•  صفحه اصلي  •  دانشنامه  •  گالري  •  كتابخانه  •  وبلاگ  •
منو اصلی
home1.gif صفحه اصلی

contents.gif معرفي
· معرفي موسسه
· آشنايي با مدير موسسه
· وبلاگ مدير
user.gif کاربران
· لیست اعضا
· صفحه شخصی
· ارسال پيغام
· ارسال وبلاگ
docs.gif اخبار
· آرشیو اخبار
· موضوعات خبري
Untitled-2.gif كتابخانه
· معرفي كتاب
· دريافت فايل
encyclopedia.gif دانشنامه فارس
· ديباچه
· عناوين
gallery.gif گالري فارس
· عكس
· خوشنويسي
· نقاشي
favoritos.gif سعدي شناسي
· دفتر اول
· دفتر دوم
· دفتر سوم
· دفتر چهارم
· دفتر پنجم
· دفتر ششم
· دفتر هفتم
· دفتر هشتم
· دفتر نهم
· دفتر دهم
· دفتر يازدهم
· دفتر دوازدهم
· دفتر سيزدهم
· دفتر چهاردهم
· دفتر پانزدهم
· دفتر شانزدهم
· دفتر هفدهم
· دفتر هجدهم
· دفتر نوزدهم
· دفتر بیستم
· دفتر بیست و یکم
info.gif اطلاعات
· جستجو در سایت
· آمار سایت
· نظرسنجی ها
· بهترینهای سایت
· پرسش و پاسخ
· معرفی به دوستان
· تماس با ما
web_links.gif سايت‌هاي مرتبط
· دانشگاه حافظ
· سعدي‌شناسي
· كوروش كمالي
وضعیت کاربران
در حال حاضر 0 مهمان و 0 کاربر در سایت حضور دارند .

خوش آمدید ، لطفا جهت عضویت در سایت فرم مخصوص عضویت را تکمیل نمائید .

ورود مدير
مديريت سايت
خروج مدير

كاغذِ زر*

غلامحسين يوسفي


بشريت به سعدي علاقه‌مند است... سعدي شاعرِ دوستي، محبت، قهرماني، ايثار، بخشندگي، صفا و عنايتِ الهي است.»1
امرسن*
در مقدمة گلستان وقتي سعدي از «صيت سخن خود در بسيط زمين» ياد مي‌كند مي‌نويسد: «رقعة منشآتش را چون كاغذ زر مي‌برند»2؛ در حكايتي از باب پنجم آن كتاب نيز مي‌خوانيم كه در كاشغر شعر او شهرت داشته است.3 در اين سخنان حق با سعدي است زيرا ديري نمي‌گذرد كه ابن‌بطوطه(703-779هـ‌ ق.) در قرن هشتم هجري در چين متوجه مي‌شود خنياگران بيتي فارسي را به آواز مي‌خوانند كه از اشعار سعدي بوده است.4
بعدها آوازة سخن سعدي از مشرق به مغرب زمين رفت. قريب سيصد و پنجاه سال پيش بود كه آندره دوريه ترجمة گزيده‌اي از گلستان را به زبان فرانسوي انتشار داد.5 اين نخستين معرفي سعدي در اروپا مقبول افتاد چندان كه يك سال بعد(1635) فريدريش اكسن با6 آن را به آلماني ترجمه كرد و در توبينگن به چاپ رسانيد. حتي ديري نگذشت كه آدام اولئاريوس7، سياح آلماني(1599-1671م.) ـ كه زبان فارسي را در ايران آموخته بود ـ گلستان را بار ديگر به آلماني ترجمه كرد و در1654م. در شهر شلسويگ8 به چاپ سپرد. اين ترجمه در آلمان با چنان حسن استقبالي روبرو شد كه بارها(1660، 1663، 1671، 1696م.) به طبع رسيد.9
به تدريج برخي از آثار سعدي به همة زبان‌هاي زندة دنيا ترجمه گشت. چنان‌كه بنابر فهرست هانري ماسه در كتاب معروف او ـ كه شصت و سه سال پيش انتشار يافته ـ تنها گلستان پنجاه و پنج بار ترجمه شده و هر ترجمه بارها به چاپ رسيده است.10 به علاوه فهرست ترجمة ديگر آثار سعدي و تحقيقات مربوط به آنها در زبان‌هاي مختلف، به نقل كتاب ماسه11 و نيز در شصت سال اخير، خود موضوع كتاب‌شناسي مفصلي تواند شد.
سعدي بي‌جهت از حسن قبول‌آثار خود سخن نمي‌گفت. ديري نگذشت كه ديدرو فيلسوف فرانسوي دربارة گلستان مقاله نوشت، ولتر اين كتاب را به مطالعه گرفت، بايرون سعدي را با كاتولوس12، شاعر غنايي روم، قياس مي‌كرد13، گوته در ديوان شرقي و غربي تحت تأثير سعدي واقع شد. روكرت14 دربارة سعدي به آلماني شعر سرود،‌ هوگو در كتاب «شرقيات» عبارتي از مقدمة گلستان را اقتباس كرد. لافونتز، سن لامبر15، مادام رولان16، هردر17 آلماني، پيگنوتي18 ايتاليايي، بالزاك، آلفرد دوموسه، اوژن مانوئل19 و ديگران هر يك به نوعي به سعدي توجه داشته‌اند و ارنست رُنان در ستايش شاعر شيراز سخن گفت كه «سعدي واقعاً يكي از گويندگان ماست»20، هم‌چنان‌كه ادوين آرنولد21 شاعر انگليسي(1832-1904) نيز مي‌گفت سعدي هم به جهان قديم و هم به جهان جديد تعلق دارد22. جيمز تامسن، شاعر اسكاتلندي، نيز در لندن در قرن نوزدهم خود را از شيراز و قرن سيزدهم ميلادي چندان دور نمي‌ديد و چنين مي‌انگاشت كه با قلب سعدي و چشم‌هاي سعدي وصداي سعدي به سر مي‌برد.23
در قارة جديد نيز هنري ديويد ثورو24(1817-1862) نويسندة متفكر مي‌نوشت: «من بين سعدي و خود تفاوتي اساسي نمي‌يابم. او فقط ايراني نيست، گوينده‌اي قديمي نمي‌باشد، با من بيگانه نيست. به واسطة هم‌ساني افكار او با افكار من، وي هنوز زنده باقي است».25 امرسن، شاعر و حكيم آمريكايي(1803-1882)، هم سعدي را «شاعر ايده آل» خود مي‌‌شمرد و در آثار خود سي‌بار از او نام برده است26. الكت27، فيلسوف آمريكايي(1779-1888)، نيز آثار سعدي را در شمار نوشته‌هاي سقراط و افلاطون و دانته و شكسپير و ميلتن و گوته مي‌خواند28. هنوز هم منتقدان ادبي سعدي شيراز را در بين شاعران كلاسيك ايران، بزرگ‌ترين شخصيت ادبي به حساب مي‌آورند و خردمندي جهاني.29
غرض آن كه پيش‌بيني سعدي تحقق يافته است و در همة اقطار عالم نام سعدي، فكر و سخن سعدي معروف است و اهل انديشه و صاحب‌نظران به آثار وي علاقه‌مندند. بديهي است موجبات شهرت او متعدد است، از آن جمله است: قريحة خداداد، حسنِ ذوق، روشن‌بيني و دل‌آگاهي و نكته‌يابي،‌ فكر پخته و پرورده و مفاهيم حكيمانه، بيان عواطف گوناگون آدمي و سبك و بياني در اوج بلاغت و قدرت... دربارة آثار متنوع او از شعر و نثر، غزل، مثنوي بوستان، قصايد و مواعظ،ترجيعات، گلستان و مجالس، البته از جهات مختلف مي‌توان سخن گفت. اما آن‌چه در اين مقاله مورد نظر است بحثي كوتاه در باب كتاب مشهور گلستان است، آن هم فقط از يك نظر، يعني يكي از مظاهر نفوذ اين كتاب در بين فارسي‌دانان، و رواج اجزايي از آن به صورت امثال و حكم در ميان مردم.30
دربارة نفوذ شكسپير در زبان انگليسي و مردم انگليسي زبان نوشته‌اند كه بيش از چهارصد و پنجاه جمله از كلمات او در ميان عموم مردم راه يافته و اشخاص درس خوانده و با فرهنگ قريب به دو هزار عبارت و شعر وي را غالباً در سخنان خود مي‌آورند.31 فرهنگي از عبارات و اشعار مورد استشهاد و معروف، هم‌اكنون پيش‌روي بنده قرار دارد كه در آن1825 فقره از آثار مختلف شكسپير كه زبان‌زد صاحب‌نظران است نقل شده است.32 در زبان فارسي، سعدي نظير چنين مقامي را دارد. تأمل در يكي از آثار او، گلستان، اين نكته را تأييد مي كند كه تعداد زيادي از جملات و ابيات او به صورت مَثَل درآمده و شهرت يافته است.
درست است كه برخي از اين‌گونه سخنان، پيش از سعدي رواج داشته است يا مضمون آنها در آثار ديگران نيز ديده مي‌شود و احياناً ممكن است سعدي از آن آثار و يا از زبان مردم الهام گرفته باشد33، اما در هر حال وقتي مي‌بينيم اين مضامين و مفاهيم به آن صورتي كه سعدي به عبارت كشيده در بيان مردم فارسي زبان متداول شده است اثري از حسن قريحه و لطف بيان او را نيز در رواج آنها مي‌توان تشخيص داد.
چه عواملي موجب مي‌شود كه سخني به صورت مَثَلِ ساير درآيد و مردم آن را به‌كار برند؟ ابوالفضل احمد ميداني مؤلف كتاب معروف مجمع‌الامثال ـ كه در تأليف اثر خود در بيش از پنجاه كتاب تفحص كرده و بيش از شش هزار مثل را در آن گرد آورده است34ـ از قول ابراهيم نظام مي‌نويسد كه چهار صفت در مثل جمع مي‌شود كه در ديگر انواع سخن به اين حد نيست: ايجاز لفظ، استواري و اصابت معني، حُسن تشبيه، جودت كنايه و اين نهايت بلاغت است35.
ايجاز و رواج سخن در بين مردم صفت اساسي مَثَل است. به علاوه مثل‌ها انعكاس تجربة قوم و بيان خرد و حكمت مشترك عموم است كه طي نسل‌ها به مفهوم آنها پي برده‌اند و آنها را به يكديگر منتقل كرده‌اند. از اين رو ولتر مي‌گويد: «مردم غالباً در امثال خود محقند».
دليل ديگر در تأييد اين معني آن‌كه در امثال ملل مختلف جهان مواردي ديده مي‌شود كه مفاهيم آنها شبيه يكديگر است. اين گونه شواهد ممكن است فقط از نوع اقتباس نباشد بلكه نوعي توارد تواند بود، نمودار تجربه‌ها و انديشه‌هاي مشترك اقوام گوناگون در مناطق متفاوت كه در قالب الفاظ ثبت شده و رواج يافته است، نظير:
دوست آن دانم كه گيرد دست دوست

در پريشان حالي و درماندگي36

كه در «محاضرات» راغب اصفهاني نيز مي‌خوانيم: دوست تو كسي است كه در شدت و سختي مراعات احوال تو را كند، در فراخي همه را اهل مراعات مي‌يابي:
صديقك من ير عاك عند شديده

فكلّ تراه في الرخاء مُراعيا37

فرانسويان هم مي‌گويند:
Le Malheur la Pierre de touche de Lamitie:
يعني بدبختي محك دوستي است. يا اين مثل:
كه چون بچة شير نر پرروي

چو دندان كند تيز كيفر بري38

*
يكي بچة گرگ مي‌پروريد

چو پرورده شد خواجه بر هم دريد39

در كتب عربي40 نيز حكايتي آمده است كه گروهي از عرب‌ها كفتاري را برانگيختند. كفتار به خيمة شيخ قبيله وارد شد... شيخ براي او شير آورد و به او نوشانيد تا جان گرفت. پس روزي شيخ خوابيد، كفتار بر او پريد و كُشتش.41 فرانسويان هم مي‌گويند:
Nourris un corbeau, il te crevera I'oeil.
كلاغي را غذا بده، چشمت را كور خواهد كرد.
غرض آن كه بسيار امكان دارد مفاهيم مَثَل ـ كه «محصول فهم عموم» است42 ـ بين ملل و اقوام گوناگون مشترك باشد.
حالا ببينيم سخنان سعدي در گلستان ـ كه حالت مثل يا مثل گونه پيدا كرده ـ از چه قبيل است. شهرت و رواج سخنان او كه روزگار قديم بر زبان مردم جاري شده است و هنوز رواج دارد و به تعبير قدما «فاش للاستعمال» شدن آنها نمودار آن است كه كلام او شرايط و مزايا و نيروي آن را داشته كه در شمار امثال و حكم مردم ايران در آيد. برتراند راسل مَثَل را حاكي از خرد و حكمت خلقي كثير و قريحه و لطف بيان فردي واحد43 مي‌انگارد. كلمات و امثال ساير سعدي نيز واجد چنين صفتي است. مثلاً مقدمة سعدي بر گلستان آن‌قدر پرمعني و از لحاظ بيان قوي است كه هر جملة آن شهرت و نفوذي خاص پيدا كرده و از لحاظ بيان قوي است كه هر جملة آن شهرت و نفوذي خاص پيدا كرده و شايد همين مقدمه نيز در ترويج و معروفيت كتاب در حد خود تأثير داشته است: «منت خداي را عزّوجلّ كه طاعتش موجب قربت است و به شكر اندرش مزيد نعمت. هر نَفَسي كه فرو مي‌رود ممدّ حيات است و چون برمي‌آيد مفرّح ذات. پس در هر نَفَسي دو نعمت موجود است و بر هر نعمتي شكري واجب...»
سخنان مشهور سعدي از لحاظ مفهوم و معني يا حاوي امثال و حكم پيشينيان است كه وي چيكدة آنها را در الفاظي دلنشين و مؤثر بيان كرده است و يا حاصل تجربه‌ها و دريافت‌هاي خود اوست كه چندان سنجيده و پر مغز و عبرت‌آموز است كه در طي قرون و نسل‌ها جلب توجه عموم را كرده و زبانزد شده است، نظير: «همه كس را عقل خود به كمال نمايد و فرزند خود به جمال».44
توجه به فرهگ غني سعدي سبب شده است كه منتقدان فرنگي بنويسند: وقتي اروپا در ظلمت قرون وسطي گرفتار بود، جهان سعدي همة آفتاب مشرق زمين را در دسترس داشت45. از طرف ديگر برخورداري سعدي از تفكر و تخيّل قوي و آوردن تصاوير بديع و متعدد از براي يك موضوع و روشني و سادگي سبك او ـ كه نظر هانري ماسه را نيز جلب كرده است46ـ از موجبات حسن قبول و رواج سخن اوست. مثلاً يك‌جا مي‌گويد: «عالِمِ بي عمل درخت بي‌بر» است و چند سطر بعد، تشبيهي ديگر از براي همين مفهوم مي‌آورد: «عالِم بي عمل به چه مانَد؟ به زنبور بي عسل»47؛ يا: «پنجه با شيرزدن و مشت با شمشير كار خردمندان نيست»48، كه دو تشبيه و دو تعبير است براي پنجه در افكندن با قوي‌تر يعني كاري نسنجيده و ناخردمندانه.
به علاوه از لحاظ گزينش و زدودگي كلمات و حُسن تركيب و لطف بيان، قدرت قريحة سعدي شگفت‌آور است، به حدي كه هر انديشة معروف و معهود را مي‌تواند به‌چنان كسوت زيبايي درآورد كه پر تأثير و پايدار بماند. مثلاً وقتي مي‌گويد: «سگِ حق‌شناس به از آدميِ ناسپاس»49، بر حق‌شناسي و وفاي سگ تكيه كرده كه مسلم و مشهور است؛ بعد در مقابل حق‌شناسي او، «ناسپاسي» را ذكر كرده كه درست در قطب مخالف است. آن‌گاه «آدميِ ناسپاس» را فروتر از سگ به شمار آورده كه نهايت استخفاف و فروداشت است. بنابراين دو طرف قياس: سگِ‌ حق‌شناس و آدميِ ناسپاس است كه به واسطة سجع ر قراين، ‌از لحاظ صوت و موسيقي كلام نيز هر چه مشخص‌تر شده است و مقايسه با كلمة كوتاه «به از» برگزار شده كه حداكثر ايجاز است. به اين سبب است كه در اين جمله هيچ تصرفي نمي‌توان كرد كه به زيبايي آن لطمه‌اي وارد نياورد. «حد همين است سخنداني و زيبايي را».
يا در اين جملة‌ مشهور: «زن جوان را اگر تيري در پهلو نشيند به كه پيري»50 ـ كه نمودار ناسازگاري جوان و پير است ـ علاوه بر تقابل و تضاد اين دو، «پهلو» داراي دو معني است: يكي «تهيگاه» و ديگري «كنار». «نشيند» نيز دو معني دارد: اول به معني «فرو رفتن»، دوم به معني «جلوس». منتهي پهلو به معني كنار و نشيند به معني جلوس، در جمله نيامده و به قرينه حذف شده است، يعني اين هر دو مفهوم مخذوف از عبارتِ «در پهلو نشيند» مذكور، فهميده مي‌شود. اين ايجاز فوق‌العاده است كه مفاهيم را در قالب الفاظي اندك گنجانده است و زيبايي سخن نه فقط برا ثر ايجاز، بلكه ناشي از حسن تركيب و تأليف است. تأكيدي كه طرفداران اصالت صورت و قالب51 در اثبات نظر خود دارند نيز از همين نكته مايه مي‌گيرد كه مفاهيم و معاني چه بسا بديع و تازه نباشد بلكه قدرت بيان و لطف تركيب52 و نحوة ارايه و عرضه است كه به اثر هنري، جلا و تأثيري خاص مي‌بخشد.
اما شهرت و رواج سخن ـ كه لازمة امثال و حكم است ـ در مورد كلام سعدي محتاج به گفتگو نيست. قرن‌ها مي‌گذرد كه سخنان زبده و پرمغز و موجز او بر زبان فارسي‌گويان و فارسي‌خوانان از عارف و عامي و عالي و داني جاري است، چنان‌كه اين خصيصه نظر ديگران را نيز به خود جلب كرده است.53
نگارنده در اين‌جا با تأمل در گلستان سعدي آن قسمت از سخنان او را ـ كه صورت مثل پيدا كرده و يا به حفظ وضبط فارسي‌دانانِ كتاب خوانده در آمده و مثل گونه است ـ فراهم آورده كه از نظر خوانندگان محترم مي‌گذرد. ممكن است در بين آنها احياناً سخناني ديده شود كه مورد تأييد مردم روزگار ما نباشد. گلستان سعدي، چنان‌كه در جاي ديگر بحث كرده‌ام54، نموداري است از فراز و نشيب‌هاي دنيا، به خصوص آن‌گونه كه سعدي آن را لمس و تجربه كرده است و پيشينيان و مردم عصر وي با آن روبه‌رو بوده‌اند. بنابراين بايد نحوة تلقي و برخورد آنان را با هر چيز نيز در نظر داشت. تأمل در اين صفحات نمودار نفوذ كلام سعدي در افواه و افكار مردم فارسي‌خوان در ايران و افغانستان و آسياي صغير و شبه قارة هندوستان تواند بود:
آ
آتش سوزان نكند با سپند

آن‌چه كند دود دل دردمند*

ـ آتش نشاندن و اخگر گذاشتن و افعي كشتن و بچه نگه داشتن كار خردمندان نيست.
ـ آن را كه حساب پاك است از محاسبه چه باك است؟.
آن شنيدستي كه در اقصاي غور

بار سالاري بيفتاد از ستور

گفت چشم تنگ دنيا دوست را

يا قناعت پر كند يا خاك گور

 
ـ آن‌كه بر دينار دسترس ندارد در همه دنيا كس ندارد.
آن‌كه چون پسته ديدمش همه مغز

پوست بر پوست بود همچو پياز

پارسايان روي در مخلوق

پشت بر قبله مي‌كنند نماز

آن ‌نه‌ من‌ باشم‌ كه ‌روز جنگ‌ بيني‌ پشت ‌من

آن‌ منم‌ گر در ميان‌ خاك ‌و خون ‌بيني ‌سري

آواز خوش از كام و دهان و لب شيرين

گر نغمه كند ور نكند دل بفريبد

آهني را كه موريانه بخورد

نتوان برد از او به صيل، زنگ

با سيه دل چه سود گفتن وعظ

نرود ميخ آهنين در سنگ

الف
ابر اگر آب زندگي بارد
هرگز از شاخ بيد برنخوري
با فرومايه روزگار مبر
كه از ني بوريا شكر نخوري
ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند
تا تو ناني به كف آري و به غفلت نخوري
همه از بهر تو سرگشته و فرمان‌بردار
شرط انصاف نباشد كه تو فرمان نبري
ابلهي كه او روز روشن شمع كافوري نهد
زودبيني كش به شب روغن نباشد در چراغ
از بدان نيكويي نياموزي
نكند گرگ پوستين دوزي؛
رك: گرنشيند فرشته‌اي باديو...
از خدا دان خلاف دشمن و دوست

كه‌اين دل هر دو در تصرف اوست

ـ از دريچة چشم مجنون بايد در جمال ليلي نظر كردن.
از دست و زبان كه برآيد

كه از عهدة شكرش به در آيد

از صحبت دوستي به رنجم

كه اخلاق بدم حسن نمايد...

كه او دشمن شوخ چشم ناپاك؟

تا عيب مرا به من نمايد

اسب تازي دو تگ رود به شتاب

واشتر آهسته مي‌رود شب و روز

اسب تازي وگر ضعيف بود

هم‌چنان از طويله‌اي خر، به

اسب لاغر ميان به كارآيد

روز ميدان، نه گاو پرواري

استاد معلم چو بود بي آزار

خرسك بازند كودكان در بازار

اشتر به‌شعرعرب، در‌حالت است و طرب

گر ذوق نيست تو را، كژ طبع جانوري

ـ ...افعي كشتن و بچه نگه داشتن كار خردمندان نيست؛ رك: آتش ـ نشاندن و...
اگر باران به كوهستان نبارد

به سالي دجله گردد خشك رودي؛

رك: چو دخلت نيست...
اگر حنظل خوري از دست خوشخوي

به از شيريني از دست ترش روي

اگر زباغ رعيت ملك خورد سيبي

برآورند غلامان او درخت از بيخ

اگر ژاله هر قطره‌اي دُر شدي

چو خر مُهره بازار از او پُر شدي

ـ اگر شب‌ها همه قدر بودي شب قدر بي قدر بودي.
اگر صد ناپسند آيد زدرويش

رفيقانش يكي از صد ندانند

و گر يك بذله گويد پادشاهي

از اقليمي به اقليمي رسانند

امشب ‌مگر به‌ وقت ‌نمي‌خواند اين‌ خروس؟

عشاق ‌بس‌ نكرده ‌هنوز از كنار و بوس

اميد هست كه روي ملال در نكشد

از اين‌ سخن ‌كه‌ گلستان نه جاي دلتنگي است

اندرون از طعام خالي دار

تا در او نور معرفت بيني

ـ اندك اندك خيلي شود و قطره‌قطره سيلي گردد.
انگور نوآورده ترش طعم بود

روزي دو سه صبر كن كه شيرين گردد

اول ارديبهشت ماه جلالي

بلبل گوينده بر منابر قضبان

ـ اول انديشه وانگهي گفتار
اي برتر از خيال و قياس ‌و گمان و وهم

وز هر چه‌ گفته‌اندوشنيديم و خوانده‌ايم

مجلس تمام گشت و به‌آخر رسيد عمر

ما هم‌چنان در اول وصف تو مانده‌ايم

اي بسا اسب تيزرو كه بماند

كه خر لنگ جان به منزل برد

اي تهيدست رفته در بازار

ترسمت پُر نياوري دستار

اي دل عشاق به دام تو صيد

ما به تو مشغول و تو با عمرو و زيد

اي سير! تو را نان جوين خوش ننمايد

معشوق ‌من‌ است ‌آن‌ كه‌ به‌ نزديك‌ تو زشت است

اي كريمي كه از خزانة غيب

گبر و ترسا وظيفه خور داري

دوستان را كجا كني محروم

تو كه با دشمن اين نظر داري؟

اي كه پنجاه رفت و در خوابي

مگر اين پنج روز دريابي

اي گرفتار پاي بند عيال

ديگر آسودگي مبند خيال

ـ اي مردان بكوشيد يا جامة زنان بپوشيد.
اي مرغ سحر عشق زپروانه بياموز

كه آن سوخته را جان شد و آواز نيامد

اين مدعيان در طلبش بي خبرانند

كه آن را كه خبر شد خبري باز نيامد

اين دو چيزم به گناه انگيختند

بخت نافرجام و عقل ناتمام

گر گرفتارم كني مستوجبم

ور ببخشي عفو بهتر كه انتقام

ـ اين سخن از ديگري پرس كه آن نظر كه مرا با توست جز هنر نمي‌بينم.
ـ اين منم بر سر خاك تو كه خاكم بر سر!.
ب
با اين همه جور و تندخويي

بارت بكشم كه خوب رويي

باران كه‌ در لطافت‌ طبعش خلاف نيست

در باغ لاله رويد و در شوره‌زار، خس

ـ باران رحمت بي حسابش همه را رسيده و خوان نعمت بي‌دريغش همه‌جا كشيده.
با سيه دل چه سود گفتن وعظ

نرود ميخ آهنين در سنگ؛

رك: آهني را كه...
باطل است آن‌چه مدعي گويد

خفته را خفته كي كند بيدار؟

مرد بايد كه گيرد اندر گوش

ور نوشته است پند بر ديوار

با فرومايه روزگار مبر

كه از ني بوريا شكر نخوري؛

رك: ابر اگر آب زندگي...
بالاي سرش زهوشمندي

مي‌تافت ستارة بلندي

ـ با وجودت زمن آواز نيايد كه منم.
بپرس هر چه نداني كه ذلّ پرسيدن


دليل راه تو باشد به عزّ دانايي

به تندي سبك دست بردن به تيغ

به دندان برد پشت دست دريغ

ـ بخت و دولت به كارداني نيست.
بدان را نيك دار، اي مرد هوشيار

كه نيكان خود بزرگ و نيك روزند؛

رك: فريدون گفت نقاشان...
ـ بدان كرم كه تو داري اميدواري هست.
به دست آوردن دنيا هنر نيست

يكي را گر تواني دل به دست آر

برآن‌چه مي‌گذرد دل منه كه دجله بسي

پس از خليفه بخواهد گذشت در بغداد

گرت زدست برآيد چو نخل باش كريم

ورت زدست نيايد چو سرو باش آزاد

ـ برادر كه در بند خويش است نه برادر و نه خويش است.
ـ بر رسولان پيام باشد و بس.
ـ بر ظاهرش عيب نمي‌بينم و در باطنش غيب نمي‌دانم.
برگ عيشي به گور خويش فرست

كس نيارد زپس، زپيش فرست

بزرگ زادة نادان به شهر وا ماند

كه در ديار غريبش به هيچ نستانند

بزرگش نخوانند اهل خرد

كه نام بزرگان به زشتي برد

ـ بزرگي به عقل است نه به سال.            
بسا نام نيكوي پنجاه سال

كه يك نام زشتش كند پايمال

ـ بكوشيد يا جامة زنان...: رك: اي مردان بكوشيد...
بگفت آن‌جا پري‌رويان نغزند

چو گل بسيار شد پيلان بلغزند

بگفت احوال ما برق جهان است

دمي پيدا و ديگر دم نهان است

گهي بر طارم اعلي نشينيم

گهي بر پشت پاي خود نبينيم

بگفتا نيك‌مردي كن نه چندان

كه گردد خيره گرگ تيز دندان

بمير تابرهي‌اي‌حسود كه‌اين‌رنجي است

كه از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست

ـ بندة حلقه به گوش ار ننوازي برود...؛ رك: هر كه فرياد رس روز...
بنده همان به كه زتقصير خويش

عذر به درگاه خدا آورد

ورنه سزاوار خداونديش

كس نتواند كه به جا آورد

بني آدم اعضاي يكديگرند

كه در آفرينش ز يك گوهرند

چو عضوي به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

تو كه از محنت ديگران بي‌غمي

نشايد كه نامت نهند آدمي

ـ بنياد ظلم در جهان اول اندكي بوده است هر كه آمد بر او مزيدي كرده تا بدين غايت رسيده.
بوي پياز از دهن خوب‌روي

نغزتر آيد كه گل از دست زشت

ـ بوي گلم چنان مست كرد كه دامنم از دست برفت.
به از روي زيباست آواز خوش

كه آن حظّ نفس است و اين قوت روح

به تمناي گوشت مردن به

كه تقاضاي زشت قصابان؛

رك: ترك احسان خواجه اولي‌تر...
به چشم خويش ديدم در بيابان

كه آهسته سبق بُرد از شتابان

سمند باد پاي از تگ فرو ماند

شتربان هم‌چنان آهسته مي‌راند

به چه كار آيدت زگل طبقي

از گلستان من ببر ورقي

گل همين پنج روز و شش باشد

و اين گلستان هميشه خوش باشد

ـ به خاطر داشتم كه چون به درخت گل رسم دامني پر كنم هدية اصحاب را.
به دريا در منافع بي شمار است

وگر خواهي سلامت بر كنارست

به دست آهن تفته كردن خمير

به از دست بر سينه پيش امير

به روزگار سلامت شكستگان درباب

كه جبر خاطر مسكين بلا بگرداند

چو سائل از تو به زاري طلب كند چيزي

بده وگرنه ستمگر به زور بستاند

به‌عذر وتوبه‌توان رستن از عذاب خداي

وليك مي نتوان از زبان مردم رست

به كارهاي گران، مرد كارديده فرست

كه شير شرزه در آرد به زير خمّ كمند

به نطق آدمي بهتر است از دواب

دواب از توبه، گر نگويي صواب

بيار آن‌چه داري ز مرديّ و زور

كه دشمن به پاي خود آمد به گور

ـ بي هنر را به هيچ كس مشمار؛ رك: گرفريدون شود...
پ
ـ پادشاهان به صحبت خردمندان از‌ آن محتاج‌ترند كه خردمندان به قربت پادشاهان.
پادشاهي پسر به مكتب داد

لوح سيمينش بر كنار نهاد

برسر لوح او نبشته به زر

جور استاد به زمهر پدر

پادشاهي كه طرح ظلم افگند

پاي ديوار ملك خويش بكند؛

رك: نكند جور پيشه سلطاني…
پارسا را بس اين‌قدر زندان

كه بود هم طويلة رندان

پارسايان روي در مخلوق

پشت بر قبله مي‌كنند نماز

پرتو نيكان نگيرد هركه بنيادش بد است

تربيت نااهل راچون گردكان‌برگنبد است

ـ پردة ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظيفة روزي به خطاي منكر نبرد.
پشه چو پر شد زند پيل را

با همه تندي و صلابت كه اوست

مورچگان را چو بود اتفاق

شير ژيان را بدرانند پوست

ـ پنجه با شير زدن و مشت با شمشير كار خردمندان نيست.
پند گير از مصائب دگران

تا نگيرند ديگران به تو پند

ـ (حقيقت تصوف): پيش از اين طايفه‌اي در جهان بودند به صورت پريشان و به معني جمع، اكنون جماعتي هستند به صورت جمع و به معني پريشان.
ت
ـ تا ترياق از عراق آورده شود مار گزيده مرده بود.
تا تواني درون كس مخراش

كه اندرين راه خارها باشد

كار درويش مستمند برآر

كه تو را نيز كارها باشد

ـ تا رنج نبري گنج برنداري… .
تا مرد سخن نگفته باشد

عيب و هنرش نهفته باشد

ترسم نرسي به كعبه، اي اعرابي

كه‌ اين‌ره كه‌ تو مي‌روي ‌به‌ تركستان‌ است

ترك احسان خواجه اولي‌تر

كه احتمال جفاي بوّابان

به تمناي گوشت مُردن به

كه تقاضاي زشت قصابان

ترك دنيا به مردم آموزند

خويشتن سيم و غله اندوزند

تشنگان را نمايد اندر خواب

همه عالم به چشم، چشمة آب

تندرستان را نباشد درد ريش

جز به هم‌دردي نگويم درد خويش

گفتن از زنبور، بي‌حاصل بود

با يكي در عمر خود ناخورده نيش..

سوز من با ديگري نسبت مكن

او نمك بر دست و من بر عضو ريش

ـ تمام آن‌گه شود به حقيقت كه پسنديده آيد… .
توانم آن‌كه نيازارم اندرون كسي

حسود را چه‌كنم كلو خود به‌رنج در است

توان به‌حلق فرو بردن استخوان درشت

ولي شكم بدرد چون بگيرد اندر ناف

ـ توانگري به هنر است نه به مال.              
تو پاك‌باش و مدار ازكس اي برادر باك

زنند جامة ناپاك گاز ران بر سنگ

ـ تو كه از محنت ديگران بي‌غمي… رك: بني‌آدم اعضاي…
ـ تو نيز اگر بخفتي به از آن كه در پوستين خلق افتي.
تو نيكو روش باش تا بدسگال                  به نقص تو گفتن نيابد مجال
ـ تهيدستان را دست دليري بسته است و پنجة شيري شكسته.
ج
جوانمردي و لطف است آدميّت

همين نقش هيولايي مپندار…

چو انسان را نباشد فضل و احسان

چه فرق از آدمي تا نقش ديوار

ـ جور استاد به ز مهر پدر؛ رك: پادشاهي پسر به مكتب داد…
ـ جوهر اگر در خلاب افتد هم‌چنان نفيس است و غبار اگر به فلك رسد همان خسيس.
ـ جوي زر بهتر از پنجاه من زور.
ـ جهان‌ديده بسيار گويد دروغ.
چ
ـ چراغ پيش آفتاب پرتوي ندارد.
چشم بدانديش كه بر كنده باد

عيب نمايد هنرش در نظر

ور هنري داري و هفتاد عيب

دوست نبيند به جز آن يك هنر

چو از قومي يكي بي‌دانشي كرد

نه كهِ را منزلت ماند نه مِه را

شنيدستي كه گاوي در علف خوار

بيالايد همه گاوان ده را

چو باد اندر شكم پيچيد فروهل

كه باد اندر شكم بار است بر دل

چوب تر را چنان كه خواهي پيچ

نشود خشك جز به آتش راست؛

رك: هر كه در خرديش…
چو دخلت نيست خرج آهسته‌تر كن

كه مي‌گويند ملاّحان سرودي

اگر باران به كوهستان نبارد

به سالي دجله گردد خشك رودي

چو در بسته باشد چه داند كسي

كه جوهر فروش است يا پيله ور؛

رك: زبان در دهان اي خردمند…
ـ چو ديدم عاقبت خود گرگ بودي؛ رك: شنيدم گوسپندي را بزرگي…
چو عضوي به درد آورد روزگار                 دگر عضوها را نماند قرار؛
رك: بني آدم اعضاي...
چو كم خوردن طبيعت شد كسي را

چو سختي پيشش آيد سهل گردد

و گر تن پرور است اندر فراخي

چو تنگي بيند از سختي بميرد

چون پير شدي زكودكي دست بدار

بازي و ظرافت به جوانان بگذار

چو يك بار گفتي مگو باز پس

كه حلوا چو يك بار خوردند بس؛

رك: سخن گرچه دلبند و ...
چو خوش گفت زالي به فرزند خويش

چو ديدش پلنگ افگن و پيلتن

گر از عهد خرديت ياد آمدي

كه بيچاره بودي در آغوش من

نكردي در اين روز بر من جفا

كه تو شير مردي و من پيرزن

چه دانند مردم كه در خانه كيست

نويسنده داند كه در نامه چيست

چه غم ديوار امت را كه‌دارد چون تو پشتيبان

چه باك از موج بحر آن‌را كه باشد نوح، كشتيبان

ح
ـ حاجت مشاطه نيست روي دلارام را.
حكايت بر مزاج مستمع گوي

اگر خواهي كه دارد با تو ميلي

هر آن عاقل كه با مجنون نشيند

نبايد كردنش جز ذكر ليلي

خ
ـ خانه از پاي بند ويران است؛ رك: خواجه در بند نقش...
ـ خانة دوستان بروب و درِ دشمنان مكوب.
ـ خبري كه داني دلي بيازاد تو خاموش تا ديگري بيارد.
ـ خر باربر به كه شير مردم در.
ـ خطا بر بزرگان گرفتن خطاست.
ـ خفته را خفته كي كند بيدار؟ رك: باطل است آن‌چه مدعي...
خلاف رأي سلطان رأي جُستن

به خون خويش باشد دست شستن

خواب نوشين بامداد رحيل

باز دارد پياده را زسبيل

خواجه با بندة پري رخسار

چون درآمد به بازي و خنده

نه عجب كه او چو خواجه حكم كند

وين كشد بار ناز چون بنده

خواجه در بند نقش ايوان است

خانه از پاي بند ويران است

ـ خواهي كه به كس دل ندهي ديده ببند.
خوردن براي زيستن و ذكر كردن است

تو معتقد كه زيستن از بهر خوردن است

خيري كن اي فلان و غنيمت شمار عمر

زان پيشتر كه بانگ برآيد فلان نماند

دام هر بار ماهي آوردي

ماهي اين‌بار رفت و دام ببرد؛

رك: شد غلامي كه...
د
ـ دانا چون طبلة عطار است خاموش و هنرنماي، و نادان خود طبلة غازي؛ بلند آواز و ميان تهي.
داني كه چه گفت زال با رستم گرد

دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد

در بيابان فقير سوخته را

شلغم پخته به كه نقرة خام

ـ در پسي مردن به كه حاجت پيش كسي بردن.
ـ درختان را به خلعت نوروزي قباي سبز ورق در بر گرفته.
ـ در خواب مستي بي خبر از مُلك هستي.
درشتي و نرمي به هم در به است         چو فاصد كه جراح و مرهم نه است
ـ در عنفوان جواني چنان‌كه افتد و داني.
ـ دروغي مصلحت‌آميز به كه راستي فتنه‌انگيز.
ـ درويش صفت باش و كلاه تتري دار.
درويش و غني بندة اين خاك درند                       و آنان كه غني‌ترند محتاج‌ترند
ـ درويش هر كجا كه شب آمد سراي اوست.
ـ دريغ آمدم تربيت ستوران و آينه‌داري در محلت كوران.
دريغا كه بر خوان الوان عمر                    دمي خورده بوديم و گفتند بس
ـ دريغ كلمة حكمت با ايشان گفتن.
ـ دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد؛ رك: داني كه چه گفت زال...
ـ دَم گرم من در آهن سرد او اثر نمي‌كند.
دو چيز طيرة عقل است دم فرو بستن                            به‌وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشي
ـ دو چيز محال عقل است:‌خوردن بيش از رزق مقسوم، و مردن پيش از وقت معلوم.
ـ دوران با خبر در حضور و نزديكان بي بصر دور.
ـ دوستان به زندان به كار آيند كه بر سفره ، همه دشمنان دوست نمايند.
دوستان را كجا كني محروم                    تو كه با دشمن اين نظر داري؛
رك: اي كريمي كه...
دوست مشمار آن كه در نعمت زند

لاف ياري و برادر خواندگي

دوست آن دانم كه گيرد دست دوست

در پريشان‌حالي و درماندگي

دوست نزديك‌تر از من به من است

وينت مشكل كه من از وي دورم

چه كنم با كه توان گفت كه او

در كنار من و من مهجورم

دوستي با پيل‌بانان يا مكن

يا طلب كن خانه‌اي در خورد پيل

ـ دوستي را كه به عمري فرا چنگ آرند نشايد كه به يك دم بيازارند.
ـ دو كس رنج بيهوده بردند و سعي بي‌فايده كردند: يكي آن‌كه اندوخت و نخورد، و ديگر آن‌كه آموخت و نكرد.
ـ دوكس مردند و حسرت بردند: يكي آن‌كه داشت و نخورد، و ديگر آن‌كه دانست و نكرد.
دولت‌جاويد يافت هركه نكو‌نام زيست                   كه از عقبش ذكر خير زنده كند نام را
ـ دولت نه به كوشيدن است، چاره كم جوشيدن است.
ـ ده درويش در گليمي بخسبند و دو پادشاه در اقليمي نگنجند.
ـ دهن سگ به لقمه دوخته به.
ديدار مي‌نمايي و پرهيز مي‌كني

بازار خويش و آتش ما تيز مي‌كني

دير آمدي اي نگار سرمست

زودت ندهيم دامن از دست

ذ
ـ ذوالفقار علي در نيام و زبان سعدي در كام.
راستي موجب رضاي خداست

كس نديدم كه گم شد از ره راست

رزق اگر چند بي گمان برسد

شرط عقل است جستن از درها

ور چه كس بي‌اجل نخواهد مرد

تو مرو در دهان اژدرها

ـ رفتن و نشستن به كه دويدن و گسستن.
ـ رقعة منشآتش كه چون كاغذ زر مي‌برند.
ز
زاهد كه درم گرفت و دينار

زاهدتر از او يكي به دست آر

زبان بريده به كُنجي نشسته صم بكم

به از كسي كه نباشد زبانش اندر حكم

زبان در دهان اي خردمند چيست؟

كليد در گنج صاحب هنر

چو در بسته باشد چه داند كسي

كه جوهر فروش است يا پيله‌ور

زخود بهتري جوي و فرصت شمار

كه با چون خودي گم كني روزگار

زكار بسته مينديش و دل شكسته مدار

كه آب چشمة حيوان درون تاريكي است

زمين شوره سنبل بر نيارد

در او تخم و عمل ضايع مگردان

زن بد در سراي مرد نكو

هم در اين عالم است دوزخ او

ـ زن جوان را اگر تيري در پهلو نشيند به كه پيري.
زنده است نام فرّخ نوشين روان به خير

گرچه بسي گذشت كه نوشين روان نماند

زود باشد كه خيره سر بيني

به دو پاي اوفتاده اندر بند

رك: گرچه داني كه نشنوند...
زيبقم در گوش كن تا نشنوم

يا درم بگشاي تا بيرون روم

زير پايت گر بداني حال مور

هم‌چو حال توست زير پاي پيل

زينهار از قرن بد زنهار!

وَ قِنا ربنا عذاب النار

س
ـ سخنش تلخ نخواهي دهنش شيرين كن.
سرچشمه شايد گرفتن به بيل

چو پر شد نشايد گذشتن به پيل

سگ اصحاب كهف روزي چند

پي نيكان گرفت و مردم شد

سگ به درياي هفت‌گانه بشوي

كه چو تر شد پليدتر باشد

خر عيسي گرش به مكه برند

چون بيايد هنوز خر باشد

ـ سگ حق‌شناس به از آدمي ناسپاس.
ـ سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته.
سگ و دربان چو يافتند غريب

اين گريبانش گيرد آن دامن

سگي را گر كلوخي بر سر آيد

زشادي برجهد كه اين استخواني است

ـ ...سلامت بر كنارست؛ رك: به دريا در منافع...
ـ السلامه في الوحده.
سنگي به چند سال شود لعل پاره‌اي                 زنهار تا به يك نفسش نشكني به سنگ
ـ سه چيز پايدار نماند: مال بي‌تجارت و علم بي‌بحث و ملك بي‌سياست.
ش
شايد پس كار خوشتن بنشستن


ليكن نتوان زبان مردم بستن

شب پره گر وصل آفتاب نخواهد

رونق بازار آفتاب نكاهد

شب چو عقد نماز مي‌بندم

چه خورد بامداد فرزندم

ـ شبه در بازار جوهريان جوي نيرزد.
شخصي همه شب بر سر بيمار گريست

چون روز آمد بمرد و بيمار بزيست

شد غلامي كه آب جوي آرد


جوي آب آمد و غلام ببرد

دام هر بار ماهي آوردي

ماهي اين بار رفت و دام ببرد

شنيدستي كه گاوي در علف‌خوار

بيالايد همه گاوان ده را؛

رك: چو از قومي يكي بي‌دانشي...
شنيدم گو سپندي را بزرگي

رهانيد از دهان و دست گرگي

شبانگه كارد در حلقش بماليد

روان گوسپند از وي بناليد

كه از چنگال گرگم در ربودي

چو ديدم عاقبت خود گرگ بودي

ـ شوي زن زشت روي، نابينا به.
ص
صاحبدلي به مدرسه آمد زخانقاه

بشكست عهد صحبت اهل طريق را

گفتم ميان عالم و عابد چه فرق بود

تا اختيار كردي از آن اين فريق را؟

گفت آن گليم خويش به در مي‌برد زموج

وين جهد مي‌كند كه بگيرد غريق را

ـ صبر، تلخ است وليكن بر شيرين دارد؛ رك: منشين ترش...
ـ صياد بي روزي ماهي در دجله نگيرد و ماهي بي اجل بر خشك نميرد.
ع
عاشقان كشتگان معشوقند

بر نيايد زكشتگان آواز؛

رك: گر كسي وصف او...
عاقبت گرگ‌زاده گرگ شود

گرچه با آدمي بزرگ شود

عاقبت اندر ميان جاهل را

مثلي گفته‌اند صديقان

شاهدي در ميان كوران است

مصحفي در سراي زنديقان

ـ عالم بي عمل به چه ماند؟ به زنبور بي عسل.
ـ عالم ناپرهيزگار، كور مشعله دارست.
عام نادان پريشان روزگار

به ز دانشمند ناپرهيزگار

كه آن به نابينايي از راه اوفتاد

وين دو چشمش بود و در چاه اوفتاد

ـ عطاي او را به لقاي او بخشيدم.
علم چندان كه بيشتر خواني

چون عمل در تو نيست ناداني

نه محقق بود نه دانشمند

چار پايي بر او كتابي چند

عمر برف است و آ‏فتاب تموز

اندكي ماند و خواجه غرّه هنوز

عمر گرانمايه در اين صرف شد

تا چه خورم صيف و چه پوشم شتا

ـ عمل پادشاهان چون سفر درياست: خطرناك سودمند، يا گنج برگيري يا در طلسم بميري.
ـ عمل پادشاه اي برادر دو طرف دارد: اميد و بيم يعني اميد نان و بيم جان.
غ
غرض نقشي است كه از ما، باز ماند

كه هستي را نمي‌بينم بقائي

ـ غم فردا نشايد خورد امروز.
ف
ـ فرّاش باد صبا را گفته تا فرش زمرّدي بگسترد و داية ابر بهاري را فرموده تا بنات نبات در مهد زمين بپرورد.
فرشته‌اي كه وكيل است بر خزاين باد

چه غم خورد كه بميرد چراغ پيرزني

فرق است ميان آن كه يارش در بر

تا آن‌كه دو چشم انتظارش بر در

ـ فريب دشمن مخور و غرور مداح مخر كه اين دام رزق نهاده است و آن دامن طمع گشاده.
فريدون گفت نقاشان چين را

كه پيرامون خرگاهش بدوزند

بدان را نيك دار، اي مرد هوشيار

كه نيكان خود بزرگ و نيك‌روزند

فهم سخن گر نكند مستمع

قوّت طبع از متكلم مجوي

فسحت ميدان ارادت بيار

تا بزند مرد سخنگوي، گوي

ق
قارون هلاك شد كه چهل خانه گنج داشت

نوشين روان نمرد كه نام نكو گذاشت

ـ قحبة پير از نابكاري چه كند كه توبه نكند و شحنة معزول از مردم‌آزاري.
ـ قدر عافيت كسي داند كه به مصيبتي گرفتار آيد.
قرار بر كف آزادگان نگيرد مال

نه صبر در دل عاشق، نه آب در غربال

قرص خورشيد در سياهي شد

يونس اندر دهان ماهي شد

ـ قلم عفو بر گناهم كش.
ك
كاش كآنان كه عيب من جُستند

رويت اي دلستان بديدندي

تا به جاي ترنج در نظرت

بي خبر دست‌ها بريدندي

كاش كآن روز كه در پاي تو شد خار اجل

دست گيتي بزدي تيغ هلاكم بر سر

كبوتري كه دگر آشيان نخواهد ديد

قضا همي بردش تا به سوي دانة دام

كجا خود شكر اين نعمت گزارم

كه زور مردم آزاري ندارم

كرم بين و لطف خداوندگار

گنه بنده كرده است و او شرمسار

ـ الكريم اذا وعدوفا.                                
كريمان را به دست اندر درم نيست

خداوندان نعمت را كرم نيست

كس نتواند گرفت دامن دولت به زور

كوشش بي‌فايده است وسمه بر ابروي كور

كس نياموخت علم تير از من

كه مرا عاقبت نشانه نكرد؛

رك: يا وفا خود نبود...                             
كس نيايد به زير ساية بوم

ور هماي از جهان شود معدوم

كلاه گوشة دهقان به آفتاب رسيد

كه سايه برش انداخت چون تو سلطاني

كمال همنشين در من اثر كرد

وگرنه من همان خاكم كه هستم

ـ كوتاه خردمند به كه نادان بلند.               
ـ كور بهتر كه آفتاب سياه.                       
ـ كوشش بي‌فايده است وسمه بر ابروي كور؛ رك: كس نتواند گرفت...
ـ كه حلوا چو يك بار خوردند، بس.            
ـ كه نتوان شستن از زنگي سياهي؛ رك: ملامت كن مرا...
كهن خرقة خويش پيراستن

به از جامة عاريت خواستن

گ
گاوان و خران بار بردار

به زآدميان مردم آزار؛

رك: مسكين خر اگر چه...                          
گاه باشد كه كودكي نادان

به غلط بر هدف زند تيري

گر از بسيط زمين عقل منعدم گردد

به خود گمان نبرد هيچ كس كه نادانم

گر از عهد خُرديت ياد آمدي

كه بيچاره بودي در آغوش من

نكردي در اين روز بر من جفا

كه تو شير مردي و من پيرزن؛

رك: چه خوش گفت زالي...                        
گر از نيستي ديگري شد هلاك

مرا(تورا) هست، بط را ز طوفان چه باك؟

گر بر سر و چشم ما نشيني

بارت بكشم كه نازنيني

گربه شيرست در گرفتن موش

ليك موش است در مصاف پلنگ
پ
پ
گربة مسكين اگر پرداشتي

تخم گنجشك از جهان برداشتي

گرت از دست برآيد دهني شيرين كن

مردي آن نيست كه مشتي بزني بر دهني

گرت ز دست برآيد چو نخل باش كريم

ورت زدست نيايد چو سرو باش آزاد

رك: برآن‌چه مي گذرد...                             
گر تضرع كني و گر فرياد

دزد، زر باز پس نخواهد داد

گر تو را در بهشت باشد جاي

ديگران دوزخ اختيار كنند

گر تو قرآن بر اين نمط خواني

ببري رونق مسلماني

گرچه تير از كمان همي گذرد

از كمان‌دار بيند اهل خرد

گرچه داني كه نشنوند، بگوي

هر چه داني ز نيك‌خواهي و پند

زود باشد كه خيره سر بيني

به دو پاي اوفتاده اندر بند

ـ گردن بي‌طمع بلند بود.                            
گر راست سخن‌گويي و در بند بماني

به زان كه دروغت دهد از بند رهايي

گر فريدون شود به نعمت و ملك

بي‌هنر را به هيچ كس مشمار

گر كسي وصف او زمن پُرسد

بي‌دل از بي‌نشان چه گويد باز

عاشقان كشتگان معشوقند

بر نبايد زكشتگان آواز

گر نبيند به روز شب پره چشم

چشمة آفتاب را چه گناه؟

گر نشيند فرشته‌اي با ديو

وحشت آموزد و خيانت و ريو

از بدان نيكويي نياموزي

نكند گرگ پوستين دوزي

گفت آن گليم خويش به در مي‌برد ز موج

وين جهد مي كند كه بگيرد غريق را؛

رك: صاحب‌دلي به مدرسه آمد...
گفت چشم تنگ دنيا دوست را

يا قناعت پر كند يا خاك گور؛

رك: آن شنيدستي...                                
گفتم اين شرط آدميّت نيست

مرغ تسبيج گوي و من خاموش

ـ گفتم اين فتنه است خوابش بُرده به.    
گفتن از زنبور، بي‌حاصل بود

با يكي در عمر خود ناخورده نيش؛

رك: تندرستان را نباشد...                          
گل به تاراج رفت و خار بماند

گنج برداشتند و مار بماند

گل همين پنج روز و شش باشد

وين گلستان هميشه خوش باشد؛

رك: به چه كار‌آيدت...                                
گوسپند از براي چوپان نيست

بلكه چوپان براي خدمت اوست

ـ گهي بر طارم اعلي نشينيم...؛ رك: بگفت احوال ما...
ـ گيرم كه غمت نيست، غم ما هم نيست؟    
ل
ـ لطف كن لطف كه بيگانه شود حلقه به گوش؛ رك: هر كه فرياد رس...
ـ لقمان را گفتند ادب از كه آموختي؟ گفت از بي‌ادبان: هرچه از ايشان در نظرم ناپسند آمد از فعل آن پرهيز كردم.
م
ما را به‌جهان خوشتر از اين‌يك‌دم نيست

كز نيك و بد، انديشه‌واز كس، غم نيست

ـ ما عبدناك حقّ عبادتك.                           
ـ ما عرفناك حقّ معرفتك.                           
ـ مال از بهر آسايش عمرست نه عمر از بهر گرد كردن مال.
مبر حاجت به نزديك ترش‌روي

كه از خوي بدش فرسوده گردي

ـ متكلّمان را به كار آيد و مترسّلان را بلاغت بيفزايد.
ـ متكلم را تا كسي عيب نگيرد سخنش صلاح نپذيرد.
مجلس تمام گشت و به آخر رسيد عمر

ما هم‌چنان در اول وصف تو مانده‌ايم؛

رك: اي برتر...                                         
ـ محال است كه هنرمندان بميرند و بي‌هنران جاي ايشان بگيرند.
ـ محتسب گر مي‌خورد معذور دارد مست را.
ـ مرا به خير تو اميد نيست شر مرسان.       
مرد بايد كه گيرد اندر گوش

ور نوشته‌ست پند بر ديوار؛

رك: باطل است آن‌چه مدعي...                  
ـ مردن به علّت به از زندگاني به مذلت.        
ـ مرديت بيازماي وآن‌گه زن كن.                   
مزن تا تواني به گفتار دم

نكو گوي گر دير گويي چه غم؟

مسكين خر اگر چه بي تميزست

چو بار همي برد عزيز است

گاوان و خران بار بردار

به زآدميان مردم آزاد

ـ مشك آن است كه ببويد نه آن‌كه عطار بگويد.
ـ مصحفي در سراي زنديقان؛ رك: عالم اندر ميان جاهل...
معلمت همه شوخيّ و دلبري آموخت

جفا و ناز و عتاب و ستمگري آموخت

ـ مغز ما بُرد و حلق خود بدريد.                   
مگر صاحبدلي روزي به رحمت

كند در كار درويشان دعايي

مگوي انده خويش با دشمنان

كه لاحول گويند شادي كنان

ملامت كن مرا چندان كه خواهي

كه نتوان شستن از زنگي سياهي

ملحد گرسنه در خانة خالي بر خوان

عقل باور نكند كه از رمضان انديشد

مورچگان را چو بود اتفاق

شير ژيان را بدرانند پوست؛

رك: پشه چو پر شد...                              
مور گرد آورد به تابستان

تا فراغت بود زمستانش

ـ منارة بلند بر دامن الوند پست نمايد.         
ـ منت خداي را عزّوجلّ كه طاعتش موجب قربت است و به شكر اندرش مزيد نعمت
منشين ترش از گردش ايّام كه صبر

تلخ است وليكن بر شيرين دارد

منعم به كوه ودشت وبيابان غريب نيست

هرجا كه رفت خيمه زد و خوابگاه ساخت

ميان دو كس جنگ چون آتش است

سخن چين بدبخت هيزم كش است...

ميان دو تن آتش افروختن

نه عقل است و خود در ميان سوختن

ن
نا سزايي را كه بيني بخت يار

عاقلان تسليم كردند اختيار

ـ ناخوش تر از آوازة مرگ پدر، آوازش.           
ـ ناكس به تربيت نشود،‌اي حكيم، كس.      
نبشته است بر گور بهرام گور

كه دست كرم به ز بازوي زور

نبيند مدعي جز خويشتن را

كه دارد پردة پندار در پيش

نبيني كه چون گربه عاجز شود

برآرد به چنگال چشم پلنگ

نخورد شير، ‌نيم خوردة سگ

ور بميرد به سختي اندر غار

ـ نزديكان بي بصر، ‌دور؛ رك: دوران با خبر...
نشنيدي كه صوفيي مي كوفت

زير نعلين خويش ميخي چند

آستين گرفت سرهنگي

كه بيا نعل بر ستورم بند

نكند جور پيشه، سلطاني
پ
كه نيايد زگرگ، چوپاني

پادشاهي كه طرح ظلم افگند

پاي ديوار ملك خويش بكند

نكويي با بدان كردن چنان است

كه بد كردن به جاي نيك مردان

ـ نماند از... معاصي منكري كه نكرد و مسكري كه نخورد.
نماند ستمگار بد روزگار

بماند بر او لعنت پايدار

ـ نوشين روان نمرد كه نام نكو گذاشت؛ رك: قارون هلاك شد...
ـ نويسنده داند كه در نامه چيست؛ رك: چه دانند مردم...
نه‌براشتري‌سوارم،نه‌چو خر به‌زير بارم

نه خداوند رعيت، نه غلام شهريارم
پ
غم موجود و پريشاني معدوم ندارم

نفسي مي‌زنم آسوده و عمري به‌سرآرم

نه چندان بخور كز دهانت برآيد

نه چندان كه از ضعف جانت برآيد

نه محقق بود نه دانشمند

چارپايي بر او كتابي چند؛

رك: علم چندان كه بيشتر...                     
ـ نه هر چه به قامت مهتر به قيمت بهتر.      
نيك باشي و بدت گويد خلق

به كه بد باشي و نيكت بينند

و
ـ ور ببخشي عفو بهتر كه انتقام؛ رك: اين دو چيزم...
ور چه كس بي‌اجل نخواهد مرد

تو مرو در دهان اژدرها؛

رك: رزق اگر چند...                                      
ور هنري داري و هفتاد عيب

دوست نبيند به جز آن يك هنر؛

رك: چشم بد انديش...                                
وقتي افتاد فتنه‌اي در شام

هر كس از گوشه‌اي فرا رفتند

روستازادگان دانشمند

به وزيريّ پادشا رفتند

پسران وزير ناقص عقل

به گدايي به روستا رفتند

ـ وقتي به سلامي برنجند و ديگر وقت به دشنامي خلعت دهند.
وگر به چشم ارادت نگه كني در ديو

فرشته‌ايت نمايد به چشم كرّوبي

وگر بينم كه نابينا و چاه است

اگر خاموش بنشينم گناه است

ـ و گر تو مي ندهي داد، روز دادي هست.
وه كه گر مرده باز گرديدي

به ميان قبيله و پيوند

ردّ ميراث سخت‌تر بودي

وارثان را زمرگ خويشاوند

وين شكم بي‌هنر پيچ پيچ

صبر ندارد كه بسازد به هيچ

ه
ـ هر آن عاقل كه با مجنون نشيند...؛ رك: حكايت بر مزاج مستمع گوي..
هر آن‌كه تخم بدي كشت و چشم نيكي داشت
دماغ بيهده پخت و خيال باطل بست
هر پيسه گمان مبر نهالي
باشد كه پلنگ خفته باشد
ـ هر چه درويشان راست وقف محتاجان است.
ـ هر چه نپايد دلبستگي را نشايد.               
هر دم از عمر مي‌رود نفسي

چون نگه مي‌كنم نماند بسي

هر كجا چشمه‌اي بود شيرين

مردم و مرغ و مور گرد آيند

هر كه آمد عمارتي نو ساخت

رفت و منزل به ديگري پرداخت

ـ هر كه بر زيردستان نبخشايد، به جور زبردستان گرفتار‌ آيد.
هر كه حمّال عيب خويشتنيد

طعنه بر عيب ديگران مزنيد

ـ هر كه خداي را عزّوجّل بيازارد تا دل خلقي به دست آرد، خداوند تعالي همان خلق را بر او گمارد تا دمار از روزگارش برآرد.
هر كه در خرديش ادب نكنند

در بزرگي فلاح از او برخاست

چوب تر را چنان كه خواهي پيچ

نشود خشك جز به آتش راست

ـ هر كه دست از جان بشويد هر چه در دل دارد بگويد
ـ هر كه را زر در ترازوست زور در بازوست.
هر كه زر ديد سر فرو آرد

ور ترازوي آهنين دوش است

هر كه فريادرس روز مصيبت خواهد

گو در ايام سلامت به جوانمردي كوش

بندة حلقه بگوش ار ننوازي برود

لطف‌ كن‌ لطف‌ كه‌ بيگانه ‌شود حلقه ‌بگوش

هر كه نان از عمل خويش خورد

منت حاتم طايي نبرد

ـ هر نَفَسي كه فرو مي‌رود ممدّ حيات است و چون بر مي‌آيد مفرح ذات.
همان به كه لشكر به جان پروري

كه سلطان به لشكر كند سروري

هماي بر همه مرغان از آن شرف دارد

كه استخوان خورد و جانور نيازارد

ـ همگان را راضي كردم مگر حسود را كه راضي نمي‌شود الا به زوال نعمت من
ـ همه كس را عقل خود به كمال نمايد و فرزند خود به جمال
همي‌گريختم ازمردمان به‌كوه وبه دشت

كه از خداي نبودم به آدمي پرداخت

ـ هنر چشمة زاينده است و دولت پاينده.       
ـ هنرمند... هرجا كه رود قدر بيند و در صدر نشيند و بي‌هنر لقمه چيند و سختي بيند.
هنوزت گر سر صلح است بازآي

كزان مقبول‌تر باشي كه بودي

 
ـ هنوز نگران است كه ملكش با دگران است.
ي
يا به تشويق و غصه راضي باش

يا جگر بند پيش زاغ بنه

ـ يار شاطر باشم نه بار خاطر.                     
ـ يا مكن با پيلبانان دوستي...؛ رك: دوستي با پيلبانان...
يا وفا خود نبود در عالم

يا مگر كس در اين زمانه نكرد

كس نياموخت علم تير از من

كه مرا عاقبت نشانه نكرد

يكي را كه عادت بود راستي

خطايي رود، در گذراند از او

وگر نامور شد به قول دروغ

دگر راست‌باور ندارند از او

يكي كرده بي‌آبرويي بسي

چه غم دارد از آبروي كسي؟

*
آن‌چه در اين‌جا بحث شد فقط اشاره‌اي بود به يكي از آثار سعدي يعني گلستان، آن‌هم تنها از يك جنبة خاص. اكنون كه اين سطور را به پايان مي‌برم مردي روشن‌دل و هندي را به ياد مي‌آورم كه چند سال پيش او را بر حسب اتفاق در دهلي ديدم و راهنماي جهانگردان بود. به مجرد آن‌كه او پي برد ايراني و فارسي زبانم، پرسيد از سعدي چيزي به خاطر داري؟ و خود از حفظ شروع كرد به خواندن سرآغاز دل‌انگيز گلستان: «منت خداي را عزّوجلّ كه طاعتش موجب قربت است...» معلوم شد گلستان را در جواني به درس خوانده است و بسياري از سخنان و اشعار شاعر شيراز را به خاطر دارد. همين كلمات و آشنايي با سعدي كافي بود كه بين ما تفاهم و انس پديد آورد...، يادآور فرهنگي مشترك كه ميراث قرن‌ها بود در پهنه‌اي بزرگ از جهان...
آشنايي بيشتر با سعدي و تعمق در آثار او بر ما روشن مي‌كند چرا امرسن، شاعري از دياري ديگر و با فرهنگ و زباني ديگر مي‌سرود:
سعدي در ميان يك ميليون فرد، تنها و بي‌نظير است...
خورشيدي كه در دل اوست در كلماتش پرتوافكن است...55
پي‌نوشت:
1. R. W. Emerson, the journals, (Boston: Houghton Mifflin Co., 1912), IX, 562, quot ed from john D. Yohannan, Persian poetry in England and America, (Delmar, New York: Caravan Books, 1977), p.131.
2. گلستان، تصحيح محمد علي فروغي، تهران،1316، ص4.
3. همان كتاب135-136. استاد مجتبي مينوي آن را قصه‌اي بيش نمي‌داند؛ رك: نقد حال333.
4. ابن بطوطه نوشته است: «آنان شعري به فارسي مي‌خواندند. چند بار... آن شعر را تكرار كردندچنان‌كه من از دهانشان فرا گرفتم و آن آهنگ عجيبي داشت و چنين بود:
تا دل به محنت داديم

در بحر فكر افتاديم

چون در نماز ايستاديم

قوي به محراب اندري»

صورت صحيح اين بيت را شادروان محمد قزويني پيدا كرده‌اند كه جزء غزلي از طيبات سعدي است از اين قرار:
تا دل به مهرت داده‌ام در بحر فكر افتاده‌ام

چون در نماز استاده‌ام گويي به محراب اندري

رك: سفرنامة ابن بطوطه، ترجمة محمدعلي موحد، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1337، ص 676-677.
5. Gulistan ou L' empire des roses, tr. par andre du Ryer, (Paris: Ant. De Somma ville, 1634), H.Masse, infra, pp. 264-265, XXIV.
نويسندة اين سطور در زمينة‌ ترجمة آثار سعدي به زبان‌هاي اروپايي از كتاب زير بهره برده است:
Henri Masse, Essai sur le poete Saadi, (Parsi: Librairie Paul Geuthner, 1919)
در مقالة سعدي در اروپا نوشتة آقاي دكتر عبدالحسين زرين كوب، در كتاب: يادداشت‌ها و انديشه‌ها،‌ چاپ دوم، تهران، جاويدان؛ علمي، 1355، ص177 به بعد نيز اين مطالب منعكس است.
6.Friedrich Ochsenbach
7.Adam Olearius
8. Schlesswig
9. در باب اين ترجمه، رك:
H.Masse. op. cit., p. XXV.
B.spuler, "Der deutsche Beitrag zur Iranforschung, "A Locust's Leg, (London: Percy Lund, Humphries & co. Ltd., 1962), p. 235.
دكتر عبدالكريم گلشني، گلستان شيخ سعدي از نظر ادام اولئاريوس، مقالاتي دربارة زندگي و شعر سعدي، به كوشش دكتر منصور رستگار، دانشگاه شيراز،1350، ص 278-285.
10. رك: H. Masse, op.cit., pp. XXIV-XXXII
11. رك: ibid., p.I, ff..
12.Catullus
13. J.D. Yohnnan, op. cit., p. 40.
14.  Rukert
15.  Saint-Lambert
16.  Mme Roland
17.  Herder
18.Pignotti
19.E.Manuel
20. H. Masse, op. cit., pp. 265, LIII-L VII.
21.Edwin Arnold
22. J.D. Yohannan, op. cit., p. 182.
23. James Thomson, 'The "Divan" of Goethe, "Review of National Literature, vol.
II, No.1, 1971, p-113.
24.Henry David Thoreau
25. J.D. Yohannan, op-cit.,.pp. 137-138.
26. ibid., pp. 127, 128, 116.
27.Amos Bronson Alcott
28. ibid., p. 141.
29. G.M. Wickens, "Parsian Literature as an Affirmation of National Identity. "R.N.L., op, cit., p. 43.
30. نويسندة اين سطور در كتاب: ديداري با اهل قلم، چاپ دوم، ‌دانشگاه مشهد،1357، ج1، ص247-284؛ دربارة گلستان سعدي به شرح بحث كرده است.
31. مجتبي مينوي، پانزده گفتار، چاپ دوم، دانشگاه تهران، 1346، ص154.
32. J.M. and M.J. Cohen, The Penguin Dirctionary of Quotations. (England: Pen-guin Books, 1975)
33. نظير اين‌گونه موارد:
ز ناپاك زاده مداريد اميد

كه زنگي به شستن نگردد سفيد

فردوسي
* ملامت كن مرا چندان كه خواهي

كه نتوان شستن از زنگي سياهي

گلستان 141
ور بما يرقد ذو غره

اصلبحَ في اللحد و لم يسقمِ

يا واضعَ الميتِ في قبره

خاطبك القبرُ وَ لم تفهمِ

ابواسحق غزي، تاريخ بيهقي، تصحيح دكتر فياض، مشهد، 1356، ص 586.
* شخصي همه شب بر سر بيمار گريست

چون روزآمد بمرد و بيمار بزيست

گلستان، ص64
«دانش از نادان نيز ببايد آموخت از آن كه هر هنگام كه به چشم دل در نادان نگري و بصارت عقل بر وي گماري‌ آن‌چه تو را از وي ناپسنديده آيد داني كه نبايد كرد.» عنصر المعالي، قابوس‌نامه، تصحيح غلامحسين يوسفي، چاپ دوم، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1352، ص34.
E «لقمان را گفتند ادب از كه آموختي؟ گفت: از بي ادبان. هرچه از ايشان در نظرم ناپسند آمد از فعل آن پرهيز كردم.»
گلستان، ص67
از رعيت شهي كه مايه ربود

بُن ديوار كند و بام اندود

سنايي، حديقه‌الحقيقه، تصحيح مدرس رضوي، چاپ دوم، دانشگاه تهران، 1359، ص573.
ـ پادشاهي كه طرح ظلم افگند

پاي ديوار ملك خويش بكند

گلستان، ص22
ربّ رميه من غير رام، ابوالفضل ميداني، مجمع الامثال، تهران،1290هـ..ق.، ص264.
ـ گاه باشد كه كودكي نادان

به غلط بر هدف زند تيري

گلستان، ص113
فَعَينُ الرّضا عن كلّ عيب كليله

وَلكنَ عين السُخط تُبدِي المساويا؟

                                              
ـ چشم بد انديش كه بر كنده باد

عيب نمايد هنرش در نظر

ور هنري داري و هفتاد عيب

دوست نبيند مگر آن يك هنر

گلستان، ص126
قال‌الاصمعي دخلت علي الخليل و هو جالس علي حصير صغير فأشار الي بالجلوس فقلت اضيق عليك فقال مه ان الدنيا باسرها لا تسع متباغضين و ان شبرا في شبريسع متحابين، ربيع الابرار زمخشري، نسخة خطي آستان قدس، «باب الاخاء و المحبه»، به نقل از: دكتر عبدالحسين زرين كوب، نه شرقي، نه غربي ـ انساني، تهران، امير كبير، 1353، ص205.
E «ده درويش در گليمي بخسبند و دو پادشاه در اقليمي نگنجند.»، گلستان، ص17:
آقاي دكتر عبدالحسين زرين كوب در يادداشت‌هاي حاشية گلستان، همان، ص196-231، برخي از اين‌گونه موارد را آورده‌اند كه نويسندة اين سطور نيز از آنها بهره برده است.
34. مجمع‌الامثال، ص7.
35. همان، ص8؛ نيز دربارة «مَثَل» و اهميت و كيفيت آن، رك: احمد بهمنيار، داستان‌نامة بهمنياري، دانشگاه تهران، 1361، ص«يا» به بعد.
36. گلستان، ص32.
37. محاضرات الادباء، بيروت، منشورات دار مكتبه الحياه، 1961م.، ج3، ص15.
38. فردوسي، شاهنامه، تهران، 1313، ج3، ص588.
39. بوستان سعدي، تصحيح غلامحسين يوسفي، تهران، انجمن استادان زبان و ادبيات فارسي، 1359، ص191.
40. نظير: ثمارالقلوب، ص320، المزهرا، ص1/494، المستطرف، ص1/170، المحاسن و الاضداد، ص30، به نقل از: دكتر حسين علي محفوظ، المتنبي و سعدي، تهران، 1336، ص167-168.
41. رك: بوستان سعدي، ص441-442.
42. Dictionary of World Literary Terms, ed. Joseph T Shipley, (London: George Allen & Unwin Ltd., 1955), p. 327.
43. The Wisdom of many and the wit of one.
44. گلستان، ص185.
45. J. D. Yohannan, op, cit., p. 113, quoted from North American Review, vol. CII (Jan., 1866), 260 ff.
46. H.Masse, op-cit., 237-240.
47. گلستان، ص197.
48. همان، ص189.
49. همان، ص201.
50. همان، ص148.
51.formalists
52.composition
53. از جمله، رك:
J. D. Yohannan, op. cit., 233; H. Masse, op. cit., pp. 250. 265.
54. رك: ديداري با اهل قلم، ص1/258-264.
55. The works of Ralph Waldo Emerson, (Roslyn, New York: Black's Readers Ser-vice), p. 46.



* غلامحسين يوسفي، كاغذِ زر. يادداشت‌هايي در ادب و تاريخ، چاپ اول، انتشارات يزدان، تهران، 1363، ص1-34.
 *Ralph Waldo Emerson
* در اين قسمت، جملات و ابيات مورد نظر بر حسب حروف نخستين ان‌ها تنظيم شده، شمارة بين دو هلال مربوط به صفحات گلستان است.




© کپی رایت توسط دانشنامه فارس کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت است.)
برداشت مقالات فقط با اجازه کتبی و ذکر منبع امکان پذیر است.

نوشته شده در تاریخ: 1389/3/11 (1410 مشاهده)

[ بازگشت ]

وب سایت دانشنامه فارس
راه اندازی شده در سال ٬۱۳۸۵ کلیه حقوق این سایت محفوظ و متعلق به موسسه دانشنامه فارس می باشد.
طراحی و راه اندازی سایت توسط محمد حسن اشک زری