي خودش قسم مي‌خورد.


كسى ملامت وامق كند به نادانى
حبيب من، كه نديده‌ست روى عذرا را


(سعدي، 1385: 523)



 
گر مخّير بكنندم به قيامت كه چه خواهى
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
گر سرم مى‏رود از عهد تو سر باز نپيچم
تا بگويند پس از من كه به سر برد وفا را
چشم كوته‏نظران بر ورق صورت خوبان
خط همى بيند و عارف قلم صنع خدا را


(سعدي، 1385: 524)


كسي كه عشق نداشته باشد، به نظر سعدي آدم نيست. عشق براي او عين آدميت و انسانيت است:


عشق آدميت است گر اين ذوق در تو نيست
هم‌شركتى به خوردن و خفتن دواب را
آتش بيار و خرمن آزادگان بسوز
تا پادشه خراج نخواهد خراب را
قوم از شراب مست و ز منظور بی‏نصيب
من مست از او چنانكه نخواهم شراب را


 (سعدي، 1385: 526)



هر كه عاشق نبود، مرد نشد
نقره فايق نگشت تا نگداخت
هيچ مصلح به كوى عشق نرفت
كه نه دنيا و آخرت درباخت
آن‌چنانش به ذكر مشغولم
كه ندانم به خويشتن پرداخت
همچنان شكر عشق مى‏گويم
كه گرَم دل بسوخت، جان بنواخت


 (سعدي، 1385: 540)


يعني سخن عشق الهي از دنيا و آخرت بهتر است.


در ازل بود كه پيمان محبت بستند
نشكند مرد اگرش سر برود پيمان را

(سعدي، 1385: 533)


منظور پيمان محبت است و عشق الهي.


ديده را فايده آن است كه دلبر بيند
ور نبيند چه بود فايده بينايى را؟
بر حديث من و حسن تو، نيفزايد كس
حد همين است سخندانى و زيبايى را


(سعدي، 1385: 535)


انسان بايد در عشق استقامت داشته باشد.


حديث عشق نداند كسي كه در همه عمر
به سر نكوفته باشد درِ سرايي را


(سعدي، 1385: 535)


عشق و هواي نفس


برخي از مردم عشق را با هوا و هوس و شهوت نفساني تشبيه مي‌كنند و عشق مورد نظر عرفا و حكما خاصه سعدي را همان از نوع زميني و شهواني مي‌دانند. از نظر بنده نسبت دادن چنين عشقي عاميانه به سعدي افتراي محض است. به همين جهت هم بنده عنوان سخنراني خود را «مذهب عشق الهي در غزليات سعدي» نام نهاده‌ام، بدين جهت كه انتساب عشق مجازي و غيرحقيقي با بسياري از اشعار او منافات دارد او هميشه از «حقيقت عشق» سخن مي‌گويد:


چه خبر دارد از حقيقت عشق
پایبند هواى نفسانى؟
خودپرستان نظر به شخص كنند
پاك بينان به صنع ربّانى


(سعدي، 1385: 908)



اگر لذّت، ترك لذّت بدانى
دگر شهوت نفس لذّت نخوانى
هزاران در از خلق بر خود ببندى
گرت باز باشد درى آسمانى
سفرهاى علوى كند مرغ جانت
گر از چنبر آز بازش پرانى
ز صورت پرستيدنت میهراسم
كه تا زنده‏اى ره به معنى ندانى

(سعدي، 1385: 915)


گفتيم سعدي سخن از «حقيقت عشق» مي‌گويد. عشق آتشي است كه وجود مجازي انسان را در خود مي‌سوزاند و بنابراين كسي كه طاقت سوختن در آتش عشق را ندارد، نبايد پرواي نزديك شدن به آن را داشته باشد.


هركسى را نتوان گفت كه صاحبنظر است
عشقبازى دگر و نفس‏پرستى دگر است


(سعدي، 1385: 560)



اى مرغ سحر عشق ز پروانه بياموز
كان سوخته را جان شد و آواز نيامد
اين مدعيان در طلبش بى‏خبرانند
كان را كه خبر شد، خبرى باز نيامد


(سعدي، 1385: 5)


حقيقت عشق چون خورشيدي است عالمتاب كه پرتو آن پيوسته در تابيدن است و هوي و هوس چون گردي است برخاسته كه جلوي نور آفتاب را مي‌گيرد و مانع از ديدن آن مي‌شود.


حقيقت سرايى‌ست آراسته
هوا و هوس گرد برخاسته
نبينى كه جايى كه برخاست گرد
نبيند نظر گرچه بيناست مرد


(سعدي، 1385: 392)



سعديا عشق نياميزد و شهوت با هم
پيش تسبيح ملايك نرود ديو رجيم


(سعدي، 1385: 806)


عقل و عشق


تقابل عقل و عشق يكي از مباحث مهم ميان عرفا و حكماست. عقل مصلحت انديش است و حسابگر، اما عشق مصلحت انديشي و سوداگري نمي‌شناسد و چنان محبّت دلدار عاشق را به خود مشغول داشته است كه پند هوشمندان و اندرز حكيمان در او اثر نمي‌كند. جان عاشق چنان از شراب ازلي عشق سرمست شده، كه خمار مي عشق او را رها نمي‌كند و عاقبت سر از بيخودي و شيدايي برمي‌آورد و:


هشيار كسى بايد، كز عشق بپرهيزد
وين طبع كه من دارم، با عقل نياميزد


(سعدي، 1385: 635)



مرا هوشى نماند از عشق و گوشى
كه پند هوشمندان كار بندم
مجال صبر تنگ آمد به يك بار
حديث عشق بر صحرا فكندم


 (سعدي، 1385: 766)



 عشقبازى نه طريق حكما بود ولى
چشم بيمار تو دل می‏برد از دست حكيم


(سعدي، 1385: 807)



شرابى در ازل در داد ما را
هنوز از تاب آن مى در خماريم
چو عقل اندر نمی‏گنجيد سعدى
بيا تا سر به شيدايى برآريم


 (سعدي، 1385: 812)



يارا قدحى پر كن از آن داروى مستى
تا از سر صوفى برود علّت هستى
عاقل متفكر بود و مصلحت‌انديش
در مذهب عشق آى و از اين جمله برستى


 (سعدي، 1385: 856)


عقل و عشق دو سلطانند در يك مملكت نمي‌گنجند و حكمراني آن دو در يك قلمرو موجب آشوب و فتنه مي‌شود، اما اگر سلطان عشق دست تطاول به مملكت عقل دراز كرد، عقل به شحنه‌اي مانَد، بي‌لياقت و بي‌كفايت، عقل در مملكت عشق حكم و فرماني ندارد و چون حاكمي معزول است.



فرمان عشق و عقل به يك جاى نشنوند
غوغا بود دو پادشه اندر ولايتى...
ز آنگه كه عشق دست تطاول دراز كرد
معلوم شد كه عقل ندارد كفايتى...
سعدى نهفته چند بمانَد حديث عشق؟
اين ريش اندرون بكند هم سرايتى


 (سعدي، 1385: 861)





ماجراى عقل پرسيدم ز عشق
گفت: معزول است و فرمانيش نيست
درد عشق از تندرستى خوش‏تر است
گرچه بيش از صبر درمانيش نيست


 (سعدي، 1385: 598)



مَثَلِ زيركان و چنبر عشق
طفل نادان و مار رنگين است
دردمند فراق سر ننهد
مگر آن شب كه گور بالين است


 (سعدي، 1385: 571)



عقل بيچاره‌ست در زندان عشق
چون مسلمانى به دست كافرى

 (سعدي، 1385: 869)



راه دانا دگر و مذهب عاشق دگر است
اى خردمند كه عيب من مدهوش كنى


 (سعدي، 1385: 917)


اما درد عشق دردي است كه درمان ندارد. هيچ طبيبي نمي‌تواند آن را علاج كند. دردمند عشق مانند غريبي است كه در اين جهان گرفتار آمده است و چون ديوانه‌اي است كه ناصحان اديب پيوسته به پند دادن او مشغولند و پند و اندرز آنان در او اثر نكند، اما هر كس كه شراب عشق نخورده و دُرد درد را نچشيده، از حيات اين جهان بهره و نصيبي نبرده است.


دردى است درد عشق كه هيچش طبيب نيست
گر دردمند عشق بنالد غريب نيست
دانند عاقلان كه مجانين عشق را
پرواى قول ناصح و پند اديب نيست
هر كاو شراب عشق نخورده‌ست و دُرد دَرد
آن است كز حيات جهانش نصيب نيست


 (سعدي، 1385: 595)


درد عشق، راه رسيدن به محبوب است، قلمرو درويشي و فقر و فناست. انسان را از وجود مجازي و عاريتي تهي مي‌كند و از كام خودخواهي و خودپرستي مي‌رهاند و از زندان تعينات و تقيداتي كه وجود حقيقي و الهي او را احاطه كرده است، آزاد مي‌كند و او را چست و سبكبار و سبكبال مي‌كند تا جان او بتواند در آن ساحت نامتناهي طيران كند.


درد عشق از تندرستى خوش‏تر است
مُلك درويشى ز هستى خوش‏تر است...
خودپرستى خيزد از دنيا و جاه
نيستى و حق‏پرستى خوش‏تر است
چون گرانباران به سختى میروند
هم سبكبارى و چستى خوش‏تر است


 (سعدي، 1385: 561)




منزل عشق از جهانى ديگر است
مرد عاشق را نشانى ديگر است
بر سر بازار سربازان عشق
زير هر دارى جوانى ديگر است
عقل مى‏گويد كه اين رمز از كجاست
كاين جماعت را نشانى ديگر است



 (سعدي، 1385: 563)



هر آدمى كه كشتۀ شمشير عشق شد
گو غم مخور كه ملك ابد خونبهاى اوست
از دست دوست هرچه ستانى شكر بود
سعدى رضاى خود مطلب چون رضاى اوست


 (سعدي، 1385: 579)


لقاي دوست

عاشق جز به لقاي محبوب و معشوق خرسند نيست و رسيدن به وصال دوست مقصد اعلاي اوست و هيچ غايتي برتر از رضا و تسليم در برابر مطلوب و محبوب نيست. عاشق هر چه عشق خود را پنهان كند، راز نهان او برملا مي‌شود و ماجراي عشق او شهرة آفاق مي‌شود. عالم وجود سراسر پر از ولوله و غلغله عشق است و هيچ سري نيست كه در آن سوداي عشق محبوب ازلي نباشد.



مقصود عاشقان دو عالم لقاى توست
مطلوب طالبان به حقيقت رضاى توست...
بودم بر آن كه عشق تو پنهان كنم وليك
شهرى تمام غلغله و ماجراى توست...
هر جا سرى‌ست خستة شمشير عشق تو
هر جا دلى‌ست بستة مهر و هواى توست



 (سعدي، 1385: 580)



مشنواى دوست كه غير از تو مرا يارى هست
يا شب و روز به جز فكر توام كارى هست
به كمند سر زلفت نه من افتادم و بس
كه به هر حلقه موييت گرفتارى هست

 (سعدي، 1385: 591)


سرچشمه و اصل همة عشق‌ها آن عشق ازلي است كه زمان و مكان نمي‌شناسد و مبدأ هستي عالم و آدم است. آن عشق مطلق كردگار و علت كشش و جذب و انجذاب در سلسله مراتب هستي است و اگر آن عشق مطلق نبود، عشق‌هاي مقيّد معني نداشت. محبت او نسبت به محبت ما، سبق ذاتي دارد و علت وجود آن است.


همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستى
كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستى
تو نه مثل آفتابى كه حضور و غيب افتد
دگران روند و آيند و تو هم چنان كه هستى


 (سعدي، 1385: 856)


از بسياري از اشعار سعدي چنان استفاده مي‌شود كه او مقامات سلوك را يكي پس از ديگري طي كرده و پس از رسيدن به مرتبه غنا، ‌از آن نيز درگذشته و به مقام بقا كه كمال آن در اولياء محمدي(ص) است، واصل شده است. يكي از نشانه‌هاي اين مقام آن است كه حق را مرآت خلق و خلق را آيينه حق مي‌بيند. به حق مي‌بيند، به حق مي‌شنود و به حق مي‌گويد.


 به‌جهان خرّم از آنم كه جهان خرّم از اوست
عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
به غنيمت شمر اى دوست دم عيسى صبح
تا دل مرده مگر زنده كنى كاين دم از اوست
نه فلك راست مسلّم نه ملك را حاصل
آنچه در سرّ سويداى بنى‌آدم از اوست
به حلاوت بخورم زهر كه شاهد ساقى‌ست
به ارادت ببرم درد كه درمان هم از اوست
زخم خونينم اگر بِهْ نشود بِهْ باشد
خنك آن زخم كه هر لحظه مرا مرهم از اوست
غم و شادى برِ عارف چه تفاوت دارد
ساقيا باده بده شادى آن كاين غم از اوست
پادشاهى و گدايى برِ ما يكسان است
كه براين درهمه را پشت عبادت خم از اوست
سعديا گر بكند سيل فنا خانة دل
دل قوى دار كه بنياد بقا محكم از اوست


 (سعدي، 1385: 577)



 غوغاى عارفان و تمنّاى عاشقان
حرص بهشت نيست كه شوق لقاى توست

گر بنده می‏نوازى و گر بنده می‏كُشى
زجر و نواخت هر چه كنى، راى راى توست

 (سعدي، 1385: 579)




 يك نظر بر جمال طلعت دوست
گر به جان مى‏دهند تا بخريم
گر تو گويى خلاف عقل است اين
عاقلان ديگرند و ما دگريم

 (سعدي، 1385: 812)


از ديدگاه شيخ سعدي آنچه انسان را از همة موجودات، حتي از فرشتگان ممتاز مي‌كند، همان سرّ عشق است. فيلسوفان انسان را حيوان ناطق ناميده‌اند، امّا هر موجودي در حد وجودي خود داراي قوّه نطق است و به فرمودة قرآن: «سبحان الذي انطق كل شي»، پاك آن خداوندي است كه همه چيز را به نطق آورده است. پس نطق به تنهايي نمي‌تواند فصل ضمير انسان از ديگر موجودات باشد. آنچه انسان را از همة موجودات متمايز مي‌كند و فصل اخير او به شمار مي‌رود، همان اتصاف او به حقيقت عشق است.


گر آدمى صفتى، سعديا به عشق بمير
كه مذهب حَيَوان است هم‌چنين مردن


 (سعدي، 1385: 829)



دانى چه گفت مرا آن بلبل سحرى؟
تو خود چه آدميى كز عشق بی‏خبرى؟
اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب
گر ذوق نيست تو را كژ طبع جانورى

 (سعدي، 1385: 870)



سخن بيرون مگوى از عشق سعدى
سخن عشق است و ديگر قال و قيل است

 (سعدي، 1385: 565)



هر كه عاشق نبود، مرد نشد
نقره فايق نگشت تا نگداخت
هيچ مصلح به كوى عشق نرفت
كه نه دنيا و آخرت در باخت


 (سعدي، 1385: 540)



من اختيار خود را تسليم عشق كردم
همچون زمام اُشتر بر دست ساربانان


 (سعدي، 1385: 825)



هر كه معشوقى ندارد عمر ضايع می‏گذارد
همچنان ناپخته باشد هر كه بر آتش نجوشد


 (سعدي، 1385: 650)



چه وجود نقش ديوار و چه آدمى كه با او
سخنى ز عشق گويند و در او اثر نباشد


 (سعدي، 1385: 643)


عشق و زيبايي

عشق و جمال توأمانند و وجود يكي بدون ديگري ميّسر نيست. عاشق نه تنها جمال معشوق را نظاره مي‌كند، بلكه در آن محو مي‌شود و مشاهدة آن جمال نامتناهي، او را مست و از خود بيخود مي‌كند.


كمال حُسن وجودت ز هر كه پرسيدم
جواب داد كه در غايت كمال است اين


 (سعدي، 1385: 838)



 هر گلى نو كه در جهان آمد
ما به عشقش هزار دستانيم
تنگ چشمان نظر به ميوه كنند
ما تماشاكنان بستانيم


 (سعدي، 1385: 813)



عيش در عالم نبودى گر نبودى روى زيبا
گر نه گل بودى، نخواندى بلبلى بر شاخسارى


 (سعدي، 1385: 877)



شراب خوردۀ معنى چو در سماع آيد
چه جاى جامه كه بر خويشتن بدرّد پوست


 (سعدي، 1385: 575)



عاشقان كشتگان معشوقند
هر كه زنده‌ست در خطر باشد
همه عالم جمال طلعت اوست
تا كه را چشم اين نظر باشد
كس ندانم كه دل بدو ندهد
مگر آن كس كه بى‏بصر باشد


 (سعدي، 1385: 639)


سعدي و عشق

عشق با وجود سعدي آنچنان عجين شده كه در برخي از اشعار، خود را همسنگ عشق مي‌داند و در روز قيامت با عشقِ محبوب سر از لحد برمي‌آورد:


در قيامت چو سر از خاك لحد بردارم
گرد سوداى تو بر دامن جانم باشد...
جان برافشانم اگر سعدى خويشم خوانى
سَرِ اين دارم اگر طالع آنم باشد


 (سعدي، 1385: 640)



سعدى ار عشق نبازد چه كند ملك وجود؟
حيف باشد كه همه عمر به باطل برود


 (سعدي، 1385: 682)




پارسايان ملامتم مكنيد
كه من از عشق توبه نتوانم
هر كه بينى به جسم و جان زنده‌ست
من به اميد وصل جانانم
به چه كار آيد اين بقيّت جان
كه به معشوق برنيفشانم؟



 (سعدي، 1385: 795)



عاقلان از بلا بپرهيزند
مذهب عاشقان دگر باشد
پاي رفتن نماند سعدي را
مرغ عاشق بريده پر باشد


 (سعدي، 1385: 639)



عشق سعدى نه حديثى‌ست كه پنهان ماند
داستانى‌ست كه بر هر سر بازارى هست


 (سعدي، 1385: 592)



سعدى نظر از رويت، كوته نكند هرگز
ور روى بگردانى، در دامنت آويزد


(سعدي، 1385: 635)



همين كه پاى نهادى بر آستانۀ عشق
به هوش باش كه دست از جهان فروشويى...
ز خاك سعدى بيچاره بوى عشق آيد
هزار سال پس از مرگش ار بينبويى


 (سعدي، 1385: 937)



هر كه نشنيده‌ست وقتى بوى عشق
گو به شيراز آى و خاك من ببوى


 (سعدي، 1385: 921)



سعدى ز خود برون شو، گر مرد راه عشقى
كآن كس رسيد در وى، كز خود قدم برون زد


 (سعدي، 1385: 635)



باد صبح و خاك شيراز آتشى‌ست
هركه را در وى گرفت آرام نيست


 (سعدي، 1385: 599)



بلاى عشق خدايا ز جان ما برگير
كه جان من دل از اين كار بر نمی‏گيرد


 (سعدي، 1385: 634)



چو در ميدان عشق افتادى اى دل
ببايد بودنت سرگشته چون گوى
دلا گر عاشقى مى‏سوز و مى‏ساز
تنا گر طالبى مى‏پرس و مى‏پوى


 (سعدي، 1385: 922)



مرا و عشق تو گيتى به يك شكم زاده‌ست
دو روح در بدنى چون دو مغز در يك پوست


 (سعدي، 1385: 573)



عمرسعدى گر سر آيد درحديث عشق شايد
كاونخواهدماند بی‏شك و اين بماند يادگارى

 (سعدي، 1385: 878)



كهن شود همه‏كس را به روزگار ارادت
مگر مرا كه همان عشق اوّل است و زيادت


 (سعدي، 1385: 542)



اى مِهر تو در دل‏ها، وى مُهر تو بر لب‏ها
وى شور تو در سرها، وى سِرّ تو در جان‏ها
تا عهد تو در بستم عهد همه بشكستم
بعد از تو روا باشد نقض همه پيمان‏ها
تا خار غم عشقت آويخته در دامن
كوته‏نظرى باشد رفتن به گلستان‏ها


 (سعدي، 1385: 537)


حديث عشق پاياني ندارد. هر چه انسان ماجراي عشق را شرح دهد. حتي يكي از هزاران وصف آن را باز نگفته است، مهري كه از ازل در دل آدمي نشسته است، تا ابد باقي است و با گذشت روزگار از دل نمي‌رود. همين اندك از شرح حكايت عشق كفايت مي‌كند و باقي اسرار و رموز عشق را جز به غمگساران عشق نتوان گفت.


چندين كه برشمردم، از ماجراى عشقت
اندوه دل نگفتم، الّا يك از هزاران
سعدى به روزگاران، مهرى نشسته در دل
بيرون نمى‏توان كرد، الّا به روزگاران
چندت كنم حكايت، شرح اين قدر كفايت
باقى نمى‏توان گفت، الّا به غمگساران


 (سعدي، 1385: 821)



به پايان آمداين‌دفتر حكايت هم چنان باقى
به‌صددفترنشايد گفت‌حسب الحال مشتاقى...
نشان‌عاشق‌آن‌باشد كه شب با روز پيوندد
توراگرخواب می‏گيرد نه صاحب درد عشّاقى


 (سعدي، 1385: 893)



گفتم نهايتى بود اين درد عشق را
هر بامداد مى‏كند از نو بدايتى
معروف شد حكايتم اندر جهان و نيست
با تو مجال آنكه بگويم حكايتى


 (سعدي، 1385: 861)



عمرم به آخر آمد، عشقم هنوز باقى
وز مى چنان نه مستم، كز عشق روى ساقى


 (سعدي، 1385: 894)



خاكى از مردم بماند در جهان
وز وجود عاشقان خاكسترى


 (سعدي، 1385: 875)


.....................................
منابع:


1. حافظ، شمس‌الدين محمد (1369). ديوان خواجه شمس‌الدين محمد حافظ شيرازي، به اهتمام محمد قزويني و قاسم غني، تهران: زوار.

2. سعدي،‌ مصلح بن عبدالله (1385). كليات سعدي، تصحيح محمدعلي فروغي، تهران: هرمس؛ مركز سعدي‌شناسي.

3. مولوي، جلال‌الدين محمد بن محمد (1382). مثنوي معنوي، تصحيح رينولد ا. نيكلسون، تهران: هرمس.





© کپی رایت توسط دانشنامه فارس کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت است.)
برداشت مقالات فقط با اجازه کتبی و ذکر منبع امکان پذیر است.

نوشته شده در تاریخ: 1392/2/24 (614 مشاهده)

[ بازگشت ]

وب سایت دانشنامه فارس
راه اندازی شده در سال ٬۱۳۸۵ کلیه حقوق این سایت محفوظ و متعلق به موسسه دانشنامه فارس می باشد.
طراحی و راه اندازی سایت توسط محمد حسن اشک زری